تاریخ خاموش
اَمِشَه سْپِنْتَه يا جاودانان مقدس و بي مرگ صفاتي هفت گانه اي هستند كه خدا آفرينش را بر آنها استوار كرده است . اين صفات در حقيقت آيينهاى خدايى براي آفريدن ، پروريدن ، گستردن ، پيشبردن ودگرگون ساختن هر چه در آفرينش است ، مي باشد . با گذشت زمان اين جاودانان مقدس و بي مرگ هر يك به فرشتگاني بزرگ و مقدس كه داراي روحي جداگانه هستند تبديل گشتند و اين مقدسان بي مرگ هر يك داراي وظايف مخصوصي مي باشند نخستين ، سْپِنْتامَئِيْنْيو يا سپنتامينو به معناي خردافزاينده يا روح مقدس و نيك مي باشد كه پرتو آفرینندگي خداي دانا است و از همين آيين است كه آفرينش و هر چه در آن است ، پديد آمده و مي آيد و روي به افزايش و گسترش و پيشروي دارد. در تاريخ اساطيری ايران نام جمشيد و دوران پادشاهی او زبانزد است. شخصيت برجسته و منحصر به فرد او در اقوام و سرزمين های ديگر نفوذ می كند و او در اندك زمانی در متون حماسی و اساطيری رخنه می كند. به عنوان مثال عمر 900 ساله جمشيد و ساخت دژی به نام "ورجمكرد" برای حفظ نسل اهل زمين از شر طوفان اهريمنی، شباهت بسياری با داستان كشتی نوح و طوفان بزرگ دارد. كاووس نيز همانطور كه جمشيد ورجمكرد را بنا كرد تا آدميان را از آسيب مرگ دور نگاه دارد، دژی می سازد كه از هفت كاخ پديد می آيد تا آدميان در آن به جوانی باز گردند. و شداد بن عاد نيز به تبعيت از جمشيد بهشتی ساخت كه دوام چندانی نيافت. در مثالی ديگر قاليچه سليمان همانند تخت جواهر نشان است كه جمشيد بر آن می نشست و به آسمان پرواز مى كرد. آرش كمانگير
در ستايش گل نيلوفر آمده است: "گلي كه در آغاز بود، سوسن باشكوه آبهاي بزرگ"..."گلي كه هستي از آن نشات ميگيرد و از بين ميرود." مسلمان گر بدانستی که بت چیست بدبختانه چهره ی این نگاره ی نیم تنه پاک شده است. درباره ی کوه خواجه که برنگرنده به دریاچه ی هامون و جایگاه زایش مهر است پیش از این گفتگو شد و در بخش پنجم باز به آن بر می گردیم. اینکه این بانو با هاله ی سپند مینوی باید ناهید باشد از این جا پیداست که کنار او پیکر مردی است که گاوی روی دوش خود می برد و این همان صحنه ایست که در نقش های مهری دیده می شود که مهر با گاوی روی دوش به سوی غار می رود.[7] این کوزه، کار زمان اشکانیان، یا شاید از زمان ساسانیان از روی کارهای دوره ی اشکانی است.(درباره ی در هم آمیختگی کارهای هنری اشکانی و ساسانی در بخش پنجم گفتگو خواهد شد.) پیکر تراشیده ی دیگری از ناهید در نقش رستم است که تاج کنگره داری بر سر و گوشواره و گردن بند زرین بر گوش و گردن دارد. تنزیب چسبان و نازکش باز یادآور وصف او در آبان یشت است که «میانش را بسته تا پستان هایش خوش کالبد شود.»[8] این تندیس ناهید (= ونوس) پیش از تندیس های ناهید یا ونوس میلو و کاپوآ و ونوس های دیگر تراشیده شده است. روی یک مُهر کوشانی از شرق ایران نیز نقش ناهید سوار بر شیر دیده می شود شمایل سفالی بسیار زیبایی از ناهید که از پستانش شیر می دوشد، از سده ی دوم یا سوم پیش از میلاد، در شوش یافت شده است. از این گونه شمایل ها یا تندیسک ها از گل یا استخوان در گورستان آن جا که از زمان اشکانیان بازمانده بسیار به دست آمده و کارگاه سفالگری نیز نزدیک این گورستان ها دیده می شود.[11] مانند این تندیسک های گلی و سفالی ناهید و قالب های این تندیسک ها که در کارگاه سفالگری بوده در کاوش های شمال سمرقند پیدا شده است.[12] در آن سوی سرزمین های مهری در لندن مانند همین تندیسک های ناهید فراوان به دست آمده، بیشتر آن ها از دره ی والبروک است که در آن پرستشگاه مهری از زیر خاک بیرون آمد.[13] و سرانجام، این بخش را با آوردن وصفی که از پیکر ناهید در آبان یشت اوستاست به پایان می رسانیم.
میترا و وَرزا: این دیوارنگاره از مهرابهای در مارینو ایتالیا است که صحنه قربانی کردن ورزا و دنباله فلکی ردای میترا را نشان میدهد.تاریخچه مهر پرستی در ایران پیش از اسلام
ادامه مطلب
شاهين يكي از مرغان شكاري بسيار بزرگ است ؛ چون بالها مي گشايد به سه متر مي رسد ؛ پرنده ايست بلند آشيان ؛ سبكپر ؛ تند نگاه ؛ تيز بانك ؛ ستبر نوك ؛ سهمگين چنگال ؛ در شكار خويش ؛ از جانوران بزرگتر از خود هم ؛ چون گوسفند و بز و آهو روي نگرداند ؛ شاهين بيش از صد سال عمر مي كند در توانايي و شكوه سرآمد پرندگان و از اينرو شاه مرغان است .
حمزه اصفهاني در كتاب التنبيه علي حدوث التصحيف ( نسخه خطي ) و الميداني در كتاب السامي في السامي عقاب را به ‹‹ آله ›› گردانيده اند و ابوريحا در التفهيم . حكيم مومن تنكابني در مفردات ادويه نامزد به تحفه المومنين كه در روزگار صفويه تاليف شده مي نويسد : ‹‹ عقاب به فارسي الوه و به تركي قرقاوش گويند ›› و در جاي ديگر مي نويسد ‹ الوه اسم فارسي عقاب است ›› در فرهنگ جهانگيري آمده ‹‹ له با اول مضموم مرغي باشد ذي مخلب كه بر كوههاي بلند آشيانه كند و به غايت قوي و بزرگ بود و آرا آله نيز خوانند و به تاري عقاب گويند .
در همه فرهنگ ها آله به معني عقاب آمده از آنهاست ؛ فرهنگ رشيدي و در همه جا نوشته شده كه الموت دژ معروف حسن صباح در نزديكي قزوين لفظا به معني آشيانه عقاب است به مناسبت اينكه حسن صباح پيشواي فرقه اسماعيليه كه در سال 518 هجري درگذشت در الموت بسر برده ؛ گروهي از نويسندگان به وجه تسميه اين دژ پرداخته اند ؛ از آنان است ابن الاثير در كتاب خود كامل التواريخ كه در سال 628 پايان يافته مي نويسد : آلموت در مرز ديلم است . آلوه به معني عقاب است جزء دوم اين نام كه آموت باشد به اهجه ديلمي به معني آموزش است .
شكي نيست كه آله در فارسي آله ناميده مي شود و در بسياري از لهجه هاي كنوني ايران نيز چنين خوانده مي شود چنانكه هلو در كردي ؛ اله در مازندراني ؛ آلغ در گيلكي و جز اينها . در نامه پهلوي كارنامك ارتخشير پاپكان ( تاريه اردشير بابكان ) در فصل 14 فقره 12 آلوه به معني عقاب بكار رفته است .
اين پنده با شكوه و توانا و نجيب ديرگاهي است كه توجه ايرانيان را به خود كشيده ؛ پرش آن را به فال نيك مي گرفتند و عقاب زرين ؛ عَلَم ايران بود ؛ و در سر لشكريان در روزگار هخامنشيان شاهين شهپر گشوده در سر نيزه بلندي بر افراشته به همه نمودار بود . گزنفون در كوروشنامه خود در بخش دوم از فصل 1 فقره 1 مي نويسد ‹ هنگاميكه كوروش از فارس لشكر آراسته به جنگ آشور مي رفت . پدرش تا به مرز فارس او را بدرقه كرد در آنجا عقابي ديد كه در پيشاپيش آنان در پرواز بود كوروش آن را به فال نيك گرفته يقين كرد كه پسرش از اين پيكار پيروز خواهد برگشت › هرودوت در تاريخش فصل 3 فقره 67 مي گويد ‹‹ پيش از آنكه داريوش و شش تن همراهش به گماتا ( اسمرديس غاصب ) حمله برند به برخي از آنها ترديدي روي داد و خواستند پيكار را به تاخير بياندازند و با هم در گفتگو بودند كه ناگاه ديدند هفت جفت عقاب دو جفت كركس را دنبال كردند اين پيش آمد را به فال نيك گرفتند و نشان رستگاري دانستند آنگاه مصمم شدند و به شكسن هماورد كامياب گرديدند . ›› باز گزنفون در كوروشنامه در لشكركشي كوروش به سوي بابل مي نويسد : ‹ درفش پادشاهي ايران شاهيني بود از زر ساخته شده كه بر نيزه برافراشته بودند › .
پس از سپري شدن شاهنشاهي هخامنشيان و دست يافتن اسكندر در پايان سده پيش ازميلاد به ايران ؛ عقاب نشان اقتدار ايرانيان ؛ رفته رفته در اروپا رواج يافت . خود اسكندر آنرا نقش سكه پادشاهي خود قرار داد و نشان فرمانروايي خويش برگزيد پس از مرگ وي در سال 323 ق.م سرداران وي و جاي نشينان وي هريك همين علامت را در قلمرو شهرياري خود رواج دادند بطلميوس كه به تخت پادشاهي مصر نشست ؛ همچنان در آن ديار علامت اقتدار ايران رواج يافت تا اينكه روم از براي گشودن مصر لشكر كشيد ؛ اما سردار رمي انتونيوس گرفتار عشق ملكه كلئوپاترا شده ؛ خويشتن و رم و كشورگشايي را از ياد داد ؛ بناچار اكتاويوس از براي جبران خطاي دوست و همكار خويش رهسپار مصر شد ؛ سلطنت ملكه كلئوپاترا كه آخرين پادشاه خاندان بطالسه است در سال سي ام ق.م بدست اكتاويوس انجام پذيرفت و پس از بازگشت از مصر امپراتور روم گرديد و در سال 27 ق.م عنوان افتخاري اگستوس يافت . عقاب تقريبا پس از 300 سال پايداري در مصر با اكتاويوس به رم رفت و علامت افتخار آن امپراتور گرديد و پس از وي همچنان به جاي ماند ؛ از آن تاريخ به بعد در سراسر آن امپراتوري در بسياري از آثار و ابنيه دولت رم و بيزانس جلوه گر است . پس از پايان آن روزگاران و سرآمدن دوران رم و بيزانس در بسياري از كشورهاي اروپا چون روسيه و آلمان و اتريش و لهستان و جز آن ؛ عقاب نقش علم آن سرزمينها گرديد و در برخي هنوز هم برقرار است .
در اوستا و کتب پهلوی از مرغانی واقعی و نیمه اساطیری چندی یاد گردیده است که معروفترین آنها شش تا بوده و عبارتند از: کرشیپتر، چخرواک، اشوزوشت، سئن مرغو (سیمرغ)، چینامروش (چمروش) و مرغ کَمک؛ که به واسطهً ازخود بیگانگی فرهنگی ما ایرانیان تا کنون به طور جداگانه و مفصّل مورد بررسی دقیق قرارنگرفته و شناسایی درست نشده اند.از آنجاییکه نگارنده به عدد سالهای جمع آوری و تصنیف شاهنامهً فردوسی روی اسامی خاصّ اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه عمر صرف نموده است، لذا جای اجتهادی دیده و تلاشی در این راه به عمل می آورد.شرح و تفضیل مربوط بین پرندگان را به ترتیب مذکور در اینجا بیان می کنیم: در کتاب پهلوی بندهش در مورد مرغ کرشیپتر (لفظاٌ یعنی تیزپرواز و یا دارای دم دو شاخه و شیاردار) آمده: " در بارهً مرغ کرشفت (همان کرشیپتر اوستا) گوید که سخن داند گفتن و دین به ور جمکرد (قلعه ویرانهً کوهستانی لیلی داغی در نزدیکی شهر مراغه) او برد و رواج بخشید. بدانجا اوستا را به زبان مرغ خوانند." نظر به دم دو شاخه و شیاردار پرستو و فراوانی آن درسمت مراغه و همچنین تقدیس گردیدن و تیزپروازی آن، در اصل از کرشفت (کرشیپتر) باید همان پرستو منظور بوده باشد. چخرواک (چرخ آواز) را به سادگی می توان با سغیرجیق (چغیرجیک) آذریها یعنی سار مطابقت داد چه درکتب پهلوی وی از نظر بزرگی و رنگ سیاهش با کرشیپتر (پرستو) مقایسه گردیده است.این پرنده هم درایران به نوعی گرامی و مقدّس شمرده میشود. اشوزوشت (همای سعادت) جنانکه ازنامش پیداست نوع نادرو درشت و زیبایی ازبوفهاست که در ایران، خصوصاٌ آذربایجان مورد احترام است و اذیت وی و یا ویران کردن لانه اش گناه بزرگی بشمار می آید. دربارهً این مرغ در کتاب پهلوی بندهش، با ترجمه وتفسیر مهردادبهار چنین آمده است: " در بارهً مرغ زوربرک و مرغ بهمن است، که جغد خوانند، گوید که بخشی از اوستا در زبان او آفریده شده است. هنگامی که بخواند دیوان از او گریزند و در آنجا بنه نکنند و بدان روی، جغد بنه در بیابان کند و در ویرانستان باشد تا دیوان در آنجا بنه نکنند.اگر ناخن گرفته شده افسون نشده باشد. دیوان آن را ستانند. و تیرگونه براو افکنند و کشند. بدین روی، آن مرغ ناخن را، اگرافسون نشده باشد ستاند و خورد تا دیوان و جادوان آن را کار نفرمایند. چون افسون شود، چغد آنرا نخورد و دیوان بان وسیله گناه کردن نتوانند.نیز دیگر ددان مرغان(پرندگان شکاری) همه به دشمنی دیوان و خرفستران (موجودات موذی) آفریده شده اند.چنین گوید که مرغان دد، دشمن خرفستران و جادوانند. این را نیز گوید که مرغان همه زیرکند وکلاغ از همه زیرکتر است." سه پرندهً بعدی بیشتر ازسه از سه پرندهً اوّلی افسانه ای هستند و عقاب و شاهین بطن و هستهً واقعی این موجودات اساطیری را تشکیل می دهند. که از این میان سیمرغ به میانجی شاهنامهً فردوسی بیشتر معّرف حضورایرانیان و فارسی زبانان است. این نام اساساٌ به معنی مرغ شاهین و عقاب است. دلیل این که مکان سیمرغ درالبروچ کوهستان قفقاز یا البرز شمال ایران بشمار رفته اساساٌ آن است که سرزمینی که جمهوری آذربایجان کنونی را تشکیل می دهد در سابق نامهای اران، آلوانیا و سائینی (به روایت استرابون سوئنس) را داشته که هر سه نام به معنی سرزمین عقاب و شاهین یا صحیحتر بگوییم سرزمین مردمی با توتم عقاب یا شاهین بوده است.این مردم که در منابع یونانی بیشتر اناریان (یعنی مردم کم ریش) نامیده شده اند همان ترکان گرگر (بیات) بوده اند که از عهد مادها در این منطقه سکنی گرفته بودند و چنانکه خواجه رشیدالدین فضل اللّه در جامع التواریخ رشیدی می آورد توتم این مردم شاهین و عقاب بوده است. از آنجاییکه دین زرتشتی بین آنها رواج داشته در اوستا به فروهر پاکدینان آنجا (تحت نام مردم مملکت سائینی) درود فرستاده شده است.قهرمانان اصلی کتاب اساطیری کهن ایشان یعنی ده ده قورقود زرتشت، کورش، کیخسرو وگرشاسب (رستم) میباشند که به ترتیب تحت نامهای ترکی بامسی بئیرک، بایندرخان، غازانخان و باسات ذکر گردیده اند. به هر حال موطن و آشیانهً سیمرغ به وساطت همین مردم کوهستان قفقازبه شمار می آمده است و ازهمین جاست که در اساطیر یونانی مکان نشانه روی سینهً پرومتهً در بند توّسط عقاب همین کوهستان معرفی شده است. جنبهً فرزانگی سیمرغ علاوه برهمشکل گردیدن سین (عقاب) با سین (فرزانه) در زبان مادی اوستائی به باورهای کهن مردم بابل بین النهرین برمیگردد که در آنجا فرشته ای با اسامی لاماسو، کوریبو و شدو به صورت نیمه عقاب و نیمه انسان عالمی تجسم میگردیده است. در اینجا گفتنی است در روایات اسلامی ازمرغ اساطیری هدهد ( پیامرسان سرودخوان دربار سلیمان=کورش) همان هود پسرهود (زرتشت) اراده گردیده است. درمورد مرغ چمروش (چینامروش) یعنی پرندهً بسیار برچیننده وکشنده در کتاب پهلوی بندهش میخوانیم: " در بارهً چمروش مرغ گوید که به سر کوه البرز، هر سه سال، بسیاری از مردم سرزمینهای انیرانی گردآیند برای رفتن به سرزمینهای ایرانی، برای زیان رسانیدن، کندن و نابودکردن جهان.آنگاه که بُرزیزد(ناهید) از آن ژرف دریای ارنگ (مازندران) برآید، آن چمروش مرغ را بر ایستاند بربالست همهً آن کوه بلند، تابرچیند همهً مردم سرزمینهای انیران را بدانسان که مرغ دانه را."مهردادبهار درتوضیح مرغ چمروش می افزاید: "چمرو در اوستا نام مردپرهیزکاری است." این نام اوستائی را میتوان دارای روش چینندگی وقضاوت معنی نمود که این خود اصل چمروش را با سیمرغ یکی میگرداند. می دانیم که شاهنامهً فردوسی هم مکان سیمرغ را همین البرزکوه یا البروج کوه نشان میدهد:
1 - دیوان بموجب مندرجات اوستا اقوام و طوایفی که بی جهت و بفرمان فطرت ناپاک خویش موجبات رنج و آزار و زحمت و تیمار سایر گروه ها را فراهم می سازند انگره مینو یا اهریمنان و پیروان ایشان موجوداتی هستند که دئو نام دارند .در اوستا دیو به معنی آفریده ایست زیانمند وخطرناک و آسیب رسان و در ردیف ددان و جانوران قرار دارد. علاوه بر آن این کلمه بر خدایان خدایان مذاهب غیر ایرانی نیز اطلاق می گردد.چه کلمه دوا در سانسکریت و مذهب بودا بمعنای خدا وفروغ وموجود درخشنده بوده و این دوا با کلمه دیوا مندرج در اوستا از یک ریشه شمرده شده است.همچنین دو کلمه زئوس ودئوس لاتین را از همان اصل دانسته اند و کلمه ی دیویسنان یعنی دیو پرستان ناظر بر همین معناست. از دیدگاه داستانهای ملی گرچه دیوان به نسل آدمیان تعلق ندارند ولی در عین حال از صفات انسانی نیز بی بهره نیستند .حکومت و سلطنت ورئیس ورهبر دارند.سخن می گویند و واجد فهم و درکند و در برخورد با سختیها به چاره اندیشی می پردازند.دیوان به طور معمول سیه چرده اند دندان ها یی چون گراز دارند و اندامشان را موهای بلند می پوشاند.فردوسی یکی از دیوانی را که بدست رستم کشته شده اند چنین توصیف می کند:
سرش چون سر پیل و مویش دراز دهان پر زدندان ها چون گراز ودو چشمش سپید و لبانش سیا ه تنش را نشا یست کرد نگاه
بموجب گفته های شاهنامه و حماسه های ملی دیوان موجوداتی زشت چهره بدخو غیر آریایی و با کیش ایرانیان مزدا پرست بیگانه اند:
تو مر دیو را مردم بد شناس کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
بروایت کتب پهلوی دیوان مازندران آفریدگان عجیب الخلقه و ستبر اندامی بودند که در غارها زندگی می کردند.بنابهمین روایات مازندران هرگز یک ناحیه ی ایرانی بشمار نمی رفت و حتی مردم آن سرزمین را فرزندان پدر و مادری غیر ایرانی می شمردند.شاهنامه نیز از آنان به عنوان نسلی دیگر یاد می کند.از میان شاهان ایران تنها فردی که جرات یافت بر مازندران بتازد وآن خطه را بتصرف در آورد کیکاووس بود که با وجود منع پهلوانان و بخصوص زال بدین کار دست یازید و به چنگا ل دیو سفید گرفتار آمد و به نیروی سحر و جادو بینایی خود را از دست داد و چنانکه در شاهنامه آمده است رستم پهلوان نامی ایران پس از گذشتن از هفت خوان بر شاه مازندران استیلا یافته او را به هلاکت رساند و سپس دیو سپید را بچنگ آورد وبا کشتن او کیکاووس وسپاه او را رهایی بخشید. 2)تورانیان
الف)افراسیاب
پس از دیوان بزرگترین دشمنان ایران تورانیا نند.فرید ون بهنگام تقسیم قلمرو سلطنت بین سه پسر خویش سرزمین خوارزم را به پسر دومش تور بخشید و آن خطه باعتبار نام این پسر توران نام گرفت وپشنگ و پسرش افراسیاب از اعقاب تورند.در اوستا از افراسیا ب با نام فرنگرسین و صفت نئیری یعنی گناهکار یاد شده است.توران در شمال شرقی ایران قرار گرفته بود و میتوان آن را خوارزم یا حدود آن و یا نقطه ای از ماورا النهر دانست.پشنگ وافراسیاب پی در پی به ایران لشکر می کشیدند و موجبات نا آرامی اوضاع کشور و کشت و کشتارهای دو جانبه را فراهم می آوردند و پادشاهان ایران هیچ گاه از هجوم و گزند این دو مهاجم مزاحم آسوده خاطر نبودند.بنا به روایت دینکرد اهریمن افراسیاب را نیز چون ضحاک و الکساندر جاویدان ساخته بود اما هرمزد آنها را در معرض فنا پذیری قرار داد.بعقیده هرتل آلمانی فرنگرسین خدای جنگ و بزرگترین خدای اقوام تورانی بوده است.طبق اشعار شاهنامه افراسیاب علاوه بر دارا بودن نیروی پهلوانی جادوگری زورمند بود که می توانست به جادویی جهان را در چشم حریف خویش تیره سازد و قوت بازوان را از او سلب کند.افراسیاب از قارن و زال و بخصوص از رستم در هراس بود.زیرا جادویش در آنان کارگر نمی افتاد.سرانجام شخصی بنام هوم افراسیاب را دستگیر و به کیخسرو تسلیم کرد و کیخسرو بانتقام خون سیاوش او را به هلاکت رساند.
ب) اغریرث
افراسیاب دو برادر بنام اغریرث و گرسیوز داشت . نام اغریرث در اوستا به صورت اغرئه رثه و موصوف به صفت نروا یعنی قهرمان و دلاور آمده و وی از نیکان شمرده شده است.در نبردی که میان افراسیب و نوذر در گرفت بسیاری از ایرانیان به اسارت برده شدند.اغریرث در پنهان گرفتاران را رها ساخت و افراسیاب بهمین جهت برادر را از میان برد.وی جوانی با تدبیر خردمند بخشنده و مهربان و دارای پسری بنام گپت شه بود که از سر تا کمر بانسان می مانست و از آنجا به پایین به گاو شباهت داشت.
پ) گرسیوز
نام وی در اوستا کرسوزدا ضبط گردیده است .وی مردی فتنه انگیز دروغگو و بی آزرم شناسانده شده است.بنابروایت شاهنامه هنگامیکه افراسیاب دختر خود فرنگیس را به همسری سیاووش شهزادهی ایرانی در می آورد گرسیوز در ظاهر با سیاووش یارو با او همدم است ولی در نهان نزذ افراسیاب از او به بد گویی می پردازد و ذهن برادر را نسبت به داماد خویش تیره می سازد. گرسیوز نیز در کنار دریاچه ی چئچست بدست کیخسرو کشته شد.
ت) ارجاسب
در اوستا این نام به صورت ارجه تاسپا یعنی دارنده ی اسب ارجدار و قیمتی آمده است .وی پس از افراسیاب بزرگترین پادشاه توران و آخرین د شمن شهریاران ایران بشمار می آید. در دوران پادشاهی گشتاسب هنگامیکه اسفندیار بسبب بدگویی حسودان در زندان بسرمی برد و گشتاسب نیز در بلخ حضور نداشت ارجاسب به ایران لشکر کشیده گروه انبوهی را به هلاکت رساند.ویرانیها ببار آورد و دو دختر گشتاسب را به اسارت برد.متعاقب این واقعه اسفندیار بر ارجاسب هجوم برد وی و پهلوانانش را به دیار نیستی فرستاد و خواهران خویش را از بند رهایی بخشید.
ث) خاندان
ضبط اوستایی این نام وئسه کایه است و بموجب منبع مزبور بنیانگذار این خاندان وئسه نام دارد بنابروایت فردوسی در دوران پشنگ پدر افراسیاب ویسه سپهسالاری توران را بر عهده داشت. این مقام در زمان افراسیاب به پیران پسر ویسه واگذار گردید.پیران مردی با تدبیر خردمند و مهربان بود و نسبت به سیاووش و پسرش کیخسرو محبت بسیار می ورزید.سرانجام پیران بدست یکی از گردان نامی ایران بنام کشوادگان بهلاکت رسید.در شاهنامه از پسران ویسه تحت عنوان ویسه یاد شده و نبرد آنان با توس سپهسالار ایران معروف است.
امروزه در ايران و به خصوص در كوير مركزی، اكثر بناهای به جا مانده از اعصار دور را با نام جمشيد مزين كرده اند. سرو ابركوه در لفظ محلی به درخت جمشيد مشهور است كه اين خود از قدمت و ديرينگی درخت سرو و ريشه كهن آن دلالت دارد. جشن نوروز، احداث حمام برای پاكيزگی مردمان، ساخت اولين اسلحه آهنين، كشف داروهای مناسب جهت درمان دردها، تماماً به جمشيد نسبت داده شده است.
در نفايس الفنون فی عرايس العيون تأليف محمد بن آملی داستانی درباره پيدايش "مِی" آمده كه خلاصه آن چنين است:
"جمشيد جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بكارند و ثمرات آن را تجربه نمايند چون ميوه رز چشيدند در او لذتی هرچه تمام تر يافتند و چون خزان شد در ميوه رز استحالهای پديد آمد. جمشيد دستور داد تا آب آن را بگيرند و در خمره كنند پس از اندك مدتی در خمره تغيير حاصل شد، جمشيد در خمره را مهر كرد و دستور داد كه هيچ كس از آن ننوشد زيرا می پنداشت كه زهر است.
جمشيد را كنيزك زيبایی بود كه مدتها به درد شقيقه مبتلا گشته و هيچ يك از پزشكان نتوانستند او را معالجه كنند. با خود گفت مصلحت من در آنست كه قدری از آن زهر بياشامم و از زحمت وجود راحت شوم، قدحی پر كرد و اندك اندك از آن آشاميد چون قدح تمام شد اهترازی در او پديد آمد قدحی ديگر بخورد، خواب بر او غلبه كرد. پس خوابيد و يك شبانه روز در خواب بود همه پنداشتند كه كار او به آخر رسيده است، چون از خواب برخاست از درد شقيقه اثری نيافت. جمشيد سبب خواب و زوال بيماری پرسيد، كنيزك حال را باز گفت.
آنگاه جمشيد حكما را جمع كرد و جشنی برپا نمود و خود قدحی بياشاميد و بفرمود تا به هر يك از آن جمع قدحی دادند. چون يكی دو دور بگرديد همه در اهتراز در آمدند و نشاط می كردند و آن را "شاه دارو" نام نهادند .
حكيم عمر خيام نيشابوری در رساله نوروز نامه كشف زر و سيم را به جمشيد نسبت داده و چنين نقل می كند:
"زر اكسير آفتاب است و سيم ماهی، و نخست كس كه زر و سيم از كان بيرون آورد جمشيد بود و فرمود تا زر را چون قرصه آفتاب گرد كردند و بر هر دو روی صورت آفتاب مُهر نهادند و گفتند اين پادشاه مردمان است اندر اين زمين، چنانكه آفتاب اندر آسمان. و زر را كه خداوند كيميا است شمس نهار الجد يعنی آفتاب روز بخت خوانده اند. زر را نار شتاء الفقر خوانده اند يعنی آتش زمستان درويشی. عمر خيام در همين رساله پيدايش نوروز و تاريخ را به جمشيد نسبت داده و اينگونه شرح می دهد:
"سبب نام نهادن نوروز آن بوده است كه چون جمشيد روز اول به پادشاهی بنشست خواست كه ايام سال و ماه را نام بنهد و تاريخ سازد تا مردمان آن را بدانند. پس موبدان عجم را گرد آورد و بفرمود كه تاريخ از اينجا آغاز كنند."
در ميان پارسيان افسانه ای درباره عجايب هفتگانه جمشيدی وجود داردكه گويا اسكندر آن را از ميان برده است. اين افسانه در چند نسخه خطی كتابخانه ملی پاريس وجود دارد و عبارتند از :
1- چراغی كه بی روغن می سوخت.
2- مرغی كه از خورشيد سايه نمی كرد.
3- بر بطی كه دسته لاجوردی و چهار تار داشت، چون باد بر آن می وزيد آوازی همچون بر بط داشت و اگر كسی تب داشت و آواز بر بط را می شنيد بيماری از او دور می شد.
4 – مگسان زرينی كه می پريدند، اگر كسی زهر خورده بود و آواز پر مگسان می شنيد، زهر از بدن او بيرون می شد.
5- صراحی كه در مهمانی به نام هر مهمان شرابی از هر رنگ در آن صراحی می ريختند.
6 – رودی آب و ميان آن طاقی و در طاق تختی و بر تخت تنديسه ای همچون مردی اَبَرسان كه به داوری نشسته بود. اگر دو كس با يكديگر دشمنی داشتند، پيش تنديس دعوی می كردند، هر كس كه دروغ می گفت به زير آب می رفت و راست گفتار بر روی آب می ماند.
7 – گنبدی كه نيمی سفيد و نيمی سياه بود و اگر كسی كه از دنيا می رفت در شب سوم برفراز آن گنبد می آمد و اگر بر نيمه سپيد بود بهشتی و اگر نيمه سياه دوزخی بود.
در متون پراكنده ايران باستان از جمشيد و سرنوشت او ياد شده است. ونديداد فرگرد 2 به گفتگو ميان هرمزد و زرتشت می پردازد:
"زرتشت از هرمز پرسيد: ای هرمزد، ای دادار جهان، جز من كه زرتشتم، نخست با چه كس هم صحبتی كردی و دين خويش را به او ارزانی داشتی؟
هرمزد گفت: ای زرتشت، نخست با جمشيد هم صحبتی نمودم و دين را به او فراز نمودم و بدو گفتم: ای جمشيد، از من بپذير دين را ... و جمشيد پاسخ داد: ای هرمزد، من برای رهبری كيش شايسته و سزاوار نيستم.
به او گفتم: ای جمشيد حال كه دين مرا نمی پذيری جهان مرا فراخ كن، جهان مرا ببالان، و پاسداری و سالاری جهان مرا بپذير.
و جمشيد مرا پاسخ داد: فراخی و پاسداری و سالاری جهان تو را می پذيرم."
جمشيد در 900 سال پادشاهی بر زمين آبادانی را افزايش دادی. سراسر گيتي عاری از بيماری و مرگ بود و همه در صلح و صفا می زيستند. سپس هرمزد او را از آمدن طوفانی به اسم مهر كوشا آگاه كرد و گفت: ای جمشيد زمستان سختی در راه است و جانوران هلاك خواهند شد، چون طوفان برخيزد و سيلاب ها جاری شود و چمنزاران در آب فرو می روند. دژی استوار بساز كه طول هر سوی آن يك ميدان باشد و در اين دژ از نژاد چارپايان نمونه ای بردار. مسكنی برای مردمان بنا كن، نهرهای آب روان كن و مرغزارهای سبز و چراگاههای زيان ناپذير فراهم ساز.
پس جمشيد دژی ساخت و از هر جاندار جفتی در آن نهاد، در دژ او هر سال يكبار آفتاب و ماه و ستارگان بر می خواستند و غروب می كردند و يك سال در نظر ساكنان دژ يك روز بود. در هر چهل سال از هر جفت از موجودات دژ جفتی ديگر پديد می آمد، تا طوفان سهمگين مرگ آور به سر شد. آنوقت ساكنين باغ بيرون آمده و زمين را از نو آباد كردند.
در حقيقت اين اسطوره به جمشيد نقش رستاخيزی می بخشد و در رابطه نزديك با سوشيانس منجی زرتشتيان قرار می دهد. زيرا در زمان هر دو، جاودانگی و جوانی دائم و پاينده است.
ادامه دارد...
یاری نامه:
اوستا
پژوهشی در اساطير ايران / مهرداد بهار / انتشارات آگه
نمونه های نخستين انسان و نخستين شهريار / ژاله آموزگار / نشر چشمه
داستانهای ايران باستان / احسان يارشاطر / بنگاه ترجمه و نشر كتاب
گزيده تاريخ بلعمی / نشر امير كبير
{آرش كمانگير كه به آرش شيواتير معروف است و در اوستا از او به نام ارخشه ياد شده}
آرش معروف به كمانگير، از پهلوانهاي باستاني و اسطورهاي ايران است كه در تيراندازي بسيار زبردست و بيمانند بود. او پس از شكست ايرانيان از تورانيان براي تعيين مرز دو كشور تيري را از نقطهي شكست، ساري يا آمل، پرتاب كرد. تير آرش پس از زمان درازي بر تنهي درختي در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيكر آرش، كه همهي نيروي خود را براي پرتاب آن تير گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد.
فداكاري آرش
منوچهر، پادشاه پيشدادي، در سالهاي پاياني فرمانروايي خود از افراسياب توراني شكست خورد و به مازندران پناهنده شد. سرانجام، هر دو به صلح گرايش پيدا كردند و منوچهر از افراسياب خواست كه به اندازهي يك تير پرتاب از خاك ايران را به او بازگرداند. افراسياب درخواست او را پذيرفت و ايرانيان آرش را كه در تيراندازي چيره دست و پرآوازه بود، براي پرتاب آن تير سرنوشتساز برگزيدند. آرش بر فراز كوهي برآمد و تير در كمان گذاشت و كمان را كشيد و تير پرتاب شد. اما خداوند به باد فرمان داد كه تير را از آن كوه بردارد و به آن سوي خراسان ببرد. سرانجام تير بر تنهي درختي فرود آمد.
آن گونه كه بيروني در آثار الباقيه آورده است، فرشتهاي به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد كه تير و كمان ويژهاي بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:"ببينيد كه پيكر من هيچ گونه زخم و بيماري ندارد، اما پس از تيراندازي نابود خواهم شد." گويند كه اسفندارمذ تيروكمان را به آرش داد و گفت هر كه آن را بيفكند، به جاي بميرد و آرش با اين آگاهي تن به مرگ داد. او همهي نيروي خود را در چلهي كمان گذاشت و با پرتاب تير، پيكرش پاره پاره شد.
تاريخ آرش
كهنترين نوشتهاي كه در آن از آرش سخن رفته است، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است. در اين كتاب از قهرماني به نام ارخشه با ويژگيهايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است. در نوشتههاي پهلوي آگاهي چنداني از اين قهرمان به دست نميآيد و تنها در رسالهي ماه فروردين روز خرداد، آمده است كه در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردين، منوچهر و ايرش شيباگتير، سرزمين ايران را از افراسياب پس گرفتند. در نوشتههاي دورهي اسلامي آگاهي بيشتري پيرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير، آثار الباقيه، شاهنامه، ويس و رامين، مجمع التواريخ، غرر السير، البدء و التاريخ و كتابهاي ديگر، ياد شده است.
جايي كه آرش تير خود را از آنجا پرتاب كرد، در اوستا كوهي به نام ايريوخشئوثه است. در نوشتههاي اسلامي، تير از جايي در طبرستان، كوه رويان، قلعهي آمل، كوه دماوند يا ساري پرتاب شده است. جايي كه آن تير فرود آمد، در اوستا كوهي به نام خونونت است كه شايد همان كوهي باشد كه در شاهنامه و كتاب ويس و رامين از آن با نام هماون يادشده و كوهي در شرق كوههاي شمال خراسان است. نويسندهي مجمع التواريخ آن را در جايي بين نيشابور و سرخس ميداند، در ويس و رامين و تاريخ طبرستان آن را جايي در مرو دانستهاند. فخرالدين اسعد گرگاني در ويس و رامين اين گونه آورده است:
"از آن خوانند آرش را كمانگير .......كه از آمل به مرو انداخت يك تير

سردار بزرگی که روحیه ظلم ستیزی را در ایرانیان گسترش داد
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه بر او انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازاز برخواست کرد
{فردوسی بزرگ }
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست
الا ای کاوه خنجر کش سوی ضحاک لشگر کش
فریدون است هان برکش درفش کاویانی را
( شادروان ملک الشعرای بهار )
کاوه آهنگر از پرآوازه ترين اسطوره هاي پارسيست. ماجراي ضحّاک ماردوش از شنيدني ترين داستانهاي شاهنامه اثر فردوسي ، اين بزرگ مرد آزاده ايراني است که در آن به کاوه آهنگر اشاره ميشود و فردوسي اين شخصيت را دوباره ميپروراند تا امروز ما از آزادگي و دادگري کاوه درس بگيريم و زير پرچم ستم و بيداد نرويم. باهم به مروري کوتاه بر اين داستان ميپردازيم. مرداس از فرمانروايان قدرتمند عربي بود که پسري بد گوهر و بد ذات به نام ضحّاک داشت. ضحّاک با همفکري شيطان که در لباس پيرمردي خيرخواه بر او آشکار ميشود، پر انگيزه به کشتن پدر و رسيدن به قدرت و فرمانروايي ميشود و پدرش را که در حال نيايش از پاي در مي آورد.ضحّاک اين چنين بر تخت شاهي و فرمانروايي نشست ميکند و به مدت هزار سال حکم راني ميکند. دوران حکومت ضحّاک دوراني تيره و سياه بود. خرافات و گزند بر خرد و راستي چيره گر شده بودند و بيداد و پليدي ايران زمين را فرا گرفته بود. شيطان روزي در لباس آشپز به دربار مي آيد. بعد از اينکه چيره دستي شيطان در خواليگري بر درباريان آشکار ميشود وي را به آشپزخانه دربار راه مي يابد. شيطان پاداش خود را براي مهارتش در خواليگري بوسه زدن بر شانه هاي پادشاه- ضحّاک ميخواند و درباريان به وي اجازه ميدهند که شانه هاي ضحّاک را ببوسد.
از جاي بوسه اي که شيطان بر شانه هاي ضحّاک ميزند دو مار ميرويند. ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که شيطان اينبار در لباس پزشک براي تيمار وي آشکار شده و به او ميگويد که بايد هر روز مغز دو جوان را براي آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند. دژخيمان ضحّاک براي زنده نگاهداري ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از پارسيان بر ميگزيدند و ميکشتند. اين کشتار بر پارسيان گران افتاد و دو دليرمرد يکي ارمايل و ديگري گرمايل به چاره انديشي بر آمدند. بعد از راه يابي به دربار ضحّاک به خواليگري پرداختند. چون دژخيمان دو جوان به نزد ايشان مي آوردند يکي را رهايي ميدادند و به او بز و ميش ميدادند تا راه دشت و کوه را پي گيرند و دوباره به دست دژخيمان ضحّاک نيافتند. به گفته فردوسي کردهاي امروزي از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات يافته از دست دژخيمان ضحّاک به دست دو خواليگر پارسي هستند. خواليگران به ناچار جوان ديگر را قرباني ميکردند و به مارهاي ضحّاک خوراکي از مغز انسان و گوسفند ميدادند. بنابر اين شمار قربانيان مارهاي ضحّاک از شصت نفر در ماه به سي نفر در ماه رسيد. شبي ضحّاک که در کنار ارنواز يکي از دختران جمشيد-پادشاه ايران زمين قبل از ضحّاک که وي به نزد خود آورده بود خوابيده بود، که خوابي آشفته وي را با نعره اي از خواب پرانيد. ضحّاک روياي خود را چنين بازگو ميکند که سه مرد جنگي به وي حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به سوي دماوند ميراندند. اختر شناسان و موبدان را از ترس ياراي تعبير خواب ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دير نخواهد پاييد. چون فريدون بالغ شود و به مردي رسد با گرز پولادين و گاونشانش را که نشان خاندان اثفيان است بر سر تو خواهد کوبيد و تورا به خواري خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسيد کينه او از چيست؟ و به او گفتند که پدر فريدون و گاوي به نام برمايه که دايه او نيز باشد به دست تو کشته خواهند شد و اين کشتار تو کينه اي سخت بر دل فريدون خواهد افکند. ضحّاک با شنيدن اين سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد ديگر آرام و قرار نداشت و هراسيمه به دنبال فريدون ميگشت تا او را نيست کند.
آبتين پدر فريدون در هنگام گريز به دست دژخيمان ضحّاک کشته ميشود و فرانک مادر فريدون وي را در روستاي ورک در ناحيه لاريجان مازندران به دنيا مي آورد. فرانک هراسان فريدون را به نگهبان مرغزاري ميسپارد و از او ميخواهد که فريدون را تيمار کند. فريدون سه سال از برمايه گاوي که هر موي او همچون طاووس نر از يک رنگ بود شير ميخورد، تا اينکه همه جا صحبت از اين گاو ميشود و ضحّاک از اين مکان آگاه ميشود. پس فرانک به دنبال فريدون مي آيد و اورا به البرز کوه ميبرد تا از گزند ضحّاک به دور باشد. فريدون در البرز کوه به دست پيرمردي سپرده ميشود تا اورا پدر و نگاهبان باشد. ضحّاک در اين ميان به آن مرغزار ميرود و برمايه را ميکشد و خانه آبتين را به آتش اهريمني خويش ميسوزاند.
فريدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را ميگيرد و از البرز کوه به نزد فرانک مي آيد تا از او در مورد خودش سوال کند. فرانک براي او تمامي آنچه بر ايشان گذشته داستان ميکند و به او ميگويد که پدرش آبتين خردمندي بي آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به دست ضحّاکيان کشته و از مغزش براي ماران ضحّاک خورش درست شده است. فريدون بعد از آگاهي يافتن از سرگذشت خود بسيار خشمگين ميشود و به مادر ميگويد که شمشير بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پايين خواهد کشيد، اما مادر به او هشدار ميدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهي بزرگ و نيرومند دارد و از او ميخواهد که جهان را با بينشي فراتر از بينش جواني اش ببيند تا سر خود را بيهوده و به خامي بر باد ندهد.
ضحّاک همچنان از فريدون هراسان بود و از هراس وي شب و روز نداشت. سرانجام براي مشروعيت بخشيدن به حکومت اهريمني خويش بزرگان و مهتران را فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته اي گواهي دهند که ضحّاک جز نيکي و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پيران در حال گواهي دادن بودند که به ناگاه فريادي از ميان جمعيت برميخيزد و جمعيت را خروش و هم همه اي مي افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک ميخروشد که من کاوه دادخواه، آهنگري بي آزار هستم و تورا نيکخواه و دادگر نميدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک ميگويد که اگر تو پادشاه هفت کشوري چرا همه رنج و سختي آن بر گردن ماست؟. وي به ضحّاک ميخروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند و اکنون هم يکي از پسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمي انديشيد مردي با چنين زهره و گفتاري به وي آنچنان بخروشد، سراسيمه دستور ميدهد فرزند وي را آزاد کنند و به وي بازگردانند. کاوه روي به پيران و بزرگان که در حال گواهي دادن به دادگري ضحّاک بودن ميکند و ميخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده ايد و ز يزدان ترسي به دل و شرمي به سر نداريد و بسوي دوزخ روانه ايد که ايگونه نا دادگرانه گواه بر دادگري ضحّاک ميشويد. کاوه ميگويد من نه بر اين گواهي پوچ گواهي ميدهم نه از ضحّاک هراسي دارم و گواهي را پاره کرده بر زير پاي مي افکند و از مجلس خارج ميشود. اطرافيان ضحّاک تعجب زده از وي ميپرسند که چرا به کاوه هيچ نگفت و به او اجازه چنين جسارتي را داد اما ضحّاک ميگويد گفتار کاوه آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئي کوهي آهنين ميان من و او پديد آمد و من نتوانستم هيچ بگويم.
پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وي گرد آمدند. کاوه برخروشيد و آواز دادخواهي سرداد و مردميان را به دادخواهي و ظلم ستيزي فراخواند. کاوه پيشبند چرمي آهنگري خود را به در مي آورد و بر سر نيزه اي ميکند. نيزه اي که بر آن چرم آهنگري کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسي به درفش کاوياني نامدار است و نشانه وطنپرستي و ناسيوناليسم ايراني است. کاوه از مردم ميخواهد که فريدون را حمايت کنند و بر ضحّاک بشورند. همان چرم بر نيزه بي ارزش سبب خير شد و ضحّاکيان را از دادخواهان جدا کرد، و اين همان کاري است که اميدداريم پرچم شير و خورشيد انجام دهد !
مردم به نزد فريدون رفتند و فريدون چرم برنيزه را به فال نيک گرفت و به ابريشم روم و زربافت و گوهرهاي سرخ و زرد و بنفش بياراست. از آن پس هر کس به پادشاهي ايران زمين ميرسيد درفش کاوياني را با گوهري نو مي آراست. فريدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته ميبيند کلاه کياني به سر ميکند و نزد مادر مي آيد به او ميگويد که به سوي ميدان خواهد رفت و از مادر ميخواهد که برايش نيايش کند. فرانک فريدون را به دادار پاک ميسپارد و از او ميخواهد که فرزندش را از بدي و پليدي به دور نگه دارد. فريدون به دو برادر خود کيانوش و شادکام ميگويد که روز پيروزي دور نيست و تاج تهمورث و جمشيد را باز پس خواهيم گرفت، و ايران را دوباره پر از داد خواهيم کرد. فريدون آهنگران را فرا ميخواند و نقش گرزي گاو نشان را برروي خاک مينگارد تا ايشان از روي آن نگارش گرزي گاونشان برايش بسازند. آهنگراني چيره دست گرز گاونشاني را براي فريدون ميسازند.
در خرداد روز (روز ششم ماه) فريدون با سپاهيان به جنگ ضحّاکيان ميرود. از اروند رود ميگذرد به دژ ضحّاک در بيت المقدس ميرسد و بدان راه ميابد اما ضحّاک را نمي يابد، زيرا وي براي اينکه پيشگويي فالگيران درست از آب در نيايد به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک در بيت المقدس مي آيد و فريدون را مي ستايد، اما شبانه راه هندوستان به پيش ميپگيرد و به نزد ضحّاک ميشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهي ميدهد. ضحّاک با سپاهي از بيراهه به دژ مي آيد اما به اسارت فريدون در مي آيد. به فريدون الهام ميشود که وقت نيستي و نابودي ضحّاک هنوز فرانرسيده، پس اورا دست بسته و خوار به لاريجان و سپس البرزکوه ميبرد و در غاري که بن آن ناپيدا بود مي آويزد. روز پيروزي فريدون بر ضحّاک روزيست که جشن مهرگان در آنروز برگذار ميشود. مهرگان جشني است که در آن سپيدي بر سياهي و جهل پيروز ميشود و روزيست که ايرانيان آزادي و رهايي از ستم ظالمان و ضحّاکيان و پيروزي نيکي بر پليدي را جشن ميگيرند.
و اما سرور و جشن از يک طرف و ترس از اينکه زنده شدن ياد کاوه و دادخواهي وي در ميان ايرانيان آنان را دوباره و چند باره به دادخواهي تشويق کند، آدمخواران و ضحّاکيان اين زمانه را آنچنان ميهراساند که قدرت دوزخي خويش را به رخ مجسمه بي جان کاوه آهنگر در اصفهان بکشند و تبر هاي دشمني با فرهنگ ايراني را بر تکه سنگهاي تکه تکه شده فرو بياورند .
![]()
رضا مرادی غیاث آبادی
نام «میترا» در فرهنگ و ادبیات ایرانی حضوری چشمگیر داشته است و به مرور زمان با ایزد مهر، خورشید، مهربانی و دوستی، پیوند عمیق یافته است. اما پیش از آنکه کارکردهای میترا جلوههای گوناگونی پیدا کند، بیشتر با ویژگی «روشنایی همیشگی» شناخته میشده است.
منابع موجود نشاندهنده این است که ستاره قطبی باستانی، خاستگاه باورهای مربوط به میترا بوده است و بیتردید برای پیشینیان دوستدار پدیدههای کیهانی، وجود ستارهای دائمی که هیچگاه طلوع یا غروب نمیکرده است، تا چه اندازه میتوانسته مهم و جالب جلوه کند.
به گمان نگارنده، سرچشمه باور به میترا و گردونه میترا در میان ایرانیان و هندوان باستان، عبارت بوده از ستاره قطبی و دو صورت فلکی پیراقطبی به نامهای خرس بزرگ و خرس کوچک (دب اکبر و دب اصغر).
میدانیم که قطب آسمانی در هر 25800 سال یکبار بر دور قطب دایرهالبروج میگردد و امروز در کنار ستاره جدی قرار دارد. اما در حدود پنجهزار سال پیش، قطب آسمانی در کنار ستاره سرخرنگ «ذیـخ» از صورت فلکی اژدها (ثعبان) بوده است. در آن زمان این ستاره قطب آسمانی زمین بوده و مانند ستاره قطبی امروزی در جای خود ثابت و بیحرکت ایستاده و در همه شبهای سال دیده میشده و هیچگاه طلوع و غروب نمیکرده است. این ستاره در میانه دو صورت فلکی خرس بزرگ و کوچک واقع شده است و این دو صورت فلکی در هر شبانروز یکبار بر دور آن میگردیدهاند. این گردش، نگاره باستانی چلیپا یا صلیب شکسته را در آسمان رسم میکرده که به عنوان «گردونه میترا» دانسته میشده است.
در برخی نگارههای کهن، نقش صورت فلکی خرس بزرگ را آشکارا به مانند گردونه چهار اسبه که نماد میترا بوده است، رسم کردهاند. همچنین نگاره میترا را به گونه مردی که پرتوهای نورانی بر گرد سرش دیده میشود، نشان میدادهاند. اما پس از پنجهزار سال پیش و هنگامی که این ستاره از قطب آسمانی فاصله میگیرد، این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه کوچکی میشود که سرچشمه پیدایش باوری به نام «حلقه مهر/ حلقه پیمان» است.
نام مهر در متون ادبیات فارسی برای قبهای که بر فراز خیمه و خرگاه، علم و چتر نصب میکردهاند هم بکار رفته است که شباهت ستاره قطبی با این قبهها نیز توجه برانگیز است. در مهریشت اوستا، عبارتهای «در فرازنای آسمان ایستاده» و «بخواب نرونده» اشاره اشکاری به ستاره قطبی است: «می ستاییم مهر دارنده دشتهای پهناور را، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است . . . میترا همه مردمان را با چشمانی که هیچگاه بسته نمیشوند، مینگرد».
به همین دلیل که میترا، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از دید ناظر زمینی، همه ستارگان و صورتهای فلکی بر گرد او میچرخیدهاند، میترا را ساماندهنده هستی و برقرارکننده و پاسبان قانون و هنجار کیهانی و نظام حاکم بر جهان و بعدها او را ایزد روشنایی و راستی و پیمان و حتی محبت میدانستهاند.
فردیناند یوستی در Iranisches Namenbuch حتی واژه میترا را به معنای «روشنایی همیشگی» میداند. بعدها از باورهای منسوب به ستاره میترا، دینی موسوم به میترا پرستی/ مهر پرستی (با میترائیسم اشتباه نشود. میترائیسم، گونه غربیشده آن است) به وجود میآید که در سده یکم پیش از میلاد، در دوره پادشاهی اشکانیان، به غرب آناتولی و روم راه یافت. این دین توسط لژیونهای رومی که با فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمینهای غربی و اروپا منتشر شد و بعدها آیینها و مراسم و به ویژه تقویم آن در دین تازه مسیحیت نفوذ کرد.
در اینجا به این نکته هم باید اشاره کرد که واژه «میلادی» برای تقویمی به همین نام کافی است و افزودن «میلاد مسیح» به آن درست به نظر نمیرسد. چرا که منسوب کردن میلاد به میلاد مسیح، در اواخر سده چهارم میلادی از سوی دستگاه روحانیت مسیحی روم روی داد. در آثار ایرانی و از جمله در «آثارالباقیه» نوشته ابوریحان بیرونی، منظور از میلاد، «میلاد خورشید» دانسته شده است و آشکار است که این نام با شب چله و جشن زایش خورشید در پیوند است. از سوی دیگر جالب است که به روایت بیرونی، نام نخستین ماه سال در تقویم کهن سیستانی که از ابتدای زمستان آغاز میشده، «کریست» بوده است که گمان میرود واژه کریسمس نیز از آن برگرفته شده باشد.
از دیرباز و در میان بسیاری از اقوام و ادیان گوناگون، سنتی در نگارگری رواج داشته است و دارد كه هالهای نورانی و درخشان بر پیرامون سر مقدسان و گاه پادشاهان نشان داده میشود. این هاله در باورها و متون ایرانی به نام «فـرّ» شناخته شده است. «فـر» به فروغی ایزدی گفته میشود كه به هر كس بخشیده شود، او شایسته و برازنده سروری و سالاری و برتری خواهد بود. همانگونه كه ثعالبی نیز از آن با تعبیر «پرتو خوشبختی خدایی» یاد میكند. در كتاب اوستا نیز بخشی ویژه در معرفی و ستایش فر وجود دارد كه با نامهای «زامیاد یشت/ كیان یشت/ خوَرِنَه یشت» شناخته میشود و از جمله یشتهای كهن اوستا است: “میستاییم فر كیانی نیرومند مزدا آفریدة بسیار درخشنده، زبردست، پرهیزگار، چابك و كارآمد را، كه سرآمد همه آفریدگان است” (زامیاد یشت، بند 9). اشارههای جغرافیایی موجود در زامیاد یشت نشان میدهد كه محل سرایش آن، سرزمینهای شرقی ایران و به ویژه نواحی پیرامون دریاچه هامون (زابلستان/ سیستان/ نیمروز) بوده است. در زامیاد یشت علاوه بر بزرگداشت فر، به شمار فراوانی از كوهستانهای ایران نیز اشاره شده است.
در اینجا چنین پرسشی پیش خواهد آمد كه چه رویدادی در طبیعت خاستگاه اصلی «فر» و باورهای منسوب به آن بوده است؟ به گمان نگارنده، «فر» عبارت است از پرتوهای زرین و درخشان و باشكوه خورشید كه پیش از طلوع و پس از غروب دیده میشود. پیش از طلوع خورشید، این پرتوها از پشت كوههای شرق ایران برمیدمند و در واقع كوهها نخستین دارنده فر بشمار میروند و همانگونه كه در زامیاد یشت و دیگر آثار ایرانی دیدهایم، بین فر و كوه ارتباط و پیوندی عمیق وجود دارد و میدانیم كه كوه، خود به دلیل برافراشتگی به سوی آسمان و دارندگی سرچشمه آبها و رودها و بردمیدن خورشید از پشت آن و گردش ستارگان بر بالای آن، واسطه و پیونددهنده بین انسان و خدا یا واسطه بین جهان خاكی با جهان مینوی دانسته میشده است. ویژگیهایی كه فر نیز از آن برخوردار است. اما پس از غروب خورشید، این پرتوها از نگاه سرایندگان زامیاد یشت، در دل آبهای دریا فرو میرود (خواه دریای كاسپی/ مازندران و خواه دریاچه هامون). همچنین در زامیاد یشت، آرامگاه فر در دریای فراخكرت است و همه خواستاران او برای به دست آوردنش به دریا میجهند.
«فر» در فارسی امروزی هنوز هم به معنای پرتو و فروغ و نور بكار بسته میشود و در زبان پهلوی به گونه «خُره» و در زبان اوستایی به شكل «خوَر» به معنای درخشیدن و شكوهمند شدن آمده است. همچنین واژه «هوَر» در اوستایی و «سوَر» در زبان هندوی سانسكریت به معنای خور یا خورشید است. در «گاتها»ی زرتشت نیز یكبار واژه «خوَرنه» به معنای درخشان و نیكبخت به عنوان صفتی برای جاماسپ بكار رفته است.
در طبیعت بجز بردمیدن پرتوهای زرین و درخشان خورشید از پشت كوه و دریا، رویداد دیگری را سراغ نداریم تا بتوان هاله و پرتوهای درخشان بردمیده از پشت سر مقدسان و پادشاهان را توجیه كنیم و ناگفته پیداست كه برای پیشینیان دوستدار رویدادهای طبیعی و كیهانی، چنین پدیده زیبا و شكوهمندی تا چه اندازه میتوانسته است گرامی و ارزشمند باشد. در متن اوستایی متأخر «اشتاد یشت» نیز به توانایی فر در آب كردن یخها و شكست «بوشاسپ» (دیو خواب) اشاره شده است كه هر دوی اینها كاركردهای پرتوهای خورشید بامدادی است.
در مجموع از آنجا كه كوه در باورهای كهن، واسطه و پیوند دهنده زمین به عنوان جهان خاكی با آسمان به عنوان جهان مینوی و خدایی بوده است و نخستین پرتوهای خورشید بامدادی نخست بر ستیغ آن دیده میشود؛ مردمان باستان با رسم هالهای نورانی بر گرد سر پیامبران یا دیگر مقدسان، پیوند آنان با خدا را بازگو و بیان میكردهاند. پیوندی كه بعدها پادشاهان ساسانی، برخلاف اعتقادهای مردمی آنرا بخود نیز منسوب داشتند و بر گرد سر خود نیز رسم كردند.
باورهای مربوط به فر، پیوندهای عمیقتری نیز با سوشیانتها (نجاتبخشان) و به ویژه با زرتشت و عیسی مسیح دارد كه در فرصت دیگری به آن خواهیم پرداخت: “تا كه «آنان» جهانی تازه بنیاد كنند، پس آنگاه «او» پدیدار شود و گیتی را به آرمان خود تازه كند” (زامیاد یشت، بند 19).
رضا مرادی غیاث آبادی
صورت فلکی ذاتالکرسی/ کرسینشین (Cassiopeia/Cassiopee) یکی از صورتهای فلکی پیراقطبی است که در سراسر هر یک از شبهای سال در آسمان شمالی دیده میشود. ذاتالکرسی نسبت به ستاره قطبی (جدی) با صورت فلکی خرس بزرگ/ دب اکبر قرینه است و این دو، در دو سوی ستاره قطبی در حال چرخش همیشگیاند.
نسبت ستارههای قدر دوم و سوم ذاتالکرسی بیشتر از دیگر صورتهای فلکی بوده و از همین رو یکی از درخشانترین صورتهای فلکی آسمان دانسته میشود. برخی از ستارگان این صورت فلکی در دوران گذشته بسیار پر نورتر از امروز بودهاند و حتی «اَبَـر نو اخترانی» نیز در آن دیده شدهاند. یکی از این ابر نو اختران، ستاره «تیکو» است که در حدود چهارصد سال پیش ناگهان به اندازهای نورانی شد که حتی در روز روشن هم دیده میشد. دانش امروز تقریباً معلوم ساخته است که ستاره کاپا- ذاتالکرسی در گذشته پر نورترین ستاره سراسر آسمان بوده، اما زمان دقیق آن هنوز به درستی مشخص نشده است. چشمههای قوی تشعشعات امواج رادیویی ناشی از انفجارهای کیهانی در صورت فلکی ذاتالکرسی دیده و شناخته شده است. برای آگاهی بیشتر در باره یافتههای نوین بنگرید به J. Bennett, The Cosmic Perspective,1999, p 569
ذاتالکرسی همانند دیگر اجرام و پدیدههای آسمانی تأثیر فراوانی بر باورداشتهای اسطورهای و کیهانی مردمان باستان داشته است. در یونان باستان، «کاسیوپیا» (گونه یونانی شده نام ایرانی ذاتالکرسی) ملکهای دانسته میشد که به سزای کارهای زشت خود به آسمان برده شده و وادار میشود تا برای همیشه و در برابر چشمان شوهر حسود خود به دور ستاره قطبی بگردد و مجازات شود.
اما باورداشتها ایرانی در باره ذاتالکرسی به گونهای دیگر است. در اینجا و در زبان اوستایی او به نام «اَشـی» خوانده میشده است که در زبان پهلوی به شکل «اَرت/ اَرد» تغییر آوا میدهد. «اشی» در اصل به معنای بهره و فراوانی بوده است که بعدها تشخص مییابد و به هیئت ایزدبانوی بهرهمندی و فراوانی و بینیازی در میآید. او به پیکر دختر زیبایی تصور میشده که بر کرسی یا تختی کیهانی نشسته است و وظیفه نگاهبانی از شکوفههای بهاری را نیز بر عهده دارد.
یشت هفدهم اوستا که در زمره بخشهای کهن اوستا دانسته میشود به اشی اختصاص دارد و در این بخش با زیباترین و دلکشترین سرودها به ستایش و گرامیداشت این ایزدبانوی (یا دوشیزه) گرامی ایرانیان پرداخته شده است. او در همه جا صفت «وَنگوهی» (نیک) را به همراه دارد و بخشنده زندگانی نیک و خرم به همه مردمان دانسته میشود. او برخلاف باورهای همتای یونانی خود، آورنده و بخشنده زندگانی شاد و آرام است. زندگانیای که در آن همه مردان و مردمان آرزوی یاری و همراهی او را دارند:
«ای اشی نیک! ای اشی زیبا! ای اشی فروغمند و خوشفراز! ای که با فروغ خود شادی میافشانی، ای که فر نیک میبخشایی به مردانی که تو همراهشان هستی. از آن خانمان بوی خوش و سازگاری و دوستی استوار بر میآید؛ از آن خانمانی که تو ای اشی نیک در آن گام مینهی . . . ای اشی نیک! اگر تو مردان را یاور باشی، شهریاری کنند در کشوری با خوراکهای فراوان. به راستی خوشا به کسی که تو یارش باشی، یار من باش ای بخششگر، ای توانا.» (برگرفته از کتاب اوستای کهن و فرضیههایی پیرامون نجومشناسی آن از همین نگارنده، 1382).
در اینجا عبارتهای «فروغمند» و «خوشفراز» از همین ویژگیهای صورت فلکی ذاتالکرسی برگرفته شده است که بخاطر ستارههای پر نور موجود در آن، یکی از نورانیترین صورتهای فلکی؛ و بخاطر وضعیت پیراقطبی آن، از بلند جایگاهترین اجرام آسمانی دانسته میشده است.
اشی در سرودهای مهریشت اوستا که در ستایش و بزرگداشت «میترا» سروده شده و پیش از این پیوند آن با ستاره قطبی را بررسی کردیم؛ از یاوران یاریرسان به میترا دانسته میشود و همراه با هفت یار دیگر خود، مجموعه هشتگانه صورتهای فلکی پیراقطبی یا یاوران میترا را بر میسازند.
اشی یا ذاتالکرسی هر چند که یکی از زیباترین صورتهای فلکی آسمان، یکی از زیباترین و نیکوترین دختران در باورهای ایرانی و یکی از زیباترین و باشکوهترین بخشهای اوستای کهن است، اما در بخشهای اوستای نو و در متنهای پهلوی زرتشتی ساسانی، همچو «روایت پهلوی» (ترجمه مهشید میرفخرایی، 1367) کارکردهای آیینی او را بشدت تحریف و دیگرگون میکنند و او را همچون دیگر ایزدبانوان به دختری و همسری اهورامزدا در میآورند و هر اعتقاد نوساختهای را که قصد تبلیغ و گسترش آنرا داشتهاند از زبان همپرسگی او و دیگر ایزدان با اهورامزدا و زرتشت بیان میکنند. چنین متنهایی، نه ارتباطی با باورهای ایرانی دارد و نه پیوندی با آموزههای زرتشت، بلکه تنها دستاورد تحریفهای موبدان زرتشتی عصر ساسانی است.
بسیاری از نجومنگاران ایرانی به شرح و توصیف ذاتالکرسی پرداختهاند. یکی از بهترینها، کتاب «صورالکواکب» از صوفی رازی است که پیش از این به آن پرداخته شد. او تعداد سیزده کوکب این صورت فلکی را فهرست میکند و مشخصات و مختصات آسمانی هر یک را به دقت ثبت میکند. او همچنین نگارهای از ذاتالکرسی به همراه ستارههای تشکیلدهنده آنرا در کتاب خود آورده است. چنانکه از توصیفهای صوفی بر میآید، گویا شمار ستارگان قدر پایینتر (پر نورتر) این صورت فلکی در زمان او بیشتر بوده است و احتمال دارد نمونههایی از درخشندگی ناگهانی ابر نو اختران ذاتالکرسی، شبیه آنچه «تیکوبراهه» اخترشناس دانمارکی در سده شانزدهم میلادی گزارش کرده است؛ در زمان صوفی نیز وجود داشته باشد.
«اشی» یا «ارد/ ارت» نام روز بیست و پنجم ماه در گاهشماریهای گوناگون ایرانی است. بیرونی در «التفهیم» نام این روز را در گاهشماری سغدی «اَردوخ» و در گاهشماری خوارزمی «اَرجوخی» ثبت کرده است. به این ترتیب ممکن است نام «اَردوخْشو» که بر شماری از سکههای ایران خاوری دیده شده است، با نام اشی در پیوند باشد.
در اساطير ايران، هوشنگ پسر فرواگ، پسر سيامك، پسر مشي، پسر گيومرث، و تبار ايرانيان از اوست (بندهش، ص83). به روايت متون مزدايي، هوشنگ نخستين كسي است كه به ياري خدايان به فرمانروايي مطلق همهي كشورها، آدميان، ديوان و پريان دست مييابد و به ويژه ديوان را سركوب ساخته، چهل سال پادشاهي ميكند (يشت5/ 3-21؛ يشت9/ 5-3؛ يشت13/ 137؛ يشت15/ 9-7؛ يشت17/ 6-24؛ يشت19/ 6-3؛ بندهش، ص139). براي نمونه، در آبان يشت/ 3-21 ميخوانيم:
«هوشنگ پيشدادي در پاي كوه البرز صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند به [ايزدبانو] «اردويسورَ اناهيتا» پيشكش آورد و از وي خواستار شد: اي اردويسورَ اناهيتا! اين نيك! اي تواناترين! مرا اين كاميابي ارزاني دار كه بزرگترين شهريار همهي كشورها شوم؛ كه بر همهي ديوان و مردمان و جادوان و پريان و «كويها» و «كرپهاي» ستمكار، چيرگي يابم؛ كه دو سوم از ديوان مَزَندَري و دُروندان وَرِنَ را بر زمين افكنم. اردويسور اناهيتا – كه هميشه خواهان فديهي نياز كننده [است] و به آيين، پيشكش آورنده را كامروا كند - او را كاميابي بخشيد».
در متون اوستايي، هوشنگ بيشتر با لقب «پيشداد» (به اوستايي؛ پرذاتَ/ Paradhata؛ به پهلوي: پشداد/ Peshdad؛ به معناي: در پيش جاي گرفته، پيشوا) نام برده شده است. اما در تاريخ ملي ايران و متون تاريخي دوران اسلامي، اين لقب هوشنگ، به صورت يك عنوان دودماني به كار رفته و به گروهي از شاهان اسطورهاي ايران، از هوشنگ تا گرشاسپ، اطلاق شده است.
به باور پژوهشگران، نبود نام هوشنگ در ميان اساطير هندي- ودايي، نشانهي آن است كه اسطورهي وي فاقد اصالت هندوايراني است و ايرانيان، اسطورهي هوشنگ را به عنوان نخستين پادشاه، جداگانه و بعدها پروردهاند. در يشت كهن سيزدهم نيز، در ابتداي فهرست نام شاهان اسطورهاي ايران، «جمشيد» آمده و از هوشنگ در ميانهي فهرست و همراه با شماري از پهلوانان ياد شده است. بر اساس همين نكات، آرتور كريستنسن (ايرانشناسي دانماركي) چنين حدس زد كه هوشنگ نخستين انسان در اسطورههاي «سكايي» بوده كه به اساطير ايران راهيافته است. در اسطورههاي سكايي، نخستين دودمان شاهي، Paralatai نام دارد و گفته ميشود كه لقب هوشنگ، يعني پرذات/ Paradhata برگرفته از همين عنوان است (كريستنسن، ص76-168).
متون تاريخي دوران اسلامي كه بازگو كنندهي تاريخ ملي ايران هستند، همان روايت اسطورهاي هوشنگ را كمابيش نقل كردهاند. براي نمونه، «حمزهي اصفهاني» مينويسد (ص 20و230): «هوشنگ پيشداد نخستين پادشاه ايران بود و در استخر [واقع در استان فارس] به تخت نشست و از اين رو استخر را «بومشاه» يعني سرزمين شاه خوانند. ايرانيان چنين ميپندارند كه وي و برادرش «ويكرت/ Vikart» هر دو پيامبرند. از جمله كارهاي وي اين بود كه آهن را استخراج كرد و به ساختن ابزار جنگي و برخي ابزار صنعتگران دست يافت و به مردم فرمان داد كه آهنگ درندگان كنند و آنها را بكشند».
و نيز «طبري» مينويسد (كريستنسن، ص5-184): «چون كار هوشنگ راست شد و پادشاهي بدو رسيد، تاج بر سر نهاد و خطبه خواند و در خطبهي خود گفت كه پادشاهي را از جد خود گيومرث به ارث برده است و متمردان را چه آدمي و چه شيطان، تنبيه و عذاب ميكند. و گفتهاند كه او ابليس و سپاه وي را در هم شكست و از آميزش با مردم بازداشت و نوشتهاي براي آنان بر كاغذي سپيد نوشت و در آن، از ايشان (ديوان) پيمان گرفت كه بر هيچ انساني ظاهر نشوند و از اين كار آنان را ترسانيد و متمردانشان را با گروهي از غولان بكشت و ديگران از ترس او به بيابانها و كوهها و درهها گريختند. او بر همهي كشورها فرمانروايي داشت … گفتهاند كه ابليس و سپاه او از مرگ هوشنگ شادي كردند؛ زيرا پس از مرگ وي، به اقامتگاههاي آدميان وارد شدند و از كوهها و درهها بدان جا فرود آمدند».
و در شاهنامهي فردوسي از هوشنگ چنين روايت ميشود: «جهاندار هوشنگ با راي و داد/ به جاي نيا تاج بر سر نهاد/ چو بنشست بر جايگاه مهي/ چنين گفت بر تخت شاهنشهي/ كه بر هفت كشور منم پادشا / جهاندار پيروز و فرمانروا / وز آن پس جهان يكسر آباد كرد/ همه روي گيتي پر از داد كرد/ چو بشناخت، آهنگري پيشه كرد/ از آهنگري اره و تيشه كرد/ برنجيد پس هر كسي نان خويش/ بورزيد و بشناخت سامان خويش/ جدا كرد گاو و خر و گوسفند/ به ورز آوريد آن چه بُد سودمند/ برنجيد و گسترد و خورد و سپرد/ برفت و به جز نام نيكي نبرد».
در شاهنامه، داستاني مندرج است كه به موجب آن، هوشنگ در پي رويدادي، آتش را كشف ميكند و بدان مناسبت، آن روز را بزرگ ميدارد و جشن «سده» ميخواند؛ و بر اين اساس، گفته ميشود كه اين جشن معروف و ديرين ايرانيان: «ز هوشنگ ماند اين سده يادگار/ بسي باد چون او دگر شهريار». اما چنان كه برخي پژوهشگران دريافتهاند، اين داستان در شاهنامه الحاقي است و بعدها و به دست ديگران بدان افزوده شده است (خالقي مطلق، ص134).
كتابنامه:
ـ «بندهش»: نوشتهي فرنبغ دادگي، ترجمهي مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ حمزه اصفهاني: «تاريخ سني ملوك الارض و الانبيا»، ترجمهي جعفر شعار، انتشارات اميركبير، 1367
ـ آرتور كريستنسن: «نمونههاي نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانهاي ايرانيان»، ترجمهي ژاله آموزگار- احمد تفضلي، نشر چشمه، 1377
ـ جلال خالقي مطلق: «گل رنجهاي كهن»، نشر مركز، 1372
نام اين فرشته در اوستا اردوي سورا آناهيتا آمده است . اردوي به معنی بالنده و فزاينده است . سور هم ريشه است با نام خاص سورنا در زبانهاي فارسي پهلوي به معني نيرومند و آناهيتا به معني نيالوده و بي آلايش و پاك است و اين صفت آبها و رودهاست كه پاك و فزاينده و زورمند هستند.
نام های دیگر او آناهید ، آناهیت و ناهید می باشد.
در سوره آبان يشت اوستا توصيف اين فرشته بسيار دقيق و شاعرانه آمده است.
در آنجا آمده است كه در كنار هر يك از رودها و درياها ، كاخ با شكوهي كه بر روي هزار پايه قرار گرفته است و هزار ستون زيبا و يكصد پنجره درخشان دارد ، بر روي صفحه اي ، بستري زيبا و خوشبوي ، آراسته به پالش ها گسترده شده است. اين كاخ بلند و با شكوه از آن دختري زيبا ، جوان ، برومند و خوش اندام است. كه كمري زرين بر ميان بسته است .در آيه هاي ديگر آبان يشت ناهيد را بصورت دختری برنا، سپیدروی ، سپيد بازو ، راست كردار ، بلند بالا و خوش صورت و آزاده نژادي مي بينيم كه كمربند بر ميان بسته و كفشهاي درخشان پوشيده و با بندهاي زرين آنها را بسته است و زينتهاي فراوان دارد.
در جاي ديگر همان زن سروقامت و زيباپیکر را مي بينم كه پوشش زرين و پرچين در بر كرده و نيك ايستاده است.
گوشواره هاي چهار گوش زرين به گوش و گردن بندي بر گردن آويخته است و تاج زرين هشت پري كه زينتي جقه مانند در جلو دارد ، آراسته به گوهرهايي كه همچون ستاره مي درخشد بر سر دارد. در برخي پيكره ها نیز پوشش همانند چادر امروزين بر سر دارد.
در جاي ديگر او را به كردار دختري دلاور گردونه ران مي بينيم كه بر گردونهاي سوار است و لگام چهار اسب بزرگ و سفيد و يك رنگ و يك نژاد را كه نمودار باد و باران و ابر و تگرگ هستند در دست دارد و به سوي دشمن مي تازد .
گاهی نیز این فرشته پاکیها به چهره زنی جذاب لمیده بر بستری آسمانی توصیف شده است.
اين فرشته بزرگ فزاينده گله ورمه، فزاينده گيتي و دارايي و فزاينده كشور است.
مردان و زنان را براي زايش پاك مي سازد. دختران براي يافتن همسري نيك ا ز او یاری می جویند.
همچنین در روایتهای ایرانی آمده است که به هنگام زايش زرتشت پاک، آناهيد مادر او ( دغدو ) را نوازش ميكند و زرتشت پس از تولد در روي او و در روي پدر و مادر ميخندد.
به طور کلی چهره ، اندام ، زیبایی ،اخلاق و رفتار او نمایانگر یک دختر ناب آریایی و زن اصیل ایرانی می باشد.
در نوشته های بازمانده از پارسی باستان نام او در نوشته های اردشیر دوم پادشاه هخامنشی بسیار است. پیکره های او در سراسر ایران زمین (مانند نقش رستم) در دوران هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان و سکه های آن دوران دیده می شود. پرستشگاه های فراوانی به نام او در ایران زمین ساخته شده بود که هنوز یادمانهای برخی از آنها (مانند معبد کنگاور) وجود دارد.برخی از آنها نیز پس از اسلام تبدیل به زیارتگاه اسلامی گشته اند.
در یشت ها درباره خدمات جمشید آمده است که وی به دستور اهورامزدا بر آن بوده است تا دنیایی خوب برای مردم فراهم کند و محلی برای پیروان دین برگزیند. جوی آب و چراگاه برای حیوانات و خانه ها و سردابها درست کند و تخم های جانورانی که خوبتر و قشنگ تر باشند، و گیاهانی بلند و خوشبو و خوراکی های خوشمزه فراهم کند. و نطفه ها و تخم هایی از هر گروهی که ممکن شود یک جفت در آن جاها بیاورد که در تمام مدتی که در آن بسر می برند پوسیده و فاسد نگردد.
از آن گذشته افراد ناکامل که دارای بیماری های بدنهاد هستند، در آنجا نبرد و آن ها که ناخوشی های اهریمنی دارند، بدان جایگاه داخل نگردند، و آنان از گرسنگی و تشنگی و پیری و مرگ دوری جویند .
فردوسی در شاهنامه، دانش پزشکی را از کارهای جمشید دانسته است:
دگـــر بویـــهای خـوش آورد بــاز/ کــه دارنـد مـردم به بویش نـیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب/ چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پـــزشکی و درمـان هــر دردمـنـد/ ره تـنـدرسـتی و راه گــزنـد
هـمان رازهـا کـرد نـیـز آشـکـار/ جـهـان را نـیـامـد چـو او خواستار
در پادشاهی جمشید گوید:
چنین سال سیصد همیرفت کار/ ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبود آگهی/ میان بسته دیوان بسان رهی
درباره جمشید در زامیاد یشت آمده است : آن که در روی هفت کشور، پادشاهی می کرد، چیره بر دیوان و جاودان و پریها بود و در دورانش خوردنی و نوشیدنی فاسد نمی گردد.......
گرشاسب در نسک های ایرانیان باستان، پس از جمشید دارنده جلال و فر گشت.
در زامیادیشت آمده است: هنگامی فراز جمشید روی برگرداند، به شکل و صورت مرغی بر گرشاسب سایه افکند و آنگاه گرشاسب نیرو گرفت و نامورترین ناموران گشت.
در اوستا آمده است که اولین پزشک، تریته ، پدر گرشاسب بوده است. این مرد کسی است که بیماری و مرگ و زخم نیزه و تب سوزان را درمان می کرده است.
در وندیداد آمده است:
زرتشت از اهورامزدا پرسش کرد: کیست در میان دانایان و پرهیزکاران و توانگران و پیشوایان که تندرستی دهنده و باطل کننده جادو و زورآور که بیماری و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردم قطع کرد؟
اهورامزدا پاسخ داد : ای سپتیمان زرتشت، تریته در میان مردم و پرهیزگاران و پیشوایان اولین فردی است که تندرستی دهنده و از میان برنده جادو و زورآور بیماری را و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردمان دور نماید.
هم چنین آمده است که :
تریته پزشک برای درمان جستجو کرد و از فلزات درمان برای مقابله با درد و مرگ بی هنگام و سوختن و تب و سردرد و تب لرزه و مرض آژانه و بیماری اژهوه و بیماری پلید و مارگزیدن و بیماری دورکه و بیماری ساری و نظر بد و گندیدگی و کثافت که اهریمن در تن مردم آورد، بوجود آورد.
همچنین آمده است: اهورامزدا کاردی جواهر نشان به تریته بخشید تا با آن عمل جراحی انجام دهد.
تریته از ویژگی گیاهان دارویی و شیره و فشرده آنها آگاهی داشته است.اول فردی که به درمان بیماران پرداخته تریته است .
در فروردین یشت آمده است که:
فروهر پاک دین فریدون از خاندان آبتین را میستاییم از برای ایستادگی بر ضد گری و تب سرد....
اما واژه ترتیا که هندیان از آن یاد می نمایند و در اوستا به نام ترتیه آمده، بنظر می رسد همان فریدون است.
درباره ی نخستین پزشکان ایرانی در یسنا چنین آمده است:
« زرتشت گفت نماز و درود بر تو هوم، که ترا نخستین بار ای هوم در میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت کدام پاداش به او داده شد؟ چه نیک بختی به او رسید؟ »
« انگاه به من پاسخ گفت هوم پاک دور دارنده ی مرگ٬ ویونگهان مرا نخستین بار میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت. این پاداش به او داده شد که او را پسری زاییده شد٬ آن جمشید دارنده رمه خوب٬ کسی که در شهریاری خود جانور و مردم را نمردنی ساخت. »
هوم در پاسخ به زرتشت، تا چهار پزشک را نام می برد که به ترتیب پس از ویونگهان - دومین بار آبتین (پدر فریدون) - سومین بار اترت پدر اورواخشه و گرشاسب و چهارمین بار پورشسپ پدر زرتشت می باشد.
در اوستا از پزشکان دیگری نام برده شده که می توان از جاماسپ وسئنا که سپس سیمرغ خوانده شد، نام برد.
دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد:
۱- اشو پزشک(پزشک)
2 - دادپزشک(پزشک قانونی)
۳- کارد پزشک(جراح)
۴- گیاه پزشک(دارو ساز)
۵- مانتره پزشک(روان پزشک)
دراردیبهشت یشت آمده است: یکی از طبیبان به وسیله اشا درمان کند٬ کسی به وسیله قانون شفا بخشد٬ کسی با کارد درمان کند٬ کسی که با گیاه درمان کند کسی که با کلام مقدس درمان بخشد.
در وندیداد در مورد کارد پزشکی چنین آمده:
کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.
در مورد گیاه پزشکی در وندیداد آمده:
تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد.
پزشکان ازموبدان و درس خواندگان، انتخاب می شدند ویزدان شناسی و پزشکی را همزمان می آموختند. پس ازپایان مقدمات ، یکی از این دو رشته را انتخاب کرده و ادامه می دادند .موبدان زرتشتی براخلاق پزشكی، نظارت می کردند و رییس پزشکان نیز فن پزشکی را مراقبت می کرد .
در وندادید گفتارهایی در ویژگی های پزشکان آمده است.شرایط پزشک این بوده که کتاب های زیادی خوانده و در فن خود تجربه کافی داشته باشد . با صبر و حوصله به سخنان بیمار گوش فرا دهد . بیمار را با وجدانی بیدار معالجه کند در آیین زرتشت مهارت در درمان بیماران تنها معیار یک پزشک شایسته نبود بلکه شخصیت اخلاقی و دارا بودن وجدان در رتبه ای بالا تر قرار داشته است .
در فرودین یشت آمده: «فروهر فریدون، پور آبتین را درود می فرستیم از برای پایداری بر ضد جرب، لرزه تب، نائزه و اورشه از برای پایداری بر ضد آزار مارگزیدگی».
در تاریخ بلعمی آمده: «نخستین کسی که در اخترشناسی نگریست و تریاق اختراع کرد و در دانش پزشکی رنج برد فریدون بود».
پلی نیوس می نویسد: «ملن مدیکا بالنک ایرانی دارویی ست که برگ آن مانند برگ تمشک و دارای چند خار است و آن را برای پادزهر به کار می برند و در سرزمین ماد بزرگ می روید اگر میوه پخته آن را در دهان گیرند تنفس را آسان نماید».
در زمان ساسانیان هنگامی که دانشکده ی پزشکی گندی شاهپور در اوج بود، برزویه پزشک و پزشکان دیگر در جستجوی گیاهان پادزهری بوده اند. در شاهنامه آمده است:
پزشک پژوهـنده آمـد بـه کـوه / بیـاورد با خویشتن آن گروه
زدانایی او را فـزون بـود بـهـر/ هـمی زهر بشناخت از پادزهر
گیـاهـان کوهـی فـراوان درود / بیفکند از آن هرچه بیکاره بود
از آن پاک تریاک ها بـرگـزیـد/ بیامیخت دارو چنان چون سزید
گیاه هئوما: این گیاه در اوستا هئوما و در سانسکریت سوما و در پارسی هوم نامیده میشود. در ایران باستان، مینویی به نام ایزد هئوما را پاسبان این گیاه پنداشتهاند و از گفته های کهن برمیآید که پزشکی به نام هئوما آن را کشف نمود.
افشرهی این گیاه را پراهوم مینامیدند و با صفت "انوشه"ازآن یاد شده است. برای تهیه آن تشریفاتی با همراهی هفت تن داشتند.آن ها ماسک های ویژهای به نام پنام بر چهره داشتند. پنام، بینی و دهان را می پوشانید.
ایرانیان خواص درمانی و بهبود دهندگی فراوانی برای هوم باور داشتند.
در یسنا آمده است:
«کمترین خورش و فشرده هئوما، از برای نابودی بیماری و عیب های فراوان بسنده است،
نابود شود هر آن آلودگی که به وجود آمده باشد
از آن خانه ای که هئوما در آنجا آورند، درمان پدیدار کند و چارهبخشی نماید».
هردوت مینویسد:
«نژاد سکیتها تیرهای از ایرانیان، از گیاه کانابیس دانه برگیرند و به زیر چادرهای نمدی خود خزند و آن را روی سنگ گداخته ریزند آن چنان که دود از آن ها برخیزد و به اندازهای بخار پراکند که بخار هیچ گرمابهای به پای آن نرسد. سکیت ها در اثر این بخار به خروش و شادمانی آیند و از هر گرمابهای برای آن ها بهتر است».
کلیله و دمنه که در زمان ساسانیان به وسیله برزویه طبیب به فارسی میانه ترجمه شده است در باب نخست خود برخی از صفات طبیب خوب را بر می شمرد از جمله چنین بیان میکند: فاضل تر اطبا آن است که به معالجت از جهت ذخیره آخرت مواظبت نماید. به صواب آن لایق تر که بر معالجت مواظبت نمایی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبیب ندانند.
دبستان پزشکی اکباتان یا همدان نزدیک به یک صد سال پس از زرتشت بدست یکی از شاگردان وی به نام سئناپوراهوم ستوت، پایه گذاری گردید. وی با یکصد تن از شاگردانش، کار درمان مردم را دردست داشت.
پلوتارک در کتاب خود اشاره کرده است که در مکتب اکباتان، که خودش بدان راه یافته بود، حکمت و ستاره شناسی و پزشکی و جغرافیا آموزش داده می شده و صد شاگرد در آن در حال آموزش بوده اند.
"سئنا پور اهوم ستوت" نیز از همدان است و ابن سینا نیز.
در فروردین یشت آمده است: «فروهر پارسای سئنا پور اهوم ستوت را درود میفرستیم که با یک سد شاگرد بر روی زمین زندگی کرد». این نام همانست که در خدای نامک، سین مرو و پسین تر به چهر سیمرغ حکیم درآمد و کارهای شگفتآور نمود.
پلوتارک در کتاب خود از زبان تمستوکلس سردار یونانی که به «مکتب سده» اکباتان راه یافت، می آورد که اعضا این مکتب سد تن بودند. وارد شدن به میان آنان بسیار دشوار بود و هر کسی را دانش و توان همراهی با آنان نبود. دانش های مغانی به مانند؛ فلسفه، ستاره شناسی، پزشکی و گیتی شناسی به آنان آموزش داده میشد. پسین تر دانش آموختگان این مکتب در آسیای صغیر، فیثاغورث، حکیمِ بزرگ یونانی را آموزش دادند.
رقیه بهزادی، نویسنده کتاب «قوم های کهن، در قفقاز، ماورای قفقاز، بین النهرین و هلال حاصلخیز» درباره تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان نوشته است: «به سبب تقسیم دو گانه جهان به یک آفرینش خوب و یک آفرینش بد، همه بیماری های جهانی از پدیده های انگرمینو (منیوی بد) به شمار می آمد. در وندیداد، اهورامزدا اعلام می دارد که انگرمینو 99 هزار و 999 بیماری آفرید که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.»ویلهلم گیگر، خاور شناس آلمانی درکتاب «فرهنگ ایران شرقی» نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده و انواع بیماری های تب، سر و پوست در میان آنها مشخص شده است.رقیه بهزادی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد، یاد کرده است:
واورشی : شاید یک بیماری مقاربتی است تب زایمان اسکندا : ممکن است به مفهوم بریدگی باشد اگهوستی : راشیتیسم دروکا : سنگ کلیه یا صفرا کورگها : شاید همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک می گویند. آستائیریا : نام یک بیماری که بر روی بدن جوش هایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهری می شود. در میان شماری از بیماری هایی که ناشناخته است، سه بیماری با «اژ» آغاز می شود وشاید ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.
در ایران باستان بزرگترین دانشگاه جهان، به نام گندی شاپور در اهواز بنا گردید. این دانشگاه در زمان شاپور اول ساخته شد و تا سه قرن پس از اسلام هم به زندگی خود ادامه داد. گفته میشود كه برپیشانه ی این دانشگاه نوشته شده بود "فضیلت و دانش برتر از زور بازو و نیروی شمشیر است". تمام دانش های آن زمان در این دانشگاه تدریس میشده، اما بیشتر شهرت این دانشگاه در جهان، به سبب پزشكی و بیمارستانهای وابسته به این دانشگاه است.
دانشكدهای برای نجوم و رصدخانه ای هم در كنار آن بوده و از ستارهشناسی برای درمان استفاده میشده است.
این دانشگاه در دورهی انوشیروان به معروفترین دانشگاه جهان تبدیل شد.
در سیلک کاشان ابزارهای بسیاری چون قیچی جراحی و سوزن و پنس های مفرغی از هزار ی اول پیش از میلاد به دست آمده است.در کاوش های هلیل رود و شهر سوخته نیز نشان های یک پزشکی پیش رفته در پنج هزار سال پیش یافت سده است.
ورثرغنه ایزد دلاوری و نیروی پیروزمند دربرابر دیوان و هم چنین مرغ درمانگر است . در بهرام یشت سرودی به او اختصاص داده شده است .هنگامی که زرتشت از اهوره مزدا پرسش می کند که اگر به سحر دشمن گرفتار شد چه کند، سرور دانا به او اندرز می دهد که پری از ورثرغنه را که به قالب پرنده ای حلول کرده است برگیرد .
( این پر را به تن خود بمال ؛ و با این پر ( ساحری ) دشمن را باطل نما . کسی که استخوانی از این مرغ دلیر یا پری از این مرغ دلیر با خود دارد هیچ مرد توانایی نتواند او راکشت و نه او را از جای به در تواند برد . آن بسیار احترام ، بسیار فر نصیب آن کس سازد ...)
اینک که به کوتاهی دانستیم که پزشکی در ایران باستان تا چه اندازه گسترش یافته بوده است به داستان سیمرغ ، ایزدبانوی پزشکی، می پردازیم:
روزگاری دراز پیش از این، نزدیک شش هزار سال پیش، مردمانی آزاده،با فرهنگی والا، در سیستان و بلخ و کاشان و خوزستان و کردستان می زیستند. اینان، بانیان تمدن بشری در این سوی زمین و کهن ترین ایرانیان بودند که بر گرد دریای مرکزی ایران می زیستند. از فرارود تا میاندورود.
ایرانیان باستان، طبیعت را ستایش می کردند و ایزدبانوان بسیاری چون آناهیتا و چیستا و رام را نیایش می کردند.
سیمرغ، این ایزدبانوی آفریننده، که تخم و گوهرش در جان و گوهر همه گرده ها و نرمه های هستی هست، بزرگترین این ایزد بانوان است.
سیمرغ یا مِرِغوسَئِنَ که به مرغ وارغَن، نماد ایزد بهرام، مشهور است ، در اساتیر ایران پیشینه ای گسترده دارد.در اوستا سِئَین آمده است و در پهلوی سین مرو . در اوستا آشیانه سیمرغ در بالای درختی است که در میان اقیانوس فراخکرت بر پاست . این درخت در اوستا ویسپدببش خوانده شده . تخم های این درخت ، هر دردی را دوامی کنند. مرگ را می زداید . این درخت که نمادی از خود سیمرغ است ، درخت جاودانگی است . گذشته از اینکه ، تخم در فرهنگ ایران ، سرچشمه روشنی است ، و چون این درخت ، دارنده ی همه ی تخم هاست ، پس درخت دانش و درخت جاودانگی هم هست.
در داستانی دیگر آشیان سیمرغ بر فراز درخت هرویسپ تخمه که صد گزند خوانندش می باشد. هر وقت که سیمرغ از روی آن بر می خیزد، هزار شاخه از آن می روید و هر وقت که بر روی آن فرو می آید هزار شاخه از آن شکسته ، تخم های آن پاشیده و پراکنده می گردد.
مرغ دیگری به نام چمروش تخم هایی که از هرویسپ تخمه فرو ریخته، گرد آوری نموده به جایی می برد که از آنجا تیشتر خدای باران آب می گیرد. انواع و اقسام تخم ها به واسطه وی با باران فرو می ریزد و گیاهان گوناگون می روید. پرهای گسترده اش به ابر فراخی می ماند که از باران لبریز است. چهار بال دارد با رنگهای نیکو . منقارش چون منقار عقاب کلفت و صورتش چون صورت آدمیان است.
سیمرغ در اساتیر ایران باستان جایگاهی والا دارد. شهاب سهروردی ، سیمرغ را نمادی از آفتاب گرفته است. او در رساله ی خود صفیر سیمرغ ، از این مرغ اساتیری ، چهره دیگری ارایه می دهد که بیشتر رنگ عرفانی دارد و می توان آن را مظهری از انسان کامل و عارف واصل دانست. نگاه وی با فلسفه و آیین های والای ایران باستان است.
هاشم رضی در فرهنگ نام های اوستا در باب سیمرغ مطالب بسیاری دارد: " محمد لاهیجی در شرح گلشن راز آورده است: سیمرغ انسان کامل است. از طرفی دیگر عموم فرهنگ ها آورده اند که سیمرغ نام حکیمی بوده است که زال را تربیت کرد و فردوسی در شاهنامه از وی به عنوان حکیمی وارسته و دانشمند سخن می راند. عطار در منطومه ی منطق الطیر صرف نظر از اصل اندیشه ی صوفیانه، سیمرغ را وارسته ترین انسان جهان معرفی می کند که عده ای برای رسیدن به درگاه او و کسب فیض به پالوده ساختن خود می پردازند. هدهد، یکی از مرغان، وصف سیمرغ را چنین برای مرغان طالب بیان می کند:
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور و دور
در حریم عزت است آرام او
نیست حد هر ز فانی نام او
و در وصف سیمرغ چنین می آورد:
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوه گر بگذشت بر چین نیمشب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پر شور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت
هر که دید آن نقش کاری برگرفت
آن پر اکنون در نگارستان چین
اطلبوالعلم ولو بالصین از این
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن
نیست لایق بیش از این گفتن سخن
در رسالات از پیروان فرقه آذرکیوان مطالبی است که سیمرغ را حکیمی مرتاض و معرض از جهانیان تعریف می کند..."
در فرهنگ ها آمده است:
عنقا را گویند و آن پرنده ای بوده است که زال پدر رستم را پرورده و بزرگ کرده، و بعضی گویند نام حکیمی است که زال در خدمت او کسب کمال کرد (برهان - آنندراج- برهان جامع) «سیرنگ» : به معنی سیمرغ زیرا که سی رنگ دارد (رشیدی)
سیرنگ بروزن بیرنگ پرنده ایست که آنرا سیمرغ و عنقا خوانند و عنقای معرب همانست و آن را به سبب آن عنقا گویند که گردن او بسیار دراز بوده است و کنایه از محالات و چیزی که فکر بدان نرسد (برهان قاطع)
مرغ داستانی معروف مرکب از دو جزء سین یا سئینه و مرغ . سئینه به لغت اوستا مرغ شکاریست و بشکل سین در کلمه سیندخت مانده و سیمرغ در اصل سین مرغ بوده است. این مرغ نظیر عنقاء عربیست (فرهنگ شاهنامه) در فروردین یشت از کسی به اسم سئینا آهوم استات نام برده شده است که نماز اهون را بجای می آورد و از سه تن یاد شده که از خاندان سئن هستند.
در دینکرد آمده «در میان دستوران راجع به سئن که او صد سال پس از ظهور دین متولد شد و دویست سال پس از ظهور دین در گذشت او نخستین پیرو مزدیسناست که صد سال زندگی کرد و با صد نفر از مریدان خویش بروی این زمین پدید آمد.» در شاهنامه آمده است، نوزادی را که پدرش سام، بدور افکنده بود، سیمرغ، به البرز کوه می برد تا خوراک جوجگان خویش سازد: به سیمرغ آمد صدایی پدید
که ای مرغ فرخنده پاک دیدنگهدار این کودک شیرخوار
کزین تخم مردی در آید ببارسیمرغ زال را پرورش می دهد تا جوانی برومند می شود . چون خبر او به سام می رسد برای یافتن فرزند به البرز کوه می رود:یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از رنج دست و نه از آب و خاک سیمرغ ازداستان آگاه می شود. زال را که به آواز سیمرغ سخن می گفت و همه هنرها آموخته بود، نزد پدر می فرستد و از پر خویش به او می دهد تا در هنگام سختی بر آتش افکند تا سیمرغ بمدد او شتابد. چون او را نزد پدر می آورد سام:فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بافرین بر فزودکه ای شاه مرغان ترا دادگر
بدان داد نیرو و ارج و هنرکه بیچارگانرا همی یاوری
به نیکی بهر داوران داوریز تو بدسگا لان همیشه نژند
بمان همچنین جاودان زورمندسیمرغ دو بار در هنگام سختی به فریاد زال می رسد: یکی هنگام زادن رستم که به سبب بزرگی جسم از زهدان مادر بیرون نمی آمد و کار رودابه - زن زال و مادر رستم - به بیهوشی مرگ می کشد و زال ناچار پری از سیمرغ را در آتش می نهد و او حاضر می شود و دستور می دهد تا شکم مادر را بشکافند و فرزند را بیرون آورند . گیاهی را با شیر و مشک بیامیزند و بکوبند و در سایه خشک کنند و پس از بخیه زدن شکم رودابه بر آن نهند و پر سیمرغ بر آن مالند تا بهبود یابد. دوم در جنگ رستم و اسفندیار که چون رستم در مرحله اول جنگ از اسفندیار شکست می خورد، زال برای بار دوم پر سیمرغ را در آتش می نهد و سیمرغ حاضر می شود:
سیمرغ زخم های رستم را درمان می کند و او را به درخت گز که در ساحل دریای چین می رویید، راهنمایی می کند و تیری دو شاخه به او می دهد .
سیمرغ (سیرنگ) را حکیم و دانایی باستانی تصورمی کنند. در نزد صابیان یا مانداییان داستان دلکش «سیمرغ و هرمز شاه» متداول است و نیز در داستان های عامیانه ایران حکایت های چندی از سیمرغ باقی است. از جمله داستان «دژ هوش ربا» و «سیمرغ هادی و راهبر بسوی مرغ حکیم.»
***
پس از شاهنامه ی فردوسی کتاب های دیگری نیز در ادبیات فارسی هست که در آن ها یادی از سیمرغ شده است.از جمله ی آن ها:رساله الطیر ابن سینا ، ترجمه ی رساله الطیر ابن سینا توسط شهاب الدین سهروردی ، رساله الطیر احمد غزالی ، روضه الفریقین ابوالرجاء چاچی ، نزهت نامه ی علایی ،بحر الفواید، رساله الطیر نجم الدین رازی و قصیده ی منطق الطیر خاقانی و قصیده ی تسبیح طیور سنایی و منطق الطیر سلیمانی مولانا و از همه مهم تر منطق الطیر عطار.
منطق الطیر خاقانی چنین می آغازد:
زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب
خیمه ی روحانیان کرد معنبر طناب
شد گهر اندر گهر صفحه ی تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقه ی درع سحاب
حضرت مولانا در وصف منطق الطیر و عطار می نویسد :
منطق الطیر سلیمانی بود/ نغمه مرغان روحانی بود
او سلیمانست و عرفان تخت او/ در نگین عشق جانان بخت او
پورسینا در مقدمه رساله الطیر میگوید:
برادران! قصه درد مرا بشنوید، زیرا برادر، کسی است که در غم سوک و ماتم برادر، شریک باشد. کسی که در کنار سفره سور برادر مینشیند ولی در روز اندوه او را رها میکند برادر راستین نیست. سپس میافزاید: غم من این است که در میان مرغان فضا به پرواز مشغول بودم.فضای باز و هوای آزاد، زیر پای ما بود. هرجا میخواستیم میرفتیم و هرچه را میخواستیم میدیدیم. قلمرو دید و منطقه پرواز ما وسیع و غذای ما هم در جاهای گوناگون، آماده بود تا آنکه صفیر آهنگ و صدای جاذبه داری به گوشمان رسید پس از آن به جای سرسبز و خوشی رسیدیم; نه میدانستیم که آن بانگ از صیاد میآید و نه میدانستیم در آنجا که سر سبز و خرم است دامی نهاده است، گمان کردیم که این صدا، صدای آشنا و آن مزرعه، مزرعه دلپذیر ماست. فریب آهنگ صیاد ما را به آن مزرعه کشاند، ناگهان دیدیم دست و بال ما بسته و حلقات دام بر حلق ما آویخته و گرههای آن بر پای ما پیچیده است. در نتیجه ما مرغان که در فضای باز، پر میکشیدیم همه به دام افتادیم. مدتی تلاش کردیم تا از دام برهیم ولی موفق نشدیم.
از این رو به همان دام و دست و بال بسته، مانوس شدیم و عادت کردیم تا آنجا که به تدریج گروهی از ما فراموش کردند که مافضای باز و دلپذیری داشتیم و پنداشتند ما اهل این دامیم و باید پیوسته در این قفس بمانیم. تا اینکه روزی من از روزنه حلقههای دام، دیدم مرغانی در فضای باز مشغول پروازند، با دیدن آنها به یاد روزگاری افتادم که ماهم مانند آنها آزادانه درفضای باز پر میکشدیم. آنها را سوگند دادم و ناله و زاری کردم که نزدیک شوید و حرف مرا بشنوید. آنها چون خطر دام را میدانستند به خواست من بها نمیدادند; اما بعد از اصرار، سوگند، تضرع و زاری نزدیک دام ما شدند و راه نجات را به ما آموختند و گفتند: باید از این روزنهها خودتان را برهانید. ما هم با تلاش و کوشش خود را از روزنه دامها آزاد کردیم ولی مقداری از آن گرهها که هنوز در پای ما بود پای بندمان شد.
از مرغانی که قبلا آزاد شده بودند و راه آزادی از دام را به ما آموختنه بودند، درخواست کردیم تا بندهای پای ما را بگشایند ولی آنها گفتند ما هم به درد شما مبتلاییم و اگر میتوانستیم این بندها را باز کنیم و پا از این بندها برهانیم نخستخود را معالجه میکردیم. طبیبی که نتواند خود را درمان کند، درمان بخش بیماران دیگر نخواهد بود.
به هر حال همراهشان حرکت کردیم تا بر فراز کوهی قرار گرفتیم که سرسبز و خرم بود. بعد گفتند هشت کوه در پیش دارید که باید آنها را طی کنید تا از این بندها برهید. ما هم شش کوه از این کوههای هشت گانه را طی کردیم و به کوه هفتم رسیدیم که جای بسیار سرسبز و دلپذیری بود. از این رو عدهای گفتند: اینجا بیارامیم اما عده دیگری گفتند: ما راهی در پیش داریم و این استراحت، زمینه رکود را فراهم میکند. مقداری در آنجا درنگ کردیم و آنگاه به کوه هشتم رسیدیم. هر منظرهای که در کوه برتر و بالاتر میدیدیم نسبتبه منازل پیشین، عالیتر و جاذبتر بود تا سرانجام، مشکل خود را نزد کسی بردیم که ما را به او راهنمایی کردند و گفتند پشت کوه هشتم، دادگستری هست که اگر مظلومی داد خواهی کند، داد او را خواهد ستاند و حاجت هر نیازمندی را برآورده میکند.
به پشت آن کوه هشتم و به بارگاه آن ملک رسیدیم، مشکل خود را با او در میان گذاشتیم و گفتیم پای ما بسته است; راه علاج چیست؟ او گفت: همان کسی که پای شما را ستباید باز کند. او کسی را به همراه ما فرستاد و گفت: این رسول و راهنمای شماست تا شما را به سرمقصد آزادی برساند. هنگام برگشت، مرغانی ما را دیدند و پرسیدند از کجا میآیید؟ گفتیم: ما از کوی ملک میآییم و او از درد ما واقف شد و گفت کسی پای شما را میگشاید که با دستخود بست و پیک و رسولی به همراه ما اعزام کرد تا ما را به مقصد و مقصود آزادیبخش برساند و ما به آنجا برسیم و برهیم. آنها گفتند: وصف آن ملک بازگویید.
من نمیتوانم از جلال و شکوه آن ملک سخن بگویم و فقط میتوانم بگویم هر جلال و شکوهی که تصور کنید، جلال و شکوهی که هیچ زشتی، قصور و قبیحی آن را همراهی نکند، جلال و جمال همان ملک است.
... آنچه که من در اینجا گفتهام رمز است. شاید عدهای با شنیدن این سخنان بگویند تو عقل خود را از دست دادهای. مگر انسان پرواز میکند؟ یا مگر مرغ حرف میزند؟ مگر انسان، هم پرواز مرغ است؟ آری، شاید قصه ما را افسانه بدانند و مارا به جنون متهم کنند; ولی این چنین نیست.
جویری در قصص الانبیاء ، با عنوان «حدیث سلیمان با سیمرغ» حکایتی آورده است . کوتاه آن این ست که در بارگاه سلیمان سخن از قضا و قدر می رفت و سیمرغ منکر آن شد و گفت من قضای الهی را بگردانم. سلیمان گفت دختر و پسری از دو پادشاه در مشرق و مغرب زمین به وجود آمده اند و حکم قضاست که این دو با هم ازدواج کنند. اگر می توانی این قــَدَر بگردان. سیمرغ بهوا شد تا بدانجا رسید که مملکت مغرب آنجا بود. دایه گان را دید که دختر را نگاه داشته اند چون سیمرغ را دیدند از هیبت او بگریختند. دختر در گهواره بود سیمرغ در آمد و چنگ فرو کرد و او را برداشت و به هوا برد،. آن دختر را از هفت دریا گذرانید و فراز درختی برد که بر سر کوه بسیار بلندی روییده است . روزها نزد سلیمان می آمد و شب ها به پرورش او قیام می کرد. اما پسر پادشاه مشرق چون بزرگ شد، درصدد بر آمد که سرچشمه نیل را بیابد و رنج ها کشید تا زیر همین درخت آمد که از زیر آن نیل جاری بود و با دختر ازدواج کرد و پس از یکسال فرزندی از آنها به دنیا آمد. سلیمان سیمرغ را امر کرد تا آنها را که در پوستینی پنهان شده بودند، نزد او آورد . چون آنها از پوست بیرون آمدند،سیمرغ خجل شد. به هوا برشد و ازدریاها گذشت و از آن پس، هیچکس سیمرغ را ندید.»
در نفایس الفنون آمده است: عنقا که آن را به پارسی سیمرغ گویند. او را در جهان نام هست اما نشان نیست و هر چیزی را که وجود او نادر بود به عنقای مغرب تشبیه کنند. و در بعضی از تفاسیر آورده اند که در زمین اصحاب رس کوهی بود بس بلند بهر وقتی مرغی بس عظیم با هیأتی غریب و پرهای او بالوان مختلف و گردنی به افراط دراز که او را بدان سبب عنقا گفتندی و هر جانوری که در آن کوه بودی از وحوش و طیور صید کردی و اگر صیدی نیافتی از سر کوه پرواز کردی و هر جا کودکی دیدی برداشتی و بردی و چون آن قوم ازو بسیار در رنج بودند پیش حنظله بن صفوان رفتند که پیغمبر ایشان بود و ازو شکایت کردند. حنظله دعا کرد حق تعالی آتشی بفرستاد و آن مرغ را بسوخت.
ارسطا طالیس در نعت این پرنده آورده است که پرنده ایست شکاری و در منقار او قدحهای بزرگ برای شرب آب تعبیه شده است. ... او را شکمی است چون شکم گاو و استخوانی چون استخوان درندگان و او بزرگترین پرنده گوشتخوار است
سهروردی در رساله عقل سرخ می نویسد: «سیمرغ آشیانه بر سر طوبی دارد. بامداد، سیمرغ از آشیانه خود بدر آید و پـَـر بر زمین باز گستراند. از اثر پر او میوه بر درخت پیدا شود و نبات بر زمین. و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آینه یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هردیده که در آن آینه نگرد خیره شود. پیر را پرسیدم که گویی در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟ گفت آنکه نداند چنین پندارد و اگر نه هر زمان سیمرغی از درخت طوبی بر زمین آید و اینکه در زمین بود منعدم شود. و در رساله صفیر سیمرغ آمده است: "هر آنکس که در فصل ربیع قصد کوه قاف کند و آشیان خود را ترک بگوید و بمنقار خویش پر و بال خود را بر کند چون سایه کوه قاف بر او افتد مقدار هزار سال این زمان که "وان یوماً عند ربک کالف سنهٔ" و این هزار سال در تقویم اهل حقیقت یک صبحدم ست از مشرق لاهوت اعظم در این مدت سیمرغی شود که او خفتگانرا بیدار کند. و نشیمن او در کوه قاف است صفیر او به همه کس برسد ولکن مستمع کمتر دارد همه با اواند و بیشتر بی اواند، چنانکه قایل گوید:با مایی و مارا نه ای جانی از آن پیدانه ای و بیمارانی که در ورطه علت استسقاء و دق گرفتارند سایه او علاج ایشانست و برص را سود دارد و رنج های مختلف را زایل گرداند. و این سیمرغ پرواز بی جنبش کند و بپرد بی مسافت و نزدیک شود بی قطع. اما بدانکه همه نقش ها دروست و الوان ندارد و در مشرق است آشیان او، مغرب از او خالی نیست. همه بدو مشغولند و او از همه فارغ . همه از او پرند و او از همه تهی و همه علوم از صفیر آن مرغست، سازهای عجیب مثل ارغنون و غیر آن از صدای آن مرغ استخراج کرده اند. چنانکه قایل گوید:چون ندیدی همی سلیمان را
و چه دانی زبان مرغان را و غذای او آتش است و هر که پری از آن پر بر پهلوی راست بندد و بر آنان گذرد از حریق ایمن باشد. و نسیم صبا از نفس اوست از بهر آن عاشقان راز دل و اسرار ضمایر با او گویند.
در منطق الطیر داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هد هد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دسته ی خاصی از انسان ها تصویر می شود. سختی های راه باعث می شود مرغان یکی یکی از ادامه ی راه منصرف شوند . در پایان ، سی مرغ به کوه قاف می رسند و در می یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.
در عبهرالعاشقین، روزبهان بقلی از «سیمرغ آشیانه ی ابدیات» وجود کامل خواجه کائنات یاد شده است، که در حقیقت سلسله جنبان باب معرفت و سر حلقه کاملان جهان است . نیز از «سیمرغ»، جان و روان ، که عرش آشیان است و زمانی از «سیمرغ عرش» نام آورده است ، اما در همه جا سایه ی نیرو بخش وآزادگی سیمرغ باستان هست.
سیمرغ اما به گمان من و با نگاهی به آنچه آورده شد:
*نام سئینه یا سیین همان واژه ای است که از آن واژه پزشک گرفته شده است. سیمرغ تنها موجودی است که راز مرگ و زندگی را می داند و پزشک دردهای ناشناخته است:
*سیمرغ است که زال را از مرگ می رهاند و در دامان و با شیر خود پرورش می دهد و به او زندگانی می بخشد.
*سیمرغ است که راز مرگ اسفندیار رویین تن را می داند. می داند که مرگ در چشمان اسفندیار تخم گذاشته است و این را ز را بر رستم می گشاید.
*سیمرغ است که نخستین سزارین تاریخ را به پدر و مادر رودابه می آموزد تا رستم زاده شود.
*سیمرغ است که تخم بی مرگی و زندگی را در منقار دارد و زندگی و سبزی را به انسان ها هدیه می کند.
*سئینه یا سیمرغ می تواند از نام پزشک افسانه ای ایران باستان گرفته شده باشد.
*سیمرغ مادر و مقدس و بزرگترین زنخدای ایران باستان است . شاید هفت سین نیز نهادن هفت چیز مقدس و زندگی بخش بر سفره نوروزی بوده باشد.
*نام ابن سینا یا پورسینا( پزشک نامدار ایران) نیز باید از همین کلمه آمده باشد.
دانشمند ارجمند پرویز شهریاری در گفتگو با جام جم می گویند:
ابن سینا به معنی فرزند سیناست. اما پدر یا پدربزرگ یا جد سوم او هیچ كدام نام سینا را نداشتهاند. برخی فرهنگها چون درماندهاند، تا پشت ششم او را اسمهایی گذاشتهاند كه به نظر من، همه آنها هم درست نیست، و پشت هفتم را گفتهاند «فرزند سینا» كه هیچ معنایی ندارد. اگر امروزه ما بخواهیم چند پشت خود را اسم ببریم، نمیتوانیم. من خیال میكنم پورسینا یا فرزند سینا به این معناست كه او پزشكزاده بوده، یعنی از خانوادهای بوده كه همه پزشك بودند اما میان آنها او بوده كه رشد كرده و شناخته شده است. درست همانطور كه كسی را كه در دریا كار میكند، میگویند: فرزند دریا، نه به معنای آن كه دریا او را به دنیا آورده باشد. ابن سینا هم باید همینطور باشد. باز باید در تاریخ جستجو كرد و دید كه آیا واقعا پدر یا پدران او پزشك بودهاند یا نه؟ اما به هر حال، این معنی با توجه به سابقه اسمی،سینا به حقیقت نزدیكتر است.
سینا یا صورت قدیمیتر آن «سئینه» پزشك مشهوری در تاریخ ایران بوده است كه از همه جای دنیا برای معالجه یا معاینه نزد او میآمدند. او هفتصد سال قبل از میلاد، گمان میكنم در زمان مادها، در هگمتانه (همدان امروزی) زندگی میكرده و صاحب مكتبی بوده است. سئینه از چنان شهرتی در پزشكی برخوردار بود كه پس از مرگ نام او تبدیل به استوره میشود. این استوره به شاهنامه هم سرایت كرده است. كلمه سیمرغ و سیرنگ در شاهنامه از همین اسم گرفته شده كه كارشان طبابت بوده است. پر سیمرغ را در آتش میانداختند و او حاضر میشد و طبابت میكرد.
در همان دوران زندگی سئینه، یك سردار رومی به نام تمیستوكرس، ظاهرا برای آشنایی با اوضاع و احوال ایران با هدف لشكركشی به این سرزمین به ایران میآید. او وقتی به هگمتانه میرسد، با سئینه و مكتب سئینه آشنا میشود. چنان شیفته سئینه میشود كه در هگمتانه میماند و یك دوره درس كامل در آن مكتب میخواند. در آن مكتب، فلسفه و ریاضیات و اخترشناسی تدریس میشد و هیچ مسئله غیرواقعی در آنجا مورد بحث قرار نمیگرفت. بعدها كه تمیستوكرس به روم برمیگردد، شرح زندگانی خود را مینویسد و ما قسمت عمدهای از اطلاعات و آگاهیهای خود را در مورد سئینه از نوشتههای تمیستوكرس داریم. ابوعلی یعنی پدر علی اما پورسینا فرزندی نداشت و اصلن ازدواج نكرده بود كه فرزندی داشته باشد. دلیل آن را نتوانستم پیدا كنم. در این مورد هم باید تحقیق كرد. در مورد پورسینا میتوان به مدارك زیادی مراجعه كرد. خود پورسینا در زندگیش دائما آواره بوده و از بزرگی به بزرگ دیگر پناه میبرده است. وقتی محمود غزنوی به خوارزم لشكر كشید، پورسینا فرار كرد و به اصفهان، ری و جاهای دیگر رفت. بخشی از دوران زندگیش را هم در همدان گذراند. مقبرهاش هم در همدان است. در سراسر زندگی سرگردان بود. حتی زندان هم كشید. منظور این است كه مدارك زیادی در جاهای مختلف درباره او وجود دارد. اما متاسفانه در فرهنگ ایران كمتر به این موضوع پرداخته شده است.
* پزشکی در خاندان رستم همواره بوده است. رستم از سویی به سیندخت یا دختر سیمرغ و از سویی به زال که پرورده ی سیمرغ است می رسد. رستم است که با خون جگر دیو چشمان نابینای ایرانیان را بینا می سازد و.... و آوه یا آبه نیز نام دیگر سیمرغ یا ایزد است و پس، سهراب یا سوراوه به معنی شادمانی سیمرغ و رودابه یعنی فرزند سیمرغ و سودابه یعنی سیمرغ عشق و....
* سینوهه نام پزشک فرعون نیز از سین گرفته شده و می دانیم که سینوهه نیز از ایران بود و در آخر زندگی نیز به کنار دریای شرق تبعید شد. نام پدر او نیز سین موت است و او نیز پزشک است.
*تخت جمشید که باغی با درختان سنگی است و همان باغ بهشت ایرانی است، نشان های بسیار از سیمرغ دارد. بر بالای ستون ها یا درختان سنگی آن، پیکره ی سیمرغ را بسیار می توان دید و از همین روست که به هنگام نوروز بر ستون هایی برابر تخت جمشید که بارگاه و نشیمنگاه سیمرغ بوده است، هفت گیاه سبز می کرده اند تا نشان نیایش سیمرغ باشد و هفت سین نوروزی از آن است.
* قلعه ی الموت نیز همان دژ سیمرغ است و به گمانم نام حسن صباح نیز از همین سین آمده است. می دانیم که که اسماعیلیان را حشاشین یعنی داروسازان و پزشکان می خواندند و بسیاری از رهبران آنان پزشکان نامداری بوده اند و دروغ هایی چون تروریست و به کار برنده ی حشیش به آن ها بسته اند. حشیش در عربی معنی دارو می دهد.
نتیجه:کاسی ها در جنوب خزر و خوزها در همدان و خوزستان، ایلامیان نیز در لرستان و خوزستان و مردمان سیستان در شهر سوخته و مردمانی نیز در سیلک کاشان و زیویه کردستان در هفت هزار سال پیش تمدن با شکوهی داشتند.
اینان به الهه گان یا ایزدبانوان بسیار ارج می نهادند و نیایش می کردند.
سیمرغ ایزدبانوی بزرگ ایران کهن و الهه ی پزشکی نیز بود.
پایان
پی نوشت: آنچه در این نوشته ها می آید، گمان و برداشت های من است. همین! جستجویی است از منظری دیگر. بسا کسان دیگر پیش از من این راه را رفته اند و خرمن دانش بر جا نهاده اند که من شاگرد خوشه چین آنانم. دانشورزان و استادانی چون پورداوود و بهار و خانلری و هاشم رضی و اسلامی ندوشنی....
در هر نوشته اما نکاتی تازه هست. دیدی دیگر هست. تاریخ ما پر است از اشتباهات کوچک و بزرگ و آگاهانه و ناآگاهانه که دود در چشم ما می کند؛ خاک در چشم حقیقت می پاشد. گاه یک سره وارونه!
اما پرسشی نیز هست که از برای چه؟ به گمانم تاریخ یعنی تغییر. یعنی چرخش. بر آن نیستم تا آیین های کهن را از نو زنده و برقرار سازیم و یا تا ابد در گذشته ها چرخ بزنیم. هرآنچه یک پژوهشگر انجام می دهد باید به کار امروز و فردا بیاید. امروز، اما اندیشه ای اکنونی و امروزی می خواهد. این اندیشه از گذشته نیز می نوشد. همین.
دیگر این که آنچه در این تارنما می آید، فشرده و کوتاه شده و گزیده ای است از نوشته اصلی. چون که امکان چاپ و نشر آن ها پس از سالیان دراز فراهم نیامد، برآن شدم تا فشرده ای از آن را به همت و یاری استادان و دوستانم در این تارنما بگذارم.
جهان ما به سوی خرد و دانایی و عشق به پیش می تازد. اندیشه ها و باورهای گذشتگان، تنها می تواند آجری برای بنای آینده باشد. آجر تجربه. نه آجر افتخارات باستانی.
گذشته ها را نه می شود و نه می توان بازسازی کرد. گذشته ها، مدد و یاور آفرینشی نو هستند.
در باورها و گذشته ی ما، مانند همه ی اقوام و مردمان دیگر، نکات ارجمندی هست که باید بازش شناخت و بازش آفرید. باورها و اندیشه هایی که به یک تمدن و فرهنگ تعلق دارد: فرهنگ انسانی.
سبز باشید
منابع اصلی من : شاهنامه ، اوستا( بویژه یشت ها)، دینکرد، فرهنگ اعلام اوستا از هاشم رضی، کتاب های
تاریخی چون تاریخ بلعمی، کتاب های ادبی چون منطق الطیر، صفیر سیمرغ و رساله عقل سرخ بوده است.
رساله الطیرها از جمله رساله الطیر ابن سینا نیز پایه این کار بوده است.
هم چنین از نوشته های پژوهشگر گرانمایه، رقیه بهزادی در قسمت تاریخچه پزشکی و نام بیماری ها در
ایران باستان بسیار بهره گرفتم.
در این کتاب ها نیر مطالب ارجمندی در همین زمینه هست:
تاریخ پزشکی ایران باستان:سهراب خدابخشی. انتشارات فروهر.
مقاله برخی از اساتیر پزشکی در شاهنامه: دکتر محمد حسین عزیزی. مجله آناهیتا. شماره دوم.
دیدار با سیمرغ: تقی پورنامداریان، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
نقد تطبیقی ادیان و اساطیردر شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و منطق الطیر عطار: حمیرا زمردی
انتشارات زوار
سیمرغ در قلمرو فرهنگ ایران: علی سلطانی گرد فرامرزی، انتشارات مبتکران
سی مرغ و سیمرغ: علینقی منزوی، انتشارات راه مانا
نویسنده محمود کویر
چند رويداد مهم تاريخي و فرهنگي كه در هزاره دوم پ.م. اتفاق افتاد، زمينهساز تحولاتي شد كه به تشكيل سلسلهها و ظهور نخستين حكومتهاي مستقل همچون: «ماننا، ماد و اورارتو» و سرانجام به تأسيس امپراتوري وسيع هخامنشي انجاميد.
توالي و تداوم اين رويدادها كه هزاره دوم و سدههاي آغازين هزاره اول پ.م. را دربرميگيرد، موجب شده كه باستانشناسان از سال 2000 پيش از ميلاد تا ظهور دولت ماد را با هم مورد مطالعه قرار دهند.33
مهمترين رويدادهاي ياد شده عبارتند از:
1. دوره برنز جديد (فرهنگ برنز لرستان) پايان عصرمفرغ و شروع دوره آهن (كشف آهن).
2. رواج سفال خاكستري رنگ و فرهنگ مربوط به آن.
3. مهاجرت آرياييها (هند و ايرانيان) به فلات ايران.
4. روي كار آمدن دولتهاي مستقل به جاي دولت شهرهاي پيشين. 5. تجمع فرهنگهاي مقيم و مهاجر خصوصاً در مناطق غربي و شمال غربي ايران
گنجينه مفرغ مكشوفه از گيلان و مناطق شمالي ايران كه به «گنجينه املش» مشهور شده و اشياء مفرغي مكشوفه از محوطهها و گورستانهاي باستاني لرستان كه «فرهنگ مفرغ لرستان» نام گرفته است،از آنجا كه اغلب اين اشياء در كاوشهاي غيرعلمي و به طور قاچاق و يا تصادفي كشف شدهاند، نميتوان انتساب آنها را به محل يا فرهنگ و قوم خاصي قطعي دانست و در مقايسه با مقدار اندكي كه در كاوشهاي علمي شمال ايران و يا لرستان بدست آمدهاند به حدس و گمان آنها را شناسائي و تاريخگذاري كردهاند.34 گنجينه مفرغ شمال ايران كه به تسامح، «مفرغهاي گنجينه املش»35 نام گرفته، به اقوام محلي ساكن ارتفاعات گيلان و طالش منتسب هستند.36 اشياء مفرغ جديد لرستان نيز سرنوشت مفرغ گيلان را داشتهاند و اكثراً در گورستانهاي باستاني و از طريق كاوشهاي غيرمجاز بدست آمدهاند. ناگزير براي تعيين هويت و تاريخ گذاري اين گروه اشياء يا بايد به حدس و گمان متوسل شد و يا آنها را با اشياء مشابهي كه در كاوشهاي علمي حاصل شدهاند مقايسه و گونهشناسي كرد.
گرچه تعدادي از مفرغهاي لرستان داراي كتيبههايي به خط ميخي، آكدي يا آشوري هستند، امّا مطالب حك شده بر روي آنها براساس قرائتهايي كه شده بيشتر اسامي خاص بوده و به شناسايي آنها چندان كمكي نكرده است. در اواخر عصر مفرغ جديد، انسان به فلز تازه ديگري دست يافت كه نقش مهمي در حيات آدمي داشته است. اين فلز «آهن» بود كه با پيدايش آن «عصر مفرغ» سپري شد و «عصر آهن» آغاز گرديد. عصر آهن خود به سه دوره آهنi 1500 تا 1200 پ.م.)، آهن Ii (1200 تا 800 پ.م.) و آهن Iii (800 تا 550 پ.م.) تقسيم ميشود. اخيراً عدهاي از باستانشناسان عصر آهن Iv را كه شامل دورههاي تاريخي (هخامنشي و اوايل اشكاني) ميگردد به اين تقسيمبندي اضافه كردهاند.37 با كشف و ذوب آهن، انسان به دانش و فنآوري پيشرفتهاي دست يافت؛ زيرا عمق معادن آهن در طبيعت بيشتر از ساير فلزات است و براي استخراج سنگ آهن توان فني بالايي موردنياز است. از طرفي براي ذوب و استحصال آهن ايجاد كورههايي با ساختمان پيچيده كه هزار درجه سانتيگراد حرارت توليد كنند، ضرورت دارد. از اينرو چندين هزار سال زمان لازم بود تا بشر پس از كشف نخستين فلز يعني مس در نيمه دوم هزاره دوم پ.م. به آهن دست يابد.
در نيمه دوم هزاره دوم پيش از ميلاد، تقريباً مقارن با رواج آهن و نيز آمدن تازهواردان هند و ايراني (آريايي) به فلات ايران نوعي سفال سياه ـ خاكستري رنگ در مناطق شمال شرقي، شمال و شمال غربي ايران ظاهر شد و موجب بروز دگرگونيهايي در ساختار فرهنگي و اجتماعي مناطق ياد شده گرديد. باستانشناسان اين پديده را «فرهنگ سفال خاكستري»38 ناميدهاند.
عدهاي از محققان معتقدند كه پديده «فرهنگ سفال خاكستري» با ورود آرياييها و پيدايش آهن ارتباط نزديك دارد.39
معروفترين تپهها و گورستانهاي باستاني كه تماماً يا لايههايي از آنها متعلق به «فرهنگ سفال خاكستري»اند عبارتند از:
شمال شرقي ايران : تپه حصار دامغان، ياريم تپه گنبد قابوس، تورنگ تپه و شاه تپه گرگان.
دشت تهران : گورستان قيطريه و محوطه باستاني كهريزك، گورستان پيشواي ورامين و تپه سفالي روستاي معمورين، گورستانهاي باستاني خوروين و چندار در ناحيه برغان.
حاشيه كوير مركزي : تپههاي سيلك، كاشان (گورستان الف و ب لايه پنجم و ششم)
شمال ايران : (مازندران، گيلان، طالش، خلخال، طارم و اردبيل).
اكثر گورستانهاي باستاني مكشوفه در ارتفاعات و كوهپايههاي البرز مانند: مارليك (چراغعلي تپه)، كلاردشت، اصطلخ جان، قلعه كوتي ديلمان و…
غرب و شمال غرب ايران : حسنلو، دينخواه تپه، هفتوان تپه، گوي تپه، يانيق تپه (آذربايجان)، گودين تپه (كنگاور)، تپه گيان (نهاوند)، تپه بدهوره (اسدآباد همدان) و… . خاستگاه سفال خاكستري را كه ظهور آن موجب منسوخ شدن سنت سفال منقوش دورههاي قبلي گرديد، شمال شرق ايران دانستهاند. براساس مطالعات انجام شده و نتايج آزمايشهاي راديو كربن (كربن 14) سفالينههاي خاكستري مكشوفه از «تپه حصار» و «تورنگ تپه» چند سده قديمتر از سفالينههاي خاكستري ديگر مناطق باستاني ايران است.40
دانش باستانشناسي هنوز درباره پديده مهاجرت و منشاء و زمان دقيق آن به مدارك و شواهد قطعي و روشن دست نيافته و مستندات اين رويداد بيشتر متكي بر مباني زبانشناختي و اسطورههاي ثبت شده در كتاب «اوستا» و «وداها»41 است و جنبه فرضي و احتمالي دارد.
فرضيه ارائه شده اين است كه: در نيمه دوم هزاره دوم پ.م.، اقوامي كه قبلاً در سيبري جنوبي تا آسياي مركزي ميزيستند، به دلايلي چند، با استفاده از ارابه و اسب، از شرق و غرب درياي خزر، وارد فلات ايران شدند. مهاجرت اقوام آريايي (هند و ايراني)، ادامه مهاجرت اقوام (هند و اروپايي) در هزاره سوم پ.م. بود كه به شكل مهاجم در آسياي صغير رخنه كردند و تأثيرات فرهنگي و اجتماعي ژرف و گستردهاي را در فرهنگهاي محلي بر جاي گذاشتند.42 تيرههايي از شعبه شرقي (كه از شرق درياي مازندران وارد ايران شدند) در آسياي مركزي و ايران ساكن شدند كه «پارت»ها از اين گروهاند. گروهي از پيشتازان تا درّه هند پيش رفتند و با غلبه بر حكومتهاي بومي (درآويدي) فرهنگ آريايي هند را پايهريزي كردند. شعبه غربي كه از شمال درياي خزر عبور كرده و از راه قفقاز وارد آذربايجان شدند و مدتي در اطراف درياچه اروميه اطراق كردند، نقش مهمي در حيات سياسي و اجتماعي ايران داشتند. اينان پايهگذاران دو سلسله «ماد» و «هخامنشي» هستند.43
به هنگام ورود آرياييان و چند سده پس از آن، ما شاهد تجمع فشرده اقوام و قبايل مختلف (بوميان و مهاجران) در شمال و شمال غربي ايران هستيم كه هر كدام قلمروي خاص خود داشتند.
اقوام تازه وارد در قلمرو جديد خود در شمال غربي ايران با آشوريان سامينژاد كه قدرت برتر دنياي باستان بشمار ميرفتند و اورارتوئيان بومي همسايه شدند.44
از طرفي تيرههايي از مهاجران، حكومتهاي مستقلي چون «ماننا» و «اليپي» را تشكيل دادند كه در سالنامههاي آشوري از آنها بسيار نام برده شده است.45
گنيجه زيويه46، آثار كشف شده در قلايچي بوكان47 و دژ حسنلو48 را به «ماننا»ها نسبت دادهاند.
در شمال ايران و كرانههاي درياي خزر (مازندران و گيلان) مقارن نيمه دوم هزاره دوم پيش از ميلاد، اقوام و فرهنگهايي پاي به عرصه وجود گذاشتند كه هيچ ريشه و سابقهاي در آن مناطق نداشتند.
گرچه درباره اصل و نژاد اقوام پيش از تاريخ ساكن شمال ايران مطالعه چنداني به عمل نيامده، امّا ميتوان فرض كرد كه تيرههايي از اقوام مهاجر از راه گرگان «هيركاني» و يا دربند قفقاز وارد اين نواحي شده و در ارتفاعات و كوهپايههاي البرز مركزي ساكن گرديدهاند.
محققان و صاحبنظران باستانشناسي از اين اقوام با نامهاي: مارد، كاسپي، كادوسي، سكا، تپور، گيل يا گِل، ياد كردهاند.49 تعدادي از اشياء و گنجينههاي كشف شده در گورستانهاي باستاني از جمله: مارليك، كلورز، رَشي، اُمام، سُمام، تماجان، ديلمان، كلاردشت، اصطلخ جان و ساير محوطهها و قبور باستاني گيلان و مازندران كه به اقوام نامبرده تعلق دارند در زمره شاهكارهاي هنر ايران به شمار ميآيند.
هزاره دوم پ.م. دوره تحول دولت شهرهاي مستقل به حكومتهاي فراگير و منطقهاي است. گرچه در حوزه فرهنگ عيلامي اين پديده از هزاره سوم پ.م. ظاهر شده بود ولي تا ورود آرياييان و كمي پيش از ان در شمال و شمال غربي ايران چنين تحولي صورت نگرفت. ظهور حكومتهاي محلي سرانجام منجر به پيدايش سلسلههاي مقتدر ايراني ماد و پارس گرديد. كاوشهاي محوطه باستاني «حسنلو» شواهدي از اين دگرگوني را در ساختار بناهاي طبقهiv و V به روشني نشان داده است. در طبقه Iv حسنلو (1200 تا 900 پ.م.) در كنار مجموعههاي مسكوني و خانه اعياني (بزرگ و حاكم شهر)، ساختمانهاي عمومي براي انجام دادن امور ديواني و مذهبي (معبد) نيز احداث شده است و اين خود گواهي است بر تغييرات ژرف سياسي ـ اجتماعي در شهر يا دژ باستاني حسنلو كه درسدههاي پاياني هزاره دوم پ.م. نفوذ خود را به مراكز سكونتي ديگر گسترش داده است.50
هزاره سوم پ.م. با چند رويداد بسيار مهم و تأثيرگذار در زندگي ساكنان فلات ايران و خصوصاً دشت خوزستان قرين است كه هر يك از آنها در حيات اجتماعي ـ فرهنگي و اقتصادي آنان نقش بسزايي داشته است. رويدادهاي مهم اين دوره عبارتند از:
1. پيدايش و رواج خط و كتابت در مناطقي از ايران؛
2. كشف فلز تركيبي (آلياژي) مفرغ؛
3. قدرت يافتن سلسله عيلامي «آوان» و ظهور و تجلي فرهنگ و مدنيّت عيلامي؛
4. پيدايش شهرنشيني و گسترش كلان شهرها.
گرچه پيدايش و رواج خط و كتابت نخستين بار در نيمه دوم هزاره چهارم پ.م. در جنوب بينالنهرين و توسط كاتبان و دبيران سومري تحقق يافت، امّا گسترش و تكامل آن به آغاز هزاره سوم پ.م. مربوط ميشود.
«سومري»ها ـ كهنترين ساكنان شناخته شده جنوب بينالنهرين ـ قومي متمدن و پيشرفته بودند. از آنان با عنوان ساكنان غيرسامي بينالنهرين ياد كردهاند. كاتبان سومري با ابداع خط ميخي تصويري جامعه بشري را از دوران مجهول و تاريك ماقبل تاريخ وارد مرحله تاريخي كردند.15
كمي بعد از پيدايش خط ميخي تصويري سومري و بابلي ساكنان منطقه شمالي دشت خوزستان و كوهپايههاي زاگرس نوع ديگري از خط ميخي تصويري را ابداع كردند كه به خط «ماقبل عيلامي» مشهور شد. گرچه اكثر صاحبنظران خط و زبانهاي باستاني بر اين عقيدهاند كه منشاء پيدايش خط از غرب ايران يعني جنوب بينالنهرين و سرزمين سومر بوده و پروفسور «والتر هينتس» مينويسد: «در 3000 سال قبل از ميلاد وقتي كه سومريها خط تصويري را به عنوان بهترين وسيله براي مكاتبات خود اختراع كردند اين ابداع به سرعت به همسايگان عيلامي آنها رسيد» وي اضافه ميكند: «صرفنظر از اختلاف در جزئيات، ترديد نبايد كرد كه خط تصويري عيلامي بر مبناي سرمشق سومري تدوين شده است. اين خط به سرعت گسترش يافت و تقريباً همزمان در شمال شرق كاشان (ميان تهران و اصفهان) و در شرق دور و جنوب در كرمان ظاهر شد»16، امّا فرضيه ديگري نيزدر ساليان اخير مطرح شد كه سير پيدايش و تأثيرگذاري خط پروتوعيلامي (= ماقبل عيلامي) را از شرق به غرب ميداند17 و معتقد است كه خط و نگارش تصويري ابتدا در حوزه دره سند و نواحي جنوب شرقي ايران به ظهور رسيد و سپس به فارس و دشت خوزستان راه يافت. اين فرضيه براساس كشف علائم پيكتوگرافيك و الواح پروتو عيلامي در كاوشهاي «موهنجودارو»18، «شهداد»19، «شهر سوخته»20، «تپه يحيي»21، (لايه Ivc)، «تپه مليان»22 و «تپه قزير»23 شكل گرفته است.
فرضيه جديد به «نظريه تك ريشهاي بودن خط» با ترديد مينگرد و معتقد است همانگونه كه خط هيروگليف (خط تصويري مصري) همزمان و منتزع از خط تصويري سومري به وجود آمد، در دره هند و جنوب شرقي ايران نيز خط تصويري ديگري به نام پروتو عيلامي شكل گرفت و رواج يافت. تپه چغاميش دزفول را بايد نخستين مركز در ايران دانست كه خط و كتاب اول بار در آنجا ظاهر شده است. چغاميش تپهاي است بزرگ كه در حاشيه دشت شوش و25 كيلومتري جنوب شرقي دزفول واقع شده است. اين تپه را هيأت مشترك باستانشنان اعزامي از دانشگاه كاليفرنيا و مؤسسه شرقشناسي دانشگاه شيكاگو به سرپرستي «پروفسور پينهاوس دولوگاز» و پس از وي خانم دكتر «هلن كانتور» در سالهاي 1961 تا 1976 ميلادي كاوش كردند. چغاميش يكي از مراكز مهم آغاز كتابت و شهرنشيني در ايران بشمار ميرود و تعداد زيادي الواح گِلي (شمارشي) و قطعات و ظروف و كاسههاي سفالي مشهور به (لبه واريخته) كه از سفالينههاي شاخص دوره آغاز كتابت است، از اين تپه به دست آمد.24 از مراكز مهم دوره آغاز تاريخي در دشت خوزستان، «شوش» اين ابرشهر دنياي باستان و پايتخت امپراتوري عيلام است كه از اواخر هزاره پنجم و اوائل هزاره چهارم پ.م. مركز سكونت و استقرار آدمي بوده است ولي در دوران آغاز خط و كتابت شهر چنان وسعتي يافت كه بر 95 هكتار بالغ شد.
كشف فلز تركيبي (آلياژي) مفرغ رويداد مهم ديگري است كه در هزاره سوم پيش از ميلاد، ايران شاهد وقوع آن بود. چند هزار سال ازكشف نخستين فلز (مس) سپري شده بود تا آن كه در نيمه اول هزاره سوم پ.م. آثار و شواهد مربوط به پيدايش مفرغ در ايران ظاهر گشت و عصر فلز جاي خود را به دوره مفرغ سپرد.
اين دوره را كه از 2800 پ.م. يعني ظهور نخستين اشياء مفرغي آغاز و تا 1300 پ.م. كه همزمان با پيدايش آهن است، پايان مييابد، عصر مفرغ ناميدهاند و خود به سه دوره تقسيم ميشود: مفرغ قديم، مفرغ ميانه و مفرغ جديد.26
از مراكز مهم فرهنگهاي عصر مفرغ ايران بايد به غرب ايران و حوزه زاگرس مركزي (لرستان پيشكوه و پشتكوه) اشاره كرد كه از ابتداي كشف مفرغ، صنعتگران مفرغكار آن منطقه در به كارگيري از اين فلز مهارت تام داشتند و به عقيده «پروفسور لوئي واندنبرگ» مفرغهاي ساخته شده در كوهپايههاي زاگرس به صورت مالالتجاره به سرزمين سومر و عيلام ميرفته است.27 كاوشهاي «واندنبرگ» باستانشناس بلژيكي در گورستان باستاني «بني سورمه» واقع در چوار ايلام كه از مناطق آغاز مفرغ است منجر به تجديدنظر در گاهنگاري عصر مفرغ و اضافه شدن سه سده به تاريخ آن شد.28
از رويدادهاي مهم فرهنگي و سياسي ايران در هزاره سوم پ.م. ظهور و قدرت يافتن حكومت و امپراتوري عيلام است كه نقش مهمي در تاريخ سياسي و فرهنگي ايران داشته است و به عبارتي: «تا پيش از ورود مادها و پارسها حدود يك هزار سال تاريخ سرزمين ايران به تقريب منحصر به تاريخ عيلام بوده است.»29
براساس يافتههاي باستانشناسي قرن اخير رد پاي فرهنگ و تمدن عيلامي را از شرق رودخانه دجله تا شهر سوخته زابل و از ارتفاعات زاگرس مركزي تا بوشهر ميتوان سراغ گرفت. گرچه سرزمين اصلي عيلام در شمال دشت خوزستان بويژه شوش متمركز بوده است، خاستگاه و نژاد عيلاميان و اينكه از چه نژادي بودهاند هنوز مشخص و روشن نيست. تا اين اندازه گفتهاند كه آنان نه سامي نژادند و نه آريايي (هند و ايراني) و به گفته «والتر هينتس»: «نژادي هستند با استقلالي خدشهناپذير».30 شايد بتوان آنان را ساكنان اوليه دشت خوزستان دانست.
سرزمين اصلي عيلام شامل ايالات شوش، آوان، سيماش، انشان (انزان)، پارسوماش بود كه جز شوش وانشان هنوز محل دقيق ايالات نامبرده مشخص نگرديده و عيلامشناسان هركدام براي تعيين محل آنها به حدس و گمان پرداختهاند.31 در تاريخ عيلام بجز دوره آغازين و چند دوره متناوب، شوش همواره به عنوان مركز فرمانروايي و پايتخت عيلام بوده و ايالات مختلف كه به صورت فدرال اداره ميشدند، از آن تبعيّت ميكردند. پيدايش خط و كتابت و ورود ايران به ادوار تاريخي خود با ظهور و پيدايش دولت عيلام همراه بود و ميتوان عيلاميها را نخستين مخترعان خط در ايران به شمار آورد.
(ايران در هزارههاي ششم، پنجم، چهارم پيش از ميلاد)
با ساختن نخستين نمونههاي اشياء فلزي، انسان قدم به عصري نهاد كه به «عصر فلز» مشهور است. كهنترين فلزي كه بشر كشف و ازآن استفاده كرد، مس بود.
يكي از مهمترين تپههايي كه مس اول بار در آنها ظاهر شد «تل ابليس» كرمان است. اين تپه باستاني در «درّه بردسير» و 72 كيلومتري جنوب شرق كرمان و سه كيلومتري جنوب دهكده دشتكار واقع شده است و در سالهاي 1966 و 1967م. (1344 و 1345 ش.) توسط هيئت باستانشناسان آمريكايي، اعزامي از موزه «ايلينويز» به سرپرستي «پروفسور جوزف كالدول» كاوش گرديد.
تعدادي از نخستين كورههاي ذوب مس در عميقترين لايه مربوط به هزاره پنجم درتل ابليس بدست آمد و اشياء مسي شامل سنجاق و درفش، مهر و دستبند و حلقه انگشتر از آنها كشف گرديد.
براساس يافتههاي باستانشناسي از اواسط دوران فلز، بجز مس، فلزات غيرتركيبي و سهلالوصول ديگري چون قلع، طلا، نقره در چرخه فنآوري مردمان آن عصر پديدار شدند و شايد به اين دليل است كه اين دوره را دوره فلز نام نهادهاند نه دوره مس.
فنآوري ساخت و پرداخت سفال نيز در اين دوران پيشرفت زيادي كرد. چرخ سفالگري به وجود آمد و كورههاي پيشرفتهاي براي پختن اشياء و ظروف سفالي ساخته شد. نقوش ساده هندسي تك رنگ به نقوش تركيبي چند رنگ تكامل يافت و گنجينهاي گرانبها و ارزشمند به نام سفالينههاي منقوش پيش از تاريخ بر جاي ماند. عدهاي از صاحبنظران نقوش روي سفالها را مقدمه پيدايش خط و كتابت در نيمه دوم هزاره چهارم پيش از ميلاد دانستهاند. نقطه اوج و اعتلاي هنرسفالينههاي منقوش پيش از تاريخ (هزاره چهارم پ. م.) همان سفالينههاي كشف شده در قديمترين لايه شوش (شوش يك و دو) و ساير تپههاي متعلق به فرهنگ سوزيانا 14 است.
فرهنگهاي مهم پيش ازتاريخ ايران كه در دوره فلز و در طول هزاره ششم تا چهارم پ.م. به وجود آمدند، عبارتند از:
1. تپه سيلك كاشان (سيلك دوم و سوم)؛
2. تپه گيان نهاوند (گيان پنجم)؛
3. تپه چشمه علي، ري (lb – la)؛
4. تپه اسماعيلآباد، ساوجبلاغ؛
5. تپه حصار (lla, b-la, b,c)
6. تپه تل ابليس، كرمان؛
7. تپه يحيي، كرمان (يحيي lVc, Vac, Vl)؛
8. تل باكون، فارس (باكون، با سفال ساده و باكون با سفال منقوش) و چند تپه ماقبل تاريخ هزاره سوم پ.م. در فارس؛
9. شوش (شوش يك و دو) و تپههاي مربوط به فرهنگ سوزيانا در دشت خوزستان؛ 10. تپههاي سگزآباد و قبرستان، دشت قزوين.
مردم شوش
شوشىهاى باستان ـ طبق نظر کواترفاژ ـ Quaterfage و حامى ـ Hamy نوع سياهپوست که در کيونجيک Kuyunjik ديده مىشود، نمايندهٔ عناصر اصلى و بدوى شوش است که ساکنين آن شايد مخلوطى از کوچيت ـ Kuchitc و سياهپوست بودهاند. بينى آنها نسبتاً صاف و سوراخ بينى گشاد است. استخوان لارستان که هميلتون اسميت ـ Hamilton Smith دربارهٔ آنها مطالعه کرده ارتباطى وجود داشته باشد. معلوم نيست که آيا همين قوم بودند که نوع بوداى سياهپوست را به هندوستان آرودند يا نه؟
قديمىترين نقوش برجسته اشکال مردم نژاد سياهپوست مکرر ديده مىشود. و بهخصوص در مورد تختهسنگ معروف نارامسبن ـ Naramsin ديده مىشود که پادشاه که از نوع نژاد سامى است رهبر گروهى مردم سياهپوست است که به فتح و پيروزى نائل شدهاند. هنرى فيلد چندين سال قبل در طى سفرهاى خود با کمال تعجب مشاهده کرده که مردم بشاگرد و سرحد که نواحى کوهستانى و دوردست مرزى بلوچستان ايران است، داراى چهره بسيار تاريک هستند. علت شايد آن باشد که تمام اين ناحيه در اصل در ***** مردم سياهپوست آنارياکوى ـ Anariakoi يا غيرآريان بود که در کليه نواحى ساحلى خليجفارس تا هندوستان وجود داشتند و اولاد آنها در آن نواحى باقى ماندهاند. حال معتقد است که مردم سياهپوست عيلام و سومر از اين نژاد هستند و بهعقيدهٔ هنرى فيلد اين صحيحترين نظريهاى است که درباره اين مسئله بسيار مشکل مىتوان قبول کرد.
اقوام بومى سرزمين ايران
پيش از اينکه آرياهاى ايرانى از مشرق به مغرب مهاجرت کنند در سرزمين ايران اقوام زير زندگى مىکردند: مردم سيالک در کاشان، مردم تپهٔ حصار در دامغان، مردم تپه گيان در نهاوند، مردم تپهٔ جمشيدى در شمال شرقى اليشتر، و مردم تپهٔ بدهورا در ۷۰ کيلومترى غرب همدان، مردم ما قبل از تاريخ شوش در خوزستان، مردم تپهٔ آنو در عشقآباد، مردم تل بگوم در تخت جمشيد، مردم تورنگ تپه و شاهتپه در استرآباد گرگان، مردم کله دشت در ساوه، مردم تپهٔ حسنلو در آذربايجان در ۸۵ کيلومترى جنوب اروميه، مردم موهنجو دارو و هرپا در وادى سند، مردم گنج تپه و آجين دوجين و خوروين در ناحيه قزوين، مردم تپه چراغعلى و مارليک در رودبار گيلان، اين تمدنهاى ديرين از ۷۰۰۰ سال قبل از ميلاد تا ۱۰۰۰ سال پيش از ميلاد در نواحى فوقالذکر به همت باستانشناسان دانشمند کشف شده است و اين اقوام پيش از آمدن آرياها در ايران زمين مىزيستهاند.
به قول گيرشمن ايرانيان در هزارهٔ اول قبل از ميلاد به داخل فلات ايران مهاجرت کردند پيش از اين زمان يک دسته از سواران جنگجوى آريائى از شمال بحر خزر و دربند قفقاز گذشته و در چين خوردگىهاى کوههاى زاگرس سکونت کردند. دستهاى ديگر از ايشان از جيحون گذشته و به فلات ايران روى آوردند و تمدنهاى باستانى را به تدريج از ميان بردند و پس از انهدام آنها در فلات ايران جاى گرفتند و آن سرزمين را به نام ائيريان يعنى کشور آرياها نام نهادند. آرياهاى مهاجم مردم بومى را ديو ياتور ناميده و آنان را از خود پستتر مىدانستند و غالباً با آنان در جنگ بودند ولى بعدها که خطر بوميان بر ايشان رفع شد آنان را به کارهاى پرزحمت از قبيل زراعت و گلهدارى و خدمت در نزد خود مجبور کرده و حق حمايت خود را درباره ايشان برقرار ساختند. بدين ترتيب آرياهاى ايرانى از سند به طرف مرو آمده و بعد هرات و نيسايه و کابل را ***** کردند پس از آن به طرف رخج و هيرمند رفته چون به درياچه و زرنگ (درياچه هامون) رسيدند و درياچه مزبور در آن روزگار بزرگتر از درياچه کنونى بود به آن طرف نگذشتند و پس از ***** سيستان بهسوى مغرب رفته ولايات جنوبى خراسان و صفحات دماوند و رى را ***** کردند و بعدها به آذربايجان و کردستان رفتند.
در مغرب ايران مردمى بودند موسوم به ”کاسسو“ که نژاد آنها معلوم نيست و مورخان يونانى آنان را ”کوسيان ـ Cosseon“ يا کيسى نامگذارى کردهاند. در گيلان کادوسيان و در مازندران تپورىها زندگى مىکردند که کلمه طبرستان مشتق از نام آنها است.
آريا
آرياها شاخه ايرانى هستند که در اينجا با آنها سر و کار داريم. اولين شعبهاى بودند که متمدن شدند و به خداى يگانه ايمان آوردند و بنابراين بايد مورد توجه مخصوص ما قرار گيرند. يکى از روايات و افسانههاى آنها آن است که آنها مجبور شدند موطن خود را ترک گويند بهعلت آنکه اهريمن محل سکونت آنها را منجمد و يخبندان و غيرقابل سکونت کرد. شايد اين مطلب حاکى از آن باشد که تغيير آب و هوا باعث حرکت و مهاجرت آنان شده باشد همانطور که خشکى و بىبارانى سبب شد اقوام مغول رو به سمت مغرب هجوم آورده و تمدن ممالک تسخير شده را سرنگون سازند.
”دمرگان معتقد است که حمله آريانها به باکتريا قبل از سال ۲۵۰۰ پيش از ميلاد صورت گرفت و مادها در حدود سال ۲۰۰۰ ق.م وارد شمال غربى ايران شدند. اين نکته که کاسيتها ـ Kassites قوم آريائى بودند که در حدود سال ۱۹۰۰ ق.م تشکيل سلسله داد و در زمان اولين سلسله بابل نام آنها شنيده شده بود بهطور قطعىتر تاريخ اين مهاجرت را مشخص مىکند تا هويت کاسيتها که شايد از قبائل ماد بودند مسلم شود.
اولين گروه آريائى که مجبور به مهاجرت شدند هند و آريائي، دومين گروه ايرانيان و سومين گروه سکاها بودند. پس از يک دوره مهاجرت کوتاه در محلى که امروز ترکستان خوانده مىشود از دروازه طبيعى شمالى نزديک سرخس وارد ايران شدند. کمى قبل از آن ميترادات اول، امپراتورى اشکانى را در ايران تشکيل داده بود که در آن موقع فراارتس دوم اشک تئوپاتر که با انتيوک هفتم مشغول نبرد بود و بر آن ناحيه سلطنت مىکرد. سکاها تمام خاک امپراتورى جديد را زير پا گذاشتند و گروهى از آنان از واحد عمده جدا شده و سلسله سلاطين سکائى آديابن را که پايتخت آن کرکوک بود شايد در همان مواقع بين ۱۲۸ و ۱۲۵ ق.م و همچنين سلسله چراکن ـ خرمشهر را تشکيل دادند. پس از يک دوره کوتاه هرج و مرج در ايران ميترادات دوم يا ميترادات کبير کشور را تحت نظم درآورد و به سکاها اجازه داد در جنوب شرقى در آراکوسيا مستقر شوند و خود ميترادات شايد در سال ۱۱۱ ق.م عنوان شاهنشاه بزرگ را برگزيد. اسم سکاها در کلمه سيستان امروز که سکستان بوده قسمت کوچکى از حيطه اقتدار آنها را تشکيل مىداد حفظ شده است. سکاها از آراکوسيا از گردنه بولان وارد هند شدند و براى مدت کوتاهى امپراتورى که تا دروازهٔ دهلى و تا بمبئى بسط داشت تشکيل دادند.
سکاها بيش از چند سال معدود سرگردان نبودند. اين جنبشها بايد با سرعت و ناگهانى انجام گيرد زيرا افراد مهاجر با گله و حشم خود حرکت مىکنند و مجبور هستند هر چه زودتر مراتع جديد پيدا کنند تا آنجائىکه مىتوان تشخيص داد سلسله ميتانى ـMitanni در حدود سال ۱۴۵۰ ق.م آغاز گرديد و مهاجرت قبائل هند و آريائى مىبايست بين ۱۵۰۰ تا ۱۴۵۰ قبل از ميلاد صورت گرفته باشد. بيش از اين از آنها خبرى نيست و در هندوستان ناپديد مىشوند.
ايرانيان براى اولين بار در سالنامههاى آشورى سلمانسر سوم ۸۳۶ ـ ۸۳۵ ق.م ظاهر مىشوند و اين موقعى بود که بين درياچه اورميه و جلگه بلند همدان با دو قبيله از پنج قبيلهٔ بزرگ ايرانيان که بعدها دوساترائى بزرگ هخامنشى را تشکيل دادند روبهرو مىشود. اين دو قبيله آمادائى ـ مادا يعنى مادها و پارسواش ـ پارسا يعنى پارسىها بودند. پارثاوا يا پارتها بعدها شناخته شدند ولى قبائل شرقى باکترىها در شمال و آراکوسيان يا سامانىها در جنوب افغانستان فقط بعد از زمان داريوش آشکار مىشود.
اگر بخواهيم براى جمعيت ايران قبل از ورود ايرانيان نامى پيدا کنيم بهتر آن است که آنها را کاسپيان ـ Caspian يا خرز بخوانيم. اين کلمه در ادوار باستان به قسمتهاى زياد فلات اطلاق مىشد. و هنوز در نام درياى خزر و دروازهٔ خزر زنده است.
هر تسفلد درباره خصوصيات آريانىهاى تخت جمشيد مىنويسد که: ”سر و صورت آنها نسبتاً پهن و موى انبوه مجعد سياه و چشمان درشت و پيشانى بلند و گونه برجسته دارند بينى آنها منحنى و باريک است و نوک آن فرو رفته و پره نسبتاً بزرگ دارد و کاملاً با انواع سامى که در بابل ديده مىشود و نوع ارمنى که در حجارى آشورى پيدا است فرق دارد. خلاصه اشاراتى تاريخى دربارهٔ نژاد مردم ايران که اصل نژادى ساکنين فعلى ايران را روشن مىسازد.
پس از آنکه آرياهاى ايرانى از هم نژادهاى هندى خود جدا شده و بهسوى مغرب رفتند آرياهاى هندى نيز از آنجا بهسوى جنوب آمده و از رود سند گذشته در سرزمين هند مسکن گزيدند. نام سرزمين اصلى آرياهاى ايرانى در مغرب در کتاب اوستا ائرياناوئجا ـ Aeryana Vaeja (ايران ويچ) آمده است که بيشتر خاورشناسان، اين سرزمين را در مشرق ايران و بعضى در خوارزم قديم دانستهاند.
در ونديداد يکى از بخشهاى اوستا ائرياناوئجا جائى بوده که رود وانگوهى و دائى تيک و داراگا از آن مىگذشت. يکى از کوههاى آن سرزمين کندراس ـ Kondras ياد شده است. محققات معاصر وانگوهى دراى تا رابااکسوس يا جيحون بکى مىدانند و گويند تا عصر ساسانى کلمه وانگوهى بهشکل پهلوى خود وه ـ VEH در مورد جيحون بهکار مىرفته است… بنابراين ايرانويچ در سرزمين بين سيحون و جيحون و دامنههاى کوههاى هندوکش واقع بوده و فرغانه را محل ايرانويچ دانستهاند و تاريخ اين مهاجرتها را حدود ۲۰۰۰ ق.م مىدانند.
مشی و مشیانه نخستین جفت بشر در فرهنگ اساطیری ایران باستان هستند و روایت تولد این دو به این شکل است که هنگامی که گیومرث را گاه میرش و تسلیم کردن جان به جان آفرین فرا رسید، بر پهلوی چپ خویش بر زمین افتاد و در واپسین دم حیات، نطفه زنده و بالنده اش که سرخ گون بود بر زمین ریخت، و چون بر آن پرتوهای پاک و تابناک مهرشید بتابید، آن را شفاف و پاکیزه گردانید و باروری بخشید. پس از چهل سال، از این نطفه، دو گیاه بر دمیدند که در آغاز چنان به هم پیچیده و درهم تنیده بودند که بازوانشان از پشت به شانه هایشان آویخته بود و پیکرهایشان به هم چسبیده بود. سپس آن دو، سیمای بشری یافتند و روح انسانی در کالبد گیاهی شان دمیده شد و مشی و مشیانه نام گرفتند.اهورامزدا آنان را بدرود گفت و به پارسایی و نژادگی فراخواند و آن دو موجود مطهر و تبرک یافته از دم ایزدی گام بر زمین نهاند و نخستین سرود خویش را در ستایش او سردادند.
برخی از پژوهشگران این گیاه ریباس را که مشی و مشیانه از آن به وجود آمدند، از جنس و رده گیاهی دانسته اند که امروزه مهرگیاه نامیده می شود.
مشی و مشیانه را در زبان ها و منابع گوناگون با نام های کمی متفاوت معرفی کرده اند. در تاریخ مسعودی � مهلا و مهلیانه�، در تاریخ طبری � ماری و ماریانه� و در زبان خوارزمی � مرد و مردانه� نامیده شده اند. هم چنین با نام های مشیگ و مشیانگ، ملهی و ملهیانه، مش و ماشان، میشی و میشانه، میشا و میشانی، مشه و مشیانه، مشی و مشانه، مهلا و مهلینه ، نیز نامیده شده اند.
ابو ریحان بیرونی در کتاب � آثارالباقیه� در تولد و زندگی مشی و مشیانه حکایت زیرین را- که بنا به نوشته خودش، از ابوالحسن آذر خورای مهندس شنیده- روایت کرده است:
�خداوند در امر اهرمن حیران شد و پیشانی او عرق کرد و آن عرق را مسح نمود و به کنار ریخت و کیومرث از این عرق جبین آفریده شد. سپس کیومرث را به سوی اهرمن فرستاد و اهرمن را مقهور کرد و بر اهرمن سوار شد و به گرد عالم بگشت تا آن که اهرمن از کیومرث پرسید تو از چه چیز بیشتر می ترسی؟ کیومرث گفت اگر من به در دوزخ برسم بسیار خواهم ترسید و چون اهرمن در اثناء این که دور جهان می گشت و به در جهنم رسید چموشی کرده ، حیله ای به کار برد و کیومرث را زمین زد و اهرمن بر روی او افتاد، سپس از کیومرث پرسید می خواهم ترا بخورم و از کجای اندام تو آغاز کنم؟ کیومرث گفت از پای من شروع کن تا آن که مدتی کم به حسن و خوبی جهان نظر نمایم، چه، می دانست که اهرمن گفتار او را به طور واژگون خواهد به کار بست و این بود که اهرمن شروع کرد و کیومرث را از سر مشغول خوردن شد، تا آن که به جایگاه تخم دان و ظروف منی در پشت او رسید که دو قطره منی از پشت کیومرث به زمین ریخت و ریباس از آن رویید و میشی و میشانه که به منزله آدم و حوا هستند از میان این دو بوته ریباس متولد شدند و برخی ملهی و ملهیانه گویند ولی مجوس خوارزم میشی و میشانه را مرد و مردان می خوانند.
روایت دیگری از این ماجرا را ابوریحان بیرونی به نقل از ابوعلی محمد بن بلخی شاعر نقل کرده است که مختصر آن چنین است:
� اهرمن را پسری بود به نام خزوره و این پسر به فکر کشتن کیومرث شد و کیومرث او را بکشت تا آن که اهرمن به خداوند شکایت از کیومرث نمود و برای حفظ عهدی که میان خدا و اهرمن بود خواست که از کیومرث خونخواهی کند و اول عواقب گیتی و قیامت و غیره را به کیومرث نشان داد و کیومرث که این امور را دید ، به مرگ مشتاق شد و خدا کیومرث را بکشت و دو قطره از پشت او در کوه دامداذ که در اصطخر است، چکیده و از این دو قطره دو بوته ریباس که در آغاز ماه نهم اعضایی بر آن ها هویدا گشت، رویید و در آخر ماه نهم اعضای این دو ریباس کامل شد و با هم انس گرفتند و میشی و میشانه این دو نفر هستند، و پنجاه سال زندگی کردند و از طعام و شراب بی نیاز بودند و هرگز هیچ گونه غمی در دل نداشتند تا ان که اهرمن به صورت پیرمردی به آنان ظاهر گشت و گفت میوه های درختان را بخورید و خود نیز شروع به خوردن کرد و نیز شرابی برای ایشان تهیه کرد و میشی و میشانه آن را نیز آشامیدند و از آن روز در بلا و رنج افتادند و حرص در آن ها یافت شد و با یکدیگر هم بستر شدند و از آنان طفلی پیدا شد و از حرصی که داشتند زاده خود را خوردند تا آن که خداوند در دل این دو رافت و مهربانی آفرید و شش شکم دیگر پس از این واقعه زاییدند و نام های آن ها در ابستا مذکور است و شکم هفتم سیامک و فراواک بودند و چون این دو تن با هم تزویج کردند هوشنگ از آن متولد شد.�
در روایت دیگری از همین اسطوره، پس از آن که مشی و مشیانه به ترفند اهریمن به خوردن و آشامیدن پرداختند و گرفتار رنج و بلا شدند، سرانجام آتش هوس، نخست در مشی و سپس در مشیانه زبانه کشید و جذب هم شدند و در آغوش هم خفتند، از این وصلت، پس از نه ماه، دو فرزند زاده شد، ولی حرص و ولع آن ها به خوردن چنان سیری ناپذیر بود که یکی را مادر و دیگری را پدر بلعید و این ماجرای فرزند خوردن آنقدر ادامه داشت تا این که سرانجام اهورامزدا را دل بر ایشان بشوخت و صفت لذیذ بودن را از فرزندان ان دو سلب کرد و آن ها را به کثافت و خون رحم چنان آغشته کرد که دیگر مشی و مشیانه فرزندان خود نخوردند. سپس هفت جفت نر و ماده از آن ها پدید امد و از هر کدام، طی پنجاه سال، فرزندانی زاده شد، و مشی و مشیانه در صد سالگی جهان را بدرود گفتند.
اهورامزدا کشتن گندم به مشی و مشیانه اموخت و نیز ان ها را به تهیه لباس و پرورش ستوران و درودگری آشنا ساخت.
در کتاب � شناخت اساطیر ایران� نوشته جان هینلز، داستان تولد مشی و مشیانه چنین آمده است:
� چون � انسان� درگذشت، نطفه او بر زمین فرو رفت. از تن او که از فلز بود، انواع مختلف فلزات به زمین رسید و از نطفه او مشیه و مشیانه( مشی و مشیانه) که نخستین زوج بشر بودند، از زمین روییدند.�
� نخستین زوج بشر از نطفه گیومرث که در زمین ریخته بود، بیرون آمدند. نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که نمی شد تشخیص داد کدام مرد بود و کدام زن. این دو با هم درختی را تشکیل می دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود. سرانجام وقتی به صورت انسان درآمدند، اورمزد مسئولیت هایشان را به آنان آموخت:
شما تخمه بشر هستید. شما نیای جهان هستید. به شما بهترین اخلاص را بخشیده ام. نیک بیندیشید. نیک بگویید و کار نیک کنید، و دیوان را نستایید.
اما شر در آن نزدیکی در کمین نشسته بود تا آنان را از راه راست منحرف کند. اهریمن بر اندیشه آنان تاخت و آنان نخستین دروغ را بر زبان آوردند- گفتند که اهریمن آفریدگار است... از این لحظه به بعد سرگردانی نخستین زوج در زندگی که خدا برای آنان در نظر گرفته بود، آغاز گشت؛ و در زندگی دچار سردرگمی شدند. قربانی هایی کردند که ایزدان را خوش نمی آمد و به نوشیدن شیر پرداختند و باکندن چاه و گداختن آهن و ساختن افزارهای چوبی، با یکدیگر در کار که در دین زرتشتی بسیار پسندیده است، سهیم شدند، اما حاصل آن آرامش و پیشرفت و هماهنگی که باید ویژگی جهان باشد، نبود، بلکه نتیجه آن خشونت و شرارت بود. دیوان اندیشه نخستین زوج بشر را با این اغوا که پرستش آنان بر پرستش خدا ترجیح دارد، تباه ساختند و اخلاقشان را با بر گرفتن میل به هم آغوشی به مدت پنجاه سال، فاسد کردند... حتی وقتی هم نخستین زوج فرزندانی به وجود آوردند،آن ها را خوردند تا این که اورمزد شیرینی فرزند را بر گرفت. آن گاه، سرانجام، مشیه و مشیانه وظیفه خویش را با به دنیا آوردن همه نژادهای بشر به انجام رسانیدند.�
در� بند هش� در باره تولد مشی و مشیانه دو روایت بیان شده است. یکی که مختصر و موجز است، چنین است:
� از آن جا که تن کیومرث از فلز ساخته شده بود، از تن کیومرث هفت گونه فلز به پیدایی آمد. از آن تخم که در زمین رفت، به چهل سال مشی و مشیانه بر رستند که از ایشان کمال جهان و نابودی دیوان و از کارافتادگی اهریمن بود.�
دیگری که روایتی مفصل و مبسوط است، این گونه است:
� چون کیومرث به هنگام درگذشت تخمه بداد، آن تخمه را به روشنی خورشید بپالودند و دو بهر آن را نریو سنگ نگاه داشت و بهری را سپندارمذ پذیرفت. چهل سال (آن تخمه) در زمین بود. با به سر رسیدن چهل سال، ریباس تنی یک ساقه، پانزده برگ، مهلی و مهلیانه (از) زمین رستند. درست (بدان) گونه که ایشان را دست بر گوش باز ایستد، یکی به دیگری پیوسته، هم بالا و هم دیسه بودند. میان هر دو ایشان روان برآمد. آنگونه (هر سه) هم بالا بودند که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده و کدام آن روان هرمزد آفریده (بود که) با ایشان است، که روانی است که (تن) مردمان از برای او آفریده شد....
سپس، هر دو از گیاه پیکری به مردم پیکری گشتند و آن روان به مینویی در ایشان شد که روان است. اکنون نیز (مردم) به مانند درختی فراز رسته اند که بارش ده گونه مردم است.
هرمزد به مشی و مشیانه گفت که � مردم اید، پدر( و مادر) جهانیان اید. شما را با برترین عقل سلیم آفریدم، جریان کارها را به عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشه نیک اندیشید، گفتار نیک گویید، کردار نیک ورزید، دیوان را مستایید.�
هنگامی که یکی به دیگری اندیشید، هر دو نخست این را اندیشیدند که � او مردم است�. ایشان چون به راه افتادند، ( به عنوان) نخستین کنش، این را کردند ( که) بمیزیدند؛ ( به عنوان) نخستین سخن این را گفتند که � هرمزد آب و زمین و گوسفند و ستاره و ماه و خورشید و همه آبادی را که از پرهیزگاری پدید آید، آفرید (که) بن و بر خوانند�. پس اهریمن بر اندیشه ایشان برتاخت و اندیشه ایشان را پلید ساخت و ایشان گفتند که � اهریمن آفرید آب و زمین و گیاه و دیگر چیز را�. چنین گفت: � آن نخستین دروغ گویی را که ایشان بافتند، به ابایست دیوان گفتند�. اهریمن ( به عنوان) نخستین شادی از ایشان، این را به دست آورد که بدان دروغ گویی هر دو پلید شدند و روانشان تا تن پسین به دوزخ است. ایشان را سی روز خورش گیاهان بود و ( خود را به) جامه ای (از) گیاه نهفتند. پس از سی روز، به بزی سپید موی فراز آمدند و به دهان شیر پستان ( او) مکیدند. هنگامی که شیر را خورده بودند، مشیانه گفت که � آرامش من از آن (بود) که من آن شیر آبگونه را نخورده ( بودم)، اینک مرا رامش دزدیده از آن است که ( شیر) خوردم و بر تن سیری است�. از آن دروغ گویی دوم نیز دیوان را زور برآمد و مزه خورش را بدزدیند، آن چنان که از یکصد بهر یک بهر ماند.
پس به سی شبانه روز دیگر به گوسپند تیره رنگی سپید آرواره آمدند. او را تکه کردند و ( بر او) از درخت کنار و شمشاد، به راهنمایی مینوان، آتش افکندند؛ زیرا آن هر دو درخت آتش دهنده تراند. به دهان نیز آتش افروختند و نخست هیزم درخت کهنج و زیتون و نیز درخت کنار و شاخه خرمابن سوزانیدند و آن گوسپند را کباب کردند و به اندازه سه مشت گوشت در آتش بهشتند و گفتند که � (این) بهره آتش�، و از آن پاره ای به آسمان افکندند و گفتند که � این بهره ایزدان�. کرکس مرغ فراز رفت، (نتوانست گرفت، سگ آن را) از ایشان ببرد؛ زیرا نخست، گوشت را سگ بخورد.
ایشان نخست، جامه پوستین پوشیدند، پس آن گاه به موی، نخ، برشتند و آن رشته را جامه کردند و پوشیدند. به زمین کلگی بکندند، آهن را (بدان) بگداختند، به سنگ آهن را بزدند و از آن تیغی ساختند، درخت را بدان ببریدند، آن پدشخوار چوبین را آراستند.
از آن ناسپاسی که کردند دیوان ستنبه شدند. ایشان (= مشی و مشیانه) خود به خود رشک بد بردند. به سوی یکدیگر فراز رفتند، (هم را) زدند، دریدند و موی کندند. پس دیوان از تاریکی بانگ برکردند که � مردم اید، دیو را پرستید تا شما را رشک بنشیند�. مشیانه فراز جست، شیر گاو دوشید، به سوی شمال فراز ریخت. بدان دیو پرستی، دیوان نیرومند شدند و هر دوی ایشان را چنان خشک ------ بکردند که (تا) پنجاه سال کامه هم آمیزی شان نبود و اگر نیز ایشان را هم آمیزی بود، آن گاه فرزندی شان نبود. با به سر رسیدن پنجاه سال،(به) فرزند خواهی فراز اندیشیدند... پس ایشان به هم کامه بردند و در کامه گزاری که کردند، چنین براندیشیدند که ما را (به) پنجاه سال کار این بایست بود. از ایشان به نه ماه جفتی زن و مرد زاد. از شیرینی فرزند، یکی را مادر جوید، یکی را پدر. پس هرمزد شیرینی فرزندان را از اندیشه آورندگان بیرون کرد و به همان اندازه پرورش فرزندان را بدیشان بخشید.
شش جفت نر و مادر از ایشان پدید امد. برادر خواهر را به زنی همی گرفت. همه، با مشی و مشیانه (که) نخستیین (جفت بودند)، هفت جفت شدند. از هر یک ایشان تا پنجاه سال فرزند بیامد، خود به یکصد سال بمردند. از آن شش جفت یکی، سیامک نام، مرد، و زن ( وشاگ بود). از ایشان جفتی زاد که مرد فرواگ و زن فرواگین نام بود. از او پانزده جفت، نه جفتشان بر پشت گاو سریشوگ، بدان دریای فراخکرد، بدان شش کشور دیگر گذشتند و ( در) آن جای (ها) نشستن کردند. شش جفت به خونیرث ماندند. از آن شش جفت، جفتی، مرد تاز و زن گوازک نام بودند. ایشان به دشت تازیان بودند. دشت تازیان را نام از اوست و به سبب اوست (که) چنین خوانند. جفتی، مرد هوشنگ، زن گوزک نام؛ ایرانیان از او بودند. از جفتی مازندران بودند. در آمار، آنان که به کشورهای ایران اند و آنان که به انیران کشورهایند،(یعنی) آنان که به کشور توراند و آنان که به کشور سلم اند(که) روم است و آنان که به کشور سین اند که چینستان است و آنان که به کشور دهستان اند و آنان که به کشور سند اند و نیز آنان که به آن شش کشور دیگراند، همه از پیوند فرواگ، فرزند مشی اند...�
همین روایت ، با مقداری اختصار و ساده کردن و امروزین کردن متن، در کتاب � نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایران� - نوشته �آرتور کریستن سن� آمده ، و توسط احمد تفضلی و ژاله آموزگار به فارسی ترجمه شده است.
در � گزیده های زاداسپرم� ماجرای تولد مشی و مشیانه چنین روایت شده است:
�کیومرث درگذشت، زر را سپندارمذ پذیرفت و چهل سال در زمین بود. به سر چهل سال، ریواس گونه، مشی و مشیانه برآورده شدند، یکی به دیگری پیوسته و هم بالا و هم دیس.
میان ایشان روان برآمد. به هم بالایی، ایشان چنان بودند که پیدا نبود که کدام نر و کدام ماده و کدام آن روان هرمزد آفریده است. این است آن روانی که مردم بدان آفریده شدند.�
در� روایت پهلوی� نیز این افسانه به صورت زیر آمده است:
� او مردم را از آن گل بساخت که کیومرث را از آن کرد، کیومرث را به شکل نطفه در سپندارمذ هشت و کیومرث از سپندارمذ آفریده و زاده شد، مانند مشی و مشیانه که رستند. سه هزار سال وی را به حرکت در نیاورد. چون اهریمن در تاخت، سی سال ببود تا همی در گذشت، فروردین ماه،روز هرمزد او را بکشت. نطفه کیومرث به زمین آمد. چهل سال به نطفه بودن در زمین ایستاد. پس مشی و مشیانه از زمین ریواس پیکر برستند، یعنی چون ریواس که برآید و او را برگ بر تن فراز ایستد.
روشن گفت که� نه ماه ریواس پیکر بودند، پس به مردم پیکری گشتند.� از ایشان شش پسر و شش دختر بزادند و بود که زیستند و بود که مردند. سپس همه مردم از ایشان پدید آمدند.
نشان میدهد
نثر بندهش ساده است. جملات
آن کوتاه و روشن هستند. بسیاری از مطالب کتاب بهطور دقیق از ترجمههای فارسی میانه بهره برده است و در جایجای کتاب تأثیر سبک اوستایی را میبینیم. کتاب از خصوصیات ادبیات شفاهی، مانند نقل گفتهها بدون ذکر نام منبع، برخوردار است.
مهمترین منابع بندهش، که دربارهی آفرینش است، احتمالاً دامداد نسک و چهرداد نسک بوده است. یک بخش از کتاب شامل ترجمهی فصل اول وندیداد است و در بخشهای دیگر از یشت 19 و زند یسن 38 نیز استفاده شده است.
بهجز از دیباچهای کوتاه که ذکر شد، بندهش شامل بیست و دو بخش اصلی و یک پایاننوشت برای دستنویس است. بخش نهم کتاب شامل 19 عنوان فرعی است. بدین ترتیب بندهش دارای 40 عنوان مطلب است که موضوعات آنها را میتوان به شرح زیر دستهبندی کرد:
1- اهرمزد و اهریمن، آفرینش مینوی و مادی اهرمزد در برابر آفرینش اهریمنی
در این بخش از ایزدان و دیوان و از آفرینش همهی جهان مادی، آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و مردم سخن میرود و دو دیدگاه خاص در آفرینش مطرح میگردد: یک اینکه اهرمزد از روشنی خویش آفریدگان خود را آفرید، و دودیگر اینکه جهان مادی را از قطرهی آبی آفرید، مگر انسان و حیوان را که از آتش هستند.
2- اطلاعات جغرافیایی
اطلاعات جغرافیایی بسیار جالب توجهی بهویژه دربارهی دریاها، کوهها و رودهای ایران، میانرودان و آسیای میانه در بندهش وجود دارد. همچنین اطلاعاتی گرانبها دربارهی مناطق مختلف این سرزمینها و ایالات ایران در بندهش وجود دارد. جغرافیای بندهش از یک سو تحتتأثیر نامهای اساطیری اوستایی و از سوی دیگر مبتنی بر جغرافیای ایران، جلگههای آسیانهی میانه و میانرودان در عصر ساسانی و گاه اوایل اسلام است.
3- گیاهشناسی
در بندهش فصلی بلند دربارهی گیاهشناسی وجود دارد که محتملاً مبتنی بر مطالعات دورهی ساسانی است. بر این اساس گیاهان به شانزده بخش تقسیم میشوند و این بخشبندی برپایهی استفادهای است که از آنها به انسان میرسد. البته، ما در متن هفده تقسیمبندی میبینیم که مورد هیزم در آن شامل چوب همهی گیاهان میشود. ظاهراً در بخشبندی گیاهان، بحث دربارهی گیاهان دارویی از متن افتاده است.
4- جانورشناسی
در بندهش گفتار مفصلی دربارهی جانوران و تقسیمات فرعی آنان وجود دارد.
در مجموع، جانوران به سه ترتیب
بخش شدهاند:
الف) کرده، که براساس نوع جانور است: دام، دد، پرنده و آبی.
ب) آیینه، که براساس شکل پای جانور است: دارای دو سم، دارای یک سم، پنجهداران، پرندگان و ماهیان.
ج) سرده، که به تقسیمات فرعی هر گروه جانوران چون سگ، اسب، خر و ... میپردازد.
فصلی نیز دربارهی جانوران و حشرات اهریمنی وجود دارد که دارای تقسیمبندی خاص خود است.
5- قومشناسی
در بندهش دربارهی آفرینش انسان، کیومرث و فرزندان وی، مشی و مشیانه، سخن رفته است؛ ولی در بخشی خاص دربارهی اقوام ایرانی، تازی، چینی و... نیز بحث شده است. بندهش مردم (= انسان) را به بیست و پنج گونه بخش میکند و حتا خرس و کپی (= میمون) را از جملهی مردمان میداند.
6- تاریخ
در فصلی ویژه که به نظر میرسد منبع آن خداینامهی پایان دورهی ساسانی بوده باشد، تاریخ ایران از ابتدا تا زمان فرارسیدن اسلام مطرح میشود، که تقریباً به همان ترتیب شاهنامهی فردوسی است. میتوان گفت که این بخش مهمترین مدرک دربارهی محتوای خداینامهی دورهی ساسانی است که از تغییرات اسلامی محفوظ مانده است.
7- پیشگوییها
این بخش درست پس از مطالب تاریخی، تا پایان دورهی ساسانی، قرار
گرفته است. پس از این پیشگوییها، فـرارسیـدن هـزارههـای واپـسیـن، سوشیانسها (= نجاتبخشان) و پایان جهان مطرح میشود.
8- نجوم و تقویم
در چند فصل از بندهش به بحثهایی دربارهی نجوم برمیخوریم که
از نظر تحقیق در نجوم و تاریخ
نجوم در ایران از اهمیت بسیاری برخوردار است. فصلی خاص نیز به تقویم در ایران میپردازد.
9- دودمانشناسی
در اواخر کتاب دودمانشناسی خاندانهای پیشدادیان و کیان و تورانیان و خاندان موبدان مطرح میشود. این بخش از نظر شناخت مسائل فرهنگی اقوام ایران ارزش فوقالعادهای دارد.
از کتاب بندهش چهار نسخهی دستنویس و چند نسخهی بدل در دست است، اما پیش از هر چیز باید بدانیم که دو متن تقریباً متفاوت از بندهش موجود است که به بندهش هندی، یا کوچک و بندهش ایرانی، یا بزرگ معروف هستند.
اساس بندهش هندی، نسخهی آشفته و ناقصی از بندهش ایرانی است که افتادگیها و کمبودهایی دارد. عدم تطابق فصلها، وجود فصلهای تازه، حذف پارهای از فصلها، به کار رفتن پازندهای بسیار از جمله تفاوتهایی است که بندهش هندی و ایرانی با هم دارند.
یوستی دستنویس هندی را بنابر تاریخی که در پایان متن پهلوی آن موجود است در سال 1
یزدگردی (1868 میلادی) آوانویسی و به فارسی ترجمه کرده است و در مقدمهی کتاب خود ذکر میکند که دستنویس اصلی از قرن هفتم میلادی (اواخر دورهی ساسانی) قدیمیتر نیست. مری بویس هم معتقد است که تاریخ تحریر بندهش هندی باید اندکی پس از اسلام تا سال 1178 میلادی باشد.
ترجمههایی از بندهش هندی به
زبان فارسی چاپ شده است که از میان آنها میتوان به کتاب بندهش هندی،
متنی به زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی)، تصحیح و ترجمهی رقیه بهزادی اشاره کرد.
دستنویسهای سهگانهی ایرانی را TD2، TD1 و DH میخوانند. این نشانهها یادآور نام صاحبان آنها، تهمورث دینشاه جی انکلساریا و دستور هوشنگ جی جاماسب هستند. چنانکه از مقایسهی این نسخهها معلوم میشود، TD1 کهنترین دستنویس موجود بندهش است و شاید بتوان گفت که در حدود سال 900 یزدگردی (1531 میلادی) نوشته شده است. کاتب آن گوبدشا رستم بندار است. خطش خوانا است، هرچند در نوشتن آن عجله و شتاب هم به کار رفته است. متن کتاب کامل است و میتوان آن را معتبرترین نسخهی بندهش دانست. این دستنویس توسط بنیاد فرهنگ ایران بهصورت نسخهی عکسی به چاپ رسیده است.
نسخهی TD2 تاریخ 975 یزدگردی (1606 میلادی) را دارد. کاتب آن فریدون مرزبان فریدون بهرام رستم بندار شاهمردان دینیار بوده است. این دستنویس مانند دیگر دستنویسهای پهلوی بدخط است، ولی از دقت بالایی برخوردار است و سالمترین دستنویس در میان سه نسخه است. این دستنویس در سال 1908 توسط هیربد تهمورث دینشاه انکلساریا بهصورت نسخهی عکسی به چاپ رسیده است.
دستنویس DH، در سال 946 یزدگردی (1577 میلادی) نوشته شده است. این نسخه بسیار شبیه به دستنویس TD2 است. کاتب آن مرزبان فریدون بهرام رستم بندار شاهمردان دینیار بوده است که پدر کاتب نسخهی TD2 و برادر کاتب نسخهی TD1 است. دقت این دستنویس بسیار بالاست، اما صفحاتی از آن افتاده است. دستنویس DH را نیز بنیاد فرهنگ ایران به صورت نسخهی عکسی چاپ کرده است.
بهرام گور تهمورث انکلساریا را در سال 1914 ترجمه و آوانویسی خود از بندهش ایرانی را برای چاپ آماده کرد، اما در سال 1944 درگذشت. سال بعد از آن چاپخانه آتش گرفت و تمام نسخههای چاپی، از جمله متن و آوانویسی کتاب بندهش سوخت. نسخههایی از اثر منتشرنشدهی انکلساریا در دست چند نفر وجود داشت که براساس آنها در سال 1956 ترجمهای باارزش از بندهش به چاپ رسید.
علاوه بر این بخشهایی از بندهش توسط ایرانشناسان دیگر، از جمله مارتین هوگ، شپیگل، زنر، هنینگ و یوستی نیز ترجمه شده است.
اما بهترین اثری که در زمینهی ترجمهی بندهش به زبان فارسی تا کنون به چاپ رسیده است، ترجمهی مهرداد بهار است. این گزارش دقیق و وفادار است. یادداشت و تفسیرهایی که بهار دربارهی واژهها و یا حتا موضوعات مطرحشده در بندهش نوشته است بینظیر است و خواننده را در درک بهتر متن کمک میکند. خواندن این کتاب نهتنها برای تحقیق و مطالعه بلکه برای همهی علاقهمندان فرهنگ ایران مفید خواهد بود
مؤسسنویسنده : فرمهر امیر خاوری
منابع:
مهرداد بهار، بندهش، انتشارات توس، 1378.
مهرداد بهار، واژهنامهی بندهش، بنیاد فرهنگ ایران، 1345.
احمد تفضلی، تاریخ ادبیات پیش از اسلام، انتشارات سخن، 1383.
نسخهی عکسی TD1، بنیاد فرهنگ ایران، بیتا.
بندهش هندی، متنی به زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی)، تصحیح و ترجمهی رقیه بهزادی، هی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1368.
در فرهنگ دهخدا ذيل واژه "نيلوفر" آمده است: «...نيلوفر معمولي يا نيلوفر آبي، نزديك به تيره آلالههاست... اين گياه آبزي است و در مناطق گرم و معتدل ميرويد... برگهايش قلبي شكل و مسطح است... اين گياه را غالبا به عنوان يك گياه زينتي در استخرها و حوضچهها ميكارند..»."
نام گل نيلوفر در زبان سانسكريت "پادما" (padma)، در زبان چيني "ليينهوا"(lien-hua)، به زبان ژاپني "رنگه" (Range) و در انگليسي"لوتوس" (lotus) است.
اين نام به گونههاي مختلف سوسن آبي كه در مصر باستان و در بسياري از بخشهاي آسيا مورد پرستش بود، اطلاق ميشد. جنبه تقدس آن در آغاز، از محيط آبي آن ناشي ميشد، زيرا بنا به اعتقاد آنان، آب نماد باستاني اقيانوس كهني بود كه كيهان از آن آفريده شد.
نيلوفر در شرق باستان همانقدر اهميت دارد كه گل رز در غرب.
در سده هشتم پيش از ميلاد تصوير نيلوفر (احتمالا از مصر) به فينيقيه و از آنجا به سرزمين آشور و ايران انتقال يافت و در اين سرزمينها گاهي جانشين درخت مقدس بوده است.
در مصر نماد باروري، تولد دوباره، نيروي سلطنتي و علامت مشخصه نيل عليا بود، درحاليكه پاپيروس نشانه نيل سفلي قلمداد ميشد. در شمايلنگاري مصري، نيلوفر كنار گاو نر، شير، قوچ، ابوالهول و مار ديده ميشود. در اسطورههاي مصري، چهار پسر هوروس (Horus) روي يك نيلوفر رو به روي ازيريس (osiris) ايستادهاند. گل نيلوفر به عنوان نشانه ايزيس (Isis) مظهر باروري و پاكي و بكارت است. رع، خورشيد ـ خدا و آفريننده مصري به صورت كودكي مصور شده كه بر روي گل آرميده است يا سر او از گل نيلوفر بيرون ميآيد. سرستونهاي معابد مصري را به گونهاي ميآراستند كه نيلوفر را بر روي آنها به صورت غنچه و گاه گشوده حجاري ميكردند.
الهههاي فنيقي به عنوان قدرت آفريننده خود، گل نيلوفر در دست دارند.
از آنجا كه گل نيلوفر در سپيدهدم باز و درهنگام غروب بسته ميشود به خورشيد شباهت دارد.
در فرهنگ سومري و سامي در كنار ايزدان و ايزدبانوان ديده ميشود و به عنوان نيروي مولد و آفريننده شناخته ميشد.
در فرهنگ چيني نشانه پاكي، صلح، تجسم زنانه و باروري است. آنها گل نيلوفر را مظهر گذشته و حال و آينده ميدانند،، زيرا گياهي است كه در يك زمان، غنچه ميدهد، گل ميكند و دانه ميدهد.
در فرهنگ هندو، نماد خودزايي، ناميرايي، نوزايي ازلي، شكفتن همه ممكنات، پاكي، زيبايي، سلامتي، طول عمر و بخت است. در اسطورههاي هندي با سه خداي اصلي مواجه ميشويم كه عبارتند از: برهما (خداي آفريننده)، ويشنو (خداي نگهدارنده) و شيوا (خداي نابودكننده). در يك اسطوره متاخر كه در ريگ ودا به آن اشاره شده است، آمده كه چگونه كيهان از نيلوفري زرين كه بر روي آبهاي كيهاني در حركت بوده به وجود آمد و از آن برهما متولد شد. هنگامي كه مراسم او جاي خود را به مراسم ويشنو داد وي را بعدها به صورتي مجسم كردند كه بر روي گل نيلوفري كه از ناف ويشنو ميرويد، نشسته است. يك الهه هندويي به نام پادماپاني (padmapani)وجود دارد كه به معني زني است كه نيلوفر در دست دارد. در هندوستان كه رود برايشان اهميت بسيار دارد، الهههاي رود گاهي بر روي نيلوفر سوارند.
در فرهنگ بودايي، ظهور بودا به صورت شعله صادره از نيلوفر تصوير ميشود. گاهي بودا را ميبينيم كه در يك نيلوفر كاملا شكفته، به تخت نشسته است. در حقيقت در تعليمات بودايي، نيلوفر تا حد زيادي در قلمرو ماوراطبيعه وارد ميشود. در معابد بودايي، نقش نيلوفر وجود دارد و نيلوفر جزو هشت علامت فرخندگي در كف پاي بودا است.
نيلوفر در اسطورههاي يوناني، رومي علامت مشخصه آفررديت ـ ونوس است. نيلوفر با خورشيد در ارتباط است: با طلوع خورشيد باز و با غروب آن بسته ميشود. خورشيد خود منبع الهي حيات است و از اين رو گل نيلوفر مظهر تجديد حيات شمسي به شمار ميرفت. پس مظهر همه روشنگريها، آفرينش، باروري، تجديد حيات و بيمرگي است. با چرخ نيز تداعي ميگردد. در واقع چرخ خورشيد و چرخههاي ابدي هستي را شكل ميدهد. ميدانيم كه Lotus نام يكي از حركات يوگاست. در يوگا هفت چاكرا يا هفت مركز لطيف در بدن داريم. اين چاكراها به شكل نيلوفرهايي تصوير ميشوند كه با نماد چرخ مرتبطند (جالب اينكه واژه چاكرا با واژه چرخ از يك ريشه است)، هنگامي كه اين مركز (چاكراها) بيدار شوند، نيلوفرها باز مي شوند و ميچرخند.
نيلوفر، نماد كمال است. زيرا برگها، گلها و ميوهاش دايرهاي شكلند و دايره خود از اين جهت كه كاملترين شكل است، نماد كمال به شمار ميآيد.
نيلوفر يعني شكفتن معنوي. زيرا ريشههايش در لجن است و با اين حال به سمت بالا و آسمان ميرويد، از آبهاي تيره خارج ميشود و گلهايش زير نور خورشيد و روشنايي آسمان رشد ميكنند. نيلوفر نماد زيبايي نيز به شمار ميرود. ريشههاي نيلوفر مظهر ماندگاري و ساقهاش نماد بند ناف است كه انسان را به اصلش پيوند ميدهد و گلش پرتوهاي خورشيد را تداعي ميكنند. نيلوفر نماد انسان فوقالعاده يا تولد الهي است زيرا بدون هيچ ناپاكي از آبهاي گلآلود خارج ميشود. همينطور نماد نجابت است، به اين دليل كه از آبهاي آلوده بيرون ميآيد اما آلودگي آن را نميپذيرد.
در ايران: نيلوفر در ايران نماد نور است. گل نيلوفر را در فارسي به نام گل آبزاد يا گل زندگي و آفرينش و يا نيلوفر آبي ناميدهاند. از آنجا كه اين گل با آب در ارتباط است نماد آناهيتا ، ايزد بانوي آبهاي روان است.
در فرهنگ ايران باستان، نقش اين گل را حاشيه پياله طلايي املش، روي سفال نقشدار سيلك، بر دسته خنجر لرستان و ... ميتوان ديد.
گل نيلوفر را در تختجمشيد و در نقش برجستههاي آن مشاهده ميكنيم: بر بدنه كاخ آپادانا، در دست بزرگان ملل، در حاشيه لباس هخامنشيان و بر روي پايه ستونها. در زمان هخامنشيان اين گل در مراسم رسمي و درباري متجلي شده است، ظاهرا گل نيلوفري كه در دستان پادشاهان حجاري شده در تختجمشيد (در نقش بار عام) ديده ميشود، نماد صلح و زندگي بوده است. علاوه بر اين، در تخت جمشيد ريتونهايي پيدا شدهاند كه نقش اين گل بر روي آنها حك شده است.
در حجاريهاي طاقبستان كرمانشاه، گل نيلوفر مربوط به زمان ساسانيان ديده ميشود كه در نقش مربوط به اردشير ساساني زير پاي ايزد مهر قرار گرفته است. در زمان ساسانيان، بر روي يك سري از گچبريهاي تيسفون و بيشاپور نقش روزتهاي ساساني كه همان گل نيلوفر را تداعي ميكنند، ديده ميشود.
آناهیتا اسطورهاي جهان شمول است، چنانكه در بيشتر تمدنها همتا دارد. ميتوان گفت كه ايشتار بابلي و عيلامي، ناناي سومري، سرسوتي هندي، آرتميس يوناني، داياناي رومي، آي خانم افغاني، ننه خاتون سغدي، اشي در مكتب زرواني لرستان و آناهيتاي ايراني با اختلاف جزيي، تقريباً همگي يك كاراكتر دارند.
از اين ميان، سرسوتي بيش از بقيه، به آناهيتا نزديك است. اين دو به اسطوره رودخانهاي پيوستهاند كه به همه جهان آب داده است. در ريگ ودا از "سرسوتي" به عنوان "بهترين مادر"، "بهترين رود" و "بهترين ايزدبانو" ياد شده است. سرسوتي رودي آسماني است و اين نكتهاي است كه آن را ميتوان با آنچه درباره آناهيتا در باورهاي اوستايي است، سنجيد. سرسوتي از يك نظر ديگر هم با آناهيتا قابل سنجش است: او نيز بر گردونهاي سوار است و آن را ميراند و همچنين يكي از اسبهاي سرسوتي يعني "وايو" (باد) با يكي از اسبهاي آناهيتا همنام است.
نام كامل اين ايزدبانو، "اردوي سور اناهيتا" به معني تقريبي "رود تواناي پاك" است. آناهيتا را به عنوان ايزدبانوي آبهاي روان ميشناسيم. و از آنجا كه اين ايزدبانو با آب در ارتباط است، نمادهاي او عبارتند از: گل نيلوفر، ماهي، سبوي آب و ...
موضوع جالب ديگري كه ميتوان به آن اشاره كرد اين است كه يكي از هفت چاكرا (چاكراي چهارم)، "آناهاتا چاكرا" ناميده ميشود. اين چاكرا در ناحيه قلب واقع شده و نشان آن نيلوفري با دوازده برگ است. به همساني واژه آناهاتا و آناهيتا توجه كنيد.
جشن نيلوفر:
در جشنهاي مربوط به ماه تير، از دو جشن "نيلوفر" و "تيرگان" ياد شده است. جشن نيلوفر كه در آثار الباقيه از آن ياد شده در روز ششم از ماه تير (خرداد روز) برگزار ميشده است.
به نقل از فرهنگ دهخدا داريم:
مولف برهان قاطع ذيل "مرداد" آرد: "مرداد...نام روز هفتم باشد از هر ماه شمسي و بعضي روز هشتم گفتهاند. و فارسيان بنابر قاعده كلي اين روز را عيد كنند و جشن سازند. و اين جشن را جشن نيلوفر خوانند و در اين روز هر كه حاجتي از پادشاه خواستي، البته روا شدي.
یاری نامه
* فرهنگ نگارهاي نمادها در هنر شرق و غرب،جيمز هال،مترجم:رقيه بهزادي،تهران،فرهنگ معاصر،1380
* فرهنگ مصور نمادهاي سنتي،جي.سي.كوپر،ترجمه مليحه كرباسيان،تهران،فرشاد،1379
* آيين هندو و عرفان اسلامي (بر اساس مجمعالبحرين داراشكوه)، گردآورنده و مترجم: داريوش شايگان ـ جمشيد ارجمند، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1382
* درآمدي بر اسطورهها و نمادهاي ايران و هند در عهد باستان، مولفين ابوالقاسم دادور ـ الهام منصوري، تهران، دانشگاه الزهرا (س)، كلهر، 1385
* اناهيتا در اسطورههاي ايراني، نوشته سوزان گويري، تهران، جمالالحق، 1375
* تخت جمشيد از نگاهي ديگر، حبيبالله پور عبدالله، شيراز، بنياد فارس شناسي، 1377
* لغتنامه دهخد
وقتي از ايران باستان صحبت مي شود يعني ايران قبل از تاريخ نوشته شده يعني تقريبا قبل از سلطنت مادها بر قسمتي از ايران .
ايرانيان باستان داراي الهه ها و يا به تعبير ما فرشته هاي بسياري بودند دقيقا مانند عقايد دين هاي مختلف امروزي كه به فرشته مرگ و يا فرشته پيغام رسان و …اعتقاد دارند.
و هر الهه يا فرشته با نامي خاص شناخته مي شد و تقريبا شبيه به خدايان يوناني با اين تفاوت كه ايرانيان به خداي يگانه كه معمولا به اسم اهورا مزدا از آن ياد مي شد اعتقاد داشتند .
بعضي از الهه هاي ايران باستان عبارتند از :
الهه مهر (ميترا)
الهه باران ( آناهيتا)
خشاتريا (الهه جنگ)
آذر ( الهه حرارت و گرمي آفرين )
ايندرا ( الهه خشم و قهر )
وايو (الهه طوفان)
بزرگترين و قدرتمندترين الهه ها در ايران باستان ميترا بود ميترا يا مهر به همان معنايي به كار مي رفت كه امروزه بكار مي رود وا*ژه مهربان به معناي شخصي كه نگهدار مهر است امروزه نيز بكار مي رود .
آناهيتا الهه بارندگي و رويش و زايندگي بود كه به اراده و تدبيرش باران فرو مي آمد رودها به جريان مي آمدندگياهان مي روييدند و حيوانات و انسانها زاد و ولد مي كردند رحمت آناهيتا شامل تمام موجودات زنده ميشد و ازين جهت يك ذات مقدس براي تمام ايرانيان بود
خشاتريا خداي جنگ آور بود به ايرانيان فنون نبرد و ساخت جنگ افزار را ياد ميداد و به آنها مي آموخت در برابر مهاجمان چگ.نه از خود دفاع كنند .
آذر حرارت و گرمي آفرين بود چون انسانها را دوست ميداشت با حرارتش خانه هاي آناه را گرم مي كرد گوشت را مي پخت و اهريمن ها و حيوانات موذي را از آنها دور مي كرد .
برگرفته از پيدايش ايران امير حسين خنجي
ادامه مطلب
هردوت می گوید (دفتر یکم، بند 131) :
«درباره ی رسم پارسیان من می دانم که چنین است : رسم آن ها این نیست که تندیس ها و پرستشگاه ها و آدران ها بسازند و برپا کنند، و آن هایی را که چنین چیزها را می سازند ابله می پندارند، چون گمان می کنم که آن ها هرگز باور نمی داشتند که خدایان به مانند مردمان باشند چنانکه یونانی ها باور داشتند.»
با آمدن دین مهر، چهر ه ی پرستشگاه های ایرانی دگرگون شد، و پیروان این دین، نگار و شمایل و تندیس مهر و ناهید، مادر خداوند را در پرستشگاه ها می گذاشتند و در خانه ها برای دعا و برکت نگاهداری می کردند، چنانکه عیسویان نیز برای گرامی داشتن عیسی و مریم از این رسم ها پیروی کرده اند. دشمنان دین مهر در ایران ساسانی پرستشگاه های دین مهر را «ازدیسچار» یا «ازدیس زار»(فغستان : بتکده) می خواندند.
این پیوند دین مهر با جرگه های «آشنایان» بود که برای مثل در دیوان شمس (= مهر) می خوانیم :
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست
این صورت بت چیست اگر خانه ی کعبه ست
وین نور خدا چیست اگر دین مغان است
این خانه ی چرخ است که چون زهره (= ناهید) و ماه است
وین خانه ی عشق (= مهر) است که بی حد و کرانه ست
یا در گلشن راز :
بدانستی که دین در بت پرستی است
مهریاها به ویژه مادر خداوند را گرامی می داشتند و برای بزرگداشت او بسیاری از پرستشگاه های خود را ناهید نامگذاری می کردند، چنانکه عیسوی ها نام مادر خداوند را بر کلیساها گذاشته اند.
در کامل ابن اثیر (برگردانده ی فارسی از باستانی پاریزی، تهران 1349، صفحه ی 54) آمده است که ساسان، پدر بزرگ اردشیر مقیم آتشکده ای بود در استخر که آن را آتشکده ی ناهید می نامیدند.
پولیبیوس تاریخ نویس یونانی از یک پرستشگاه بزرگ و با شکوه به نام ناهید در همدان یاد می کند که ستون های آن از زر پوشیده شده بود، و نویسنده ی دیگر یونانی که در سده ی نخست میلادی می زیسته، ایسیدور خاراکسی، در «ایستگاه های پارتی» از پرستشگاه ناهید در همدان و پرستشگه دیگری در کنگاور نام می برد.[2]
جهانگردان، سپس تر نیز از کاخ و پرستشگاه بزرگ کنگاور یاد کرده اند.
همذانی و یاقوت که آن را قصر الصوص می خوانند می گویند که دهلیزها و کاخ ها و کوشک های آن در استواری و زیبایی بی ماننداند و در همه ی جهان ستون هایی شگفت تر از ستون های آن نیست.[3]
پرستشگاه ها و زیارتگاه هایی که بسیاری از آن ها بازمانده های ساختمان های کهن هستند و بستگی به دین مهر و بزرگداشت ناهید دارند به نام های قلعه دختر و کتل دختر و برج دختر و پل دختر (و قلعه ی العذرا که در تاریخ بیهقی آمده) در سراسر ایران پراکنده اند.[4]
سرزمینی که در آن پیروان دین مهر به ویژه ناهید مادر خداوند را گرامی می داشتند ارمنستان بود.
استرابون (دفتر یازدهم، 16:14) می نویسد : «آیین های سپند پارسیان، هر یک و همه ی آن ها را مادها و ارمنی ها گرامی می دارند، ولی آیین های اناهید را ارمنی ها به ویژه گرامی می دارند، و برای بزرگداشت او در جاهای گوناگون و به ویژه در اکیلیسنه پرستشگاه ها ساخته اند.»[5]
در اکیلیسنه، ارمنی نشین ارزنجان، استان سرچشمه های فرات، که «خوره اناهید» خوانده می شد، در پرستشگاهی تندیس ناهید از زرناب بود که به گفته ی پلینیوس در کارزار انتونیوس با پارتیان به تاراج رفت.[6]
در اینجا باید یادآور شد همان طور که تندیس ها و نگاره های عیسی و مریم که در کلیساها و در دست عیسویان است از روی خود عیسی و مریم ساخته نشده و حتی زیر آن ها نوشته یا کنده نشده است که این چهره ی عیسی یا مریم است، نگاره ها و شمایل ها و تندیس های مهر و مادر او ناهید، نیز از روی چهره ی آن ها ساخته نشده و حتی شاید برخی از آن ها چهره های مردان و زنان برجسته ی مهری باشند، هر چند پاره ای از تندیس ها و نگاره ها که از زمان اشکانیان بازمانده شاید درست نمایانگر چهره های مهر و ناهید باشند.
شاید کهن ترین نگاره ی ناهید آن باشد که در زیارتگاه مهری در کوه خواجه در زمان خود او یا بسیار نزدیک به آن زمان کشیده شده است.

یک صحنه ی گیرا روی یک کوزه ی سیمین، بانویی را با هاله ای دور سرش نشان می دهد که در یک دست کبوتری و در دست دیگر خوشه ی انگور دارد و زیر پای او دو طاووس است که هر سه نمادهای مهری هستند.
دو نقش دیگر از ناهید روی سرستون، یکی از طاق بستان و دیگری از اصفهان، با هاله ی سپند، مانند ناهید روی کوزه ی سیمین، از همان زمان است.

در سر ستون طاق بستان، هاله ی ناهید شعله ور است و بالای سر او یک ردیف طاقنما دیده می شود که میان هر طاق با یک صدف زیور یافته که آن نیز چنانکه گذشت یک نماد مهری درون طاق بستان پیکر تراشیده ای از ناهید به بلندی چهار متر هست که تاجی مروارید نشان بر سر دارد با تن پوشی بلند و آویزان تا روی پا و جامه ی سنگینی روی دوشش افتاده که لبه ی آن با رشته های مروارید زیور یافته و یادآور وصف ناهید در آبان یشت اوستاست که جامه ای از پوست ببر (بیدستر) بر تن دارد.(برای این وصف ناهید نگاه کنید به پایان همین نوشتار) در دست او کوزه ایست که از آن آب می ریزد که بستگی او را با آب ها نشان می دهد.
از نظر هنر زمان اشکانیان که با دین مهری آن ها همبستگی جدایی ناپذیر دارد چیزهایی که در نسا بدست آمده بسیار گیرا و شایان بررسی هستند. باستان شناسان روس در 1930، کاوش های خود را در شهر نسا، پایتخت دینی و نساکده ی شاهنشاهان اشکانی، نزدیک عشق آباد (اشک آباد) آغاز کردند. این شهر دارای یک کلات پنج گوش روی صخره و یک دژ به نام «مهردات کرت»، و پرستشگاه هایی بوده است. یکی از این پرستشگاه ها که در سده ی سوم پیش از میلاد ساخته شده، چهارگوش و هر بَر آن، بیست متر است و سقف آن با ستون های دوازده متری نگاهداری می شده که سر ستون های آن ها زیور یافته و قرنیز آن با برگ های زینتی و سر شیر سفالی آرایش شده است. در بخش بالایی دیوارهای آن طاق نماهایی است که جای تندیس بزرگان دین و شاهنشاهان اشکانی بوده است.[9] در شهر نسای کهنه، تندیس های مرمری به دست آمد و یکی از زیباترین ِآن ها تندیس ناهید است که موهای تر او یادآور سرشستن او در دریاچه ی هامون و بارگرفتن او در آب دریاچه است، چنانکه درباره ی مریم هم در ترجمه ی تفسیر طبری آمده بود که : «مریم چون از سر شستن فارغ شده بود گویند جبرئیل به آستین مریم اندر دمید و مریم بار گرفت.»

تندیس ناهید = ونوس از اسپانی که فرزندش سوار بر دلفین کنار پای اوست و تندیس ناهید = افرودیته [10] با دلفین نمونه هایی از تندیس های ناهید، مانند تندیس نسای کهنه است.

درباره ی این دو تندیس با دلفین و همچنین درباره ی شمایل ناهید که روی دلفینی آرمیده و سردیس ناهید که با دو دلفین آرایش یافته در نوشتار «دلفین» گفتگو خواهیم کرد.



تندیسک هایی از ناهید هست که فرزندش مهر را روی زانو نگاه داشته، و دارد به فرزندش شیر می دهد که نزد نگارنده است. این بازنمای «مادر و فرزند» نمونه ای برای نمایاندن مریم و عیسی در هنرهای دینی عیسوی شد - که یک نمونه از آن «مادرخداوند» از قسطنطنیه می شود - که هنوز صدف دوشیزه ی ناهید را بالای سرش و دو نماد خورشید و ماه را در دو گوشه ی بالای صحنه نگاه داشته است، چنانکه در بسیاری از صحنه های مهری دیده می شود.

وصف پیکر دوشیزه ناهید در آبان یشت
آنجا ایستاده، دیده شدنی
آب بانو اناهید [15]
به کالبد کنیزی [16] سریرا (زیبا)
زورمند، خوب رسته
کمر بالا بسته، بلند
از چهره ی (تخمه ی) رایمند، آزاده
بر دوشش تنپوشی پوشیده
پربافته (هزار بفت)، زرین
بازوانش زیبا
سپید، به ستهمی اسبان
بادیه و بَرسَم بدست
با گوشواره های آویزان
چهار کنار، زرین
مینایی، خوب آزاده (بر گوش) می بَرد
آب بانو اناهید
میانش را بسته
تا پستان هایش خوش کالبَد شود
تا این سان نازنین باشد
بر سرش بساکی بسته
آب بانو اناهید
صد ستاره ی زرین
هشت قوسی، همچو ارّاده
با درفش های آویزان، زیبا
گرداگرد، خوب کرده (خوب ساخته)
جامه بَبَر بر تن دارد
آب بانو اناهید
از سیصد پوست بَبَر
چهار بار زاییده
در زمان درست پرداخته
چرمش درخشان دیده می شود
چون سیم و زر
با موزه ای (کفشی) تا زنگ پوشیده
همه رنگ، زرین، تابان.
1. در ميان ايزدان كهن ايراني، برخي كمتر از بقيه شهرت دارند. اين كه ايزداني مانند پارندي و درواسپ و رام شهرتي فروپايهتر از مهر و بهرام و هورمزد دارند، براي همگان امري بديهي و طبيعي مينمايد. چرا كه اينان نيروهاي طبيعي فرعي و جزئيتري را نمايندگي ميكنند، و معمولا همچون همراهان و ملازمان و نديمان ايزداني نيرومندتر تصوير ميشدهاند. با اين وجود، فراز و فرود شهرت ايزدان و جزر و مد اهميتي كه نقشهايشان در ذهن مردمان داشته است، همواره با اين تفسير ساده قابل توجيه نيست. چه بسا كه ايزدي در دوراني تاريخي اهميتي بيشتر داشته باشد، و به مرور زمان كاركرد خويش را از دست داده باشد، يا ايزدي فرعي و فروپايه كه در مقطع تاريخي خاصي خويشكاري مهمي را بر عهده گرفته باشد و به كانون مركزي ايزدكدهي ايراني بركشيده شده باشد.
بررسي ساختار عمومي توزيع تقدس در ميان ايزدان كهن ايراني، البته كاري شايسته و جذاب و آموزنده است. اما آنچه كه در كنار اين كار ضرورت دارد، وارسي مواردي است كه دگرديسيهايي از اين دست رخ داده است. زوال شهرت و اهميت يك ايزد، يا درخشيدن و اهميت يافتنش معمولا با دگرديسيهايي در نظام فرهنگي همراه هستند، و به تحولي در ساختار و روابط جمهاي (جفتهاي متضاد معنايي) مركزي تعيين كنندهي آن نظام فرهنگي باز ميگردند.
محور مركزي اين نوشتار، تحليلي از اين دست است. نريوسنگ يكي از ايزدان به نسبت حاشيهاي و فرعي كهن ايراني است كه در جهان زرتشتي به عنوان فرشتهاي نيرومند جايي براي خود باز كرد و در اساطير رنگارنگ و تخيلآميز مانوي نيز موقعيت مركزي خويش را حفظ كرد. نريوسنگ از معدود ايزدان درجه دومي است كه نامش همچون مهر و بهرام و تير و هرمز بر افراد نهاده ميشد و از اين نظر با چيستا و رشن شباهتي دارد. دست كم در دوران ساساني، مقاطعي تاريخي وجود داشت كه شاه ايران نرسه نام داشت، و اين را بعدها در قرن يازدهم .م نيز ميبينيم كه يكي از دانشمندترين موبدان ايرانيِ كوچيده به هند، نريوسنگ نام داشته است.
نريوسنگ را در اين نوشتار بيشتر از آن رو برگزيدهام كه فرهنگهاي همسايهي ايران زمين - مانند يونانيان و روميان - يا زيرسيستمهاي شاخهزايي كردهي تمدن ايراني - مانند اعراب و يهوديان- آن را به شكلي موثر و تعيين كننده وامگيري كردهاند و تعبيرهاي خاص خود را از آن به دست دادهاند. از اين رو، نريوسنگ گرانيگاهي است معمولا ناديده انگاشته شده، كه چيزهاي زيادي در مورد ساختار معنا در ايران باستان ميتوان دربارهاش آموخت، و سرنخي است كه الگوهاي تكامل عناصر اساطيري را در در حواشي تمدن ايراني باز مينماياند.
2. كهنترين روايتها در مورد نريوسنگ، به اوستا باز ميگردد. در اوستا او را نئيريوسَنگهَه ناميدهاند، و اين كهنترين ثبت از نامش است. اين عبارت از دو بخش تشكيل شده: "نئيريو" همان است كه در فارسي امروزين به شكل "نَر" باقي مانده است و در اصل "مرد و مردانه" معنا ميدهد، اما دلالتش قابل تعميم به "انسان" هم هست. چرا كه در فارسي نيز مانند بسياري از زبانهاي ديگر، مرد/ نر را با انسان برابر ميگرفتهاند. چنان كه مثلا واژهي مردم را از ريشهي مرد ساختهاند و در كتيبهي بيستون و كتيبههاي هخامنشيان نوشتهاند كه "اين سرزمين (ايران) اسبان و مردان (مردمان) خوب دارد". در زبانهاي آريايي ديگر نيز مشابه اين را در واژههاي mankind و homme ميبينيم. دومين بخشِ اين نام از "سنگهه" تشكيل شده كه "تجلي، ظهور، و گفتار" معنا ميدهد. بنابراين نام نريوسنگ، را ميتوان در دو تعبيرِ محدود يا بسط يافته، به "تجلي مردانه، سخن مردانه" يا "جلوهي انساني، گفتارهاي انساني" ترجمه كرد.
تقريبا قطعي است كه نئيريوسنگههي اوستايي، همان نَراشَنساي ودايي است كه از دو بخشِ مشابه تشكيل يافته و به همين ترتيب معنا ميشود. در سرود براي ستايش بريهَسپَتي اين نام همچون لقبي براي آگني - خداي آتش- به كار گرفته شده است و "شيرمرد، مردانه" معنا ميدهد[1]. با اين وجود، آشكار است كه از همان زمان دور معناي عموميترِ انسان را هم حمل ميكرده است، چرا كه در سرود براي ستايش سويتري با پسوندي مادينه به كار گرفته شده است و تقريبا "ايزدبانوي نراشنسا" معنا ميدهد[2]. پيوند اين واژه با آتش در همين بند نيز از آنجا مربوط ميشود كه به او همچون يكي از كارگزاران اجراي درستِ مراسم قرباني اشاره شده، و اين نقشي است كه به طور سنتي آگني بر عهده دارد و با سوزاندن گوشت قرباني و بخور، بخار و دودي را به آسمان ميفرستد كه خدايان از آن تغذيه ميكنند.
در اوستا، نريوسنگ ايزدي مهم و محبوب است. او در اينجا نيز با آتش و مراسم قرباني كردن پيوند دارد. در يسنه، نام او در ميان پنج آتش اصليِ مقدس آمده است[3]، كه به خانمانهاي ايراني تعلق دارند. ايزد نريوسنگ در اينجا با لقبِ خشترَونَپْتَر ناميده شده كه "نافهي پادشاهي" معنا ميدهد. ايرانيان قديم گرما و جنبش جانداران را به ايزد آذر منسوب ميكردند و آن را اشكالي گوناگون از آتشِ مقدسي ميدانستند كه در كالبد زندگان زبانه ميكشد و زندگي را ممكن ميسازد. يكي از اين آتشها، به پشتاب مردان مربوط ميشود كه جانِ نطفه را حمل ميكند. چنين مينمايد كه نريوسنگ را با آتشي كه در پشتابِ شاه وجود دارد و فره ايزدي را به شاهِ بعدي منتقل ميكند يكي ميدانستهاند[4]. چون گذشته از لقب خشترونپتر، پيوندي نيز ميان او و فره شاهنشاهي و پيامبري قايل بودهاند. چنان كه او را ناقل نطفهي زرتشت به ايزدبانو آناهيتا و در نهايت درياچهي كيسانيه دانستهاند[5]. همچنين او همان ايزدي است كه پس از مرگ كيومرث دو سوم فره او را دريافت ميكند[6]. رابطهي نريوسنگ و فره ايزدي هميشه چنين مهربانانه نيست و گاه به مرتبهي نگهباني سختگير و خشن دگرديسي مييابد. مثلا وقتي كيكاووس سركشانه با گردونهي عقابهايش به آسمان تاخت و سرنگون شد، نريوسنگ كه بيخردي او را ديده بود، كيكاووس در حالِ فرو افتادن را دنبال كرد تا نابودش كند و فره شاهي را از او بازستاند. اما روان كيخسرو كه هنوز زاده نشده بود، بر او بانگ زد و خواست كه از تعقيب نيايش دست بردارد[7]. چرا كه اگر كيكاووس فره را از دست ميداد و ميمرد، كيخسروي فرهمند از پشت او زاده نميشد و ايرانيان بختِ پيروزي بر تورانيان را از دست ميدادند.
داستاني مشابه در مهابهاراتا هم وجود دارد، با اين تفاوت كه در اين مورد نامي از نريوسنگ/ نراشنسا در ميان نيست. كاووس (كي + اوسَن) در آنجا با نام كهنترش اوشَن ناميده شده و توسط ايزدِ مرگ (مهاديو) تعقيب ميشود و با شفاعت همسرش (پارواتي) از چنگال او رهايي مييابد. از اين مقدمه بر ميآيد كه كارويژهي نخستين نريوسنگ/ نراشنسا در دين آرياييان كهن با قرباني كردن و كردار آتشِ قرباني (آگني) پيوند داشته، و بعدها در زمينهاي ايراني بوده كه به آتشهاي مقدس ديگرِ زرتشتي نيز تعميم يافته است و با آتشِ مردانه، يعني نيروي نهفته در نطفهي مرد برابر دانسته شده و به عنوان عاليترين نمودِِ اين نيرو، به آتشِ نطفهي شاهي، يعني ايزدِ نگهبان فره ايزدي يكسان انگاشته شده است.
پس سير تحول نريوسنگ نخستين در هنگامِ گذار از اديان كهن هند و ايراني به نظام جهان بيني زرتشتي چنين بوده است:
نراشنسا/ نريوسنگِ ياور آگني/ آذر، برندهي قرباني براي خدايان ----تبديل شده به--- نريوسنگ، يكي از آتشهاي پنجگانه، همتاي نيروي نطفهي مردانه ----تبديل شده به--- نريوسنگ، ايزد نگهبان فره در نطفهي شاهنشاه
با اين وجود، دگرديسي ياد شده بدان معنا نيست كه نيروسنگ از خويشكاري نخستينِ خويش به مثابه واسطهاي ميان آدميان و ايزدان دست شسته باشد. كافي است به اوستا بنگريم تا دريابيم كه نريوسنگ در زمينهي فرهنگ ايراني همچنان نقش ميانجيگري ميان انسان و خدا را بر عهده دارد، اما اين كار را به شكلي نو و در پيوند با مفاهيمي تازه انجام ميدهد.
در اوستا نريوسنگ معمولا همراه با سروش ستوده شده است. در سه جا نام اين دو با ايزدِ فراواني و نعمت -اشي - آمده است[8]. در هردوي اين بندها بر اين نكته تاكيد شده كه اين سه فر و فروغي دارند كه از نمازهايشان با بانگ بلند بر ميخيزد، و گفته شده از اوستا، لقبِ اشي نيكِ بزرگوار است، و سروش پارسا دانسته شده است. اما صفتِ نريوسنگ بُرزمند (نيرومند و تناور) است. در كل، هردوي اين بخشها به ستايش سروش اختصاص يافتهاند، كه ايزدِ حامل سخن خدايان است. در حدي كه يكي را سروش يشتِ سرِ شب و ديگري را سروش هادخت نسك مينامند. هردو متن كه به ستايش از نماز خواندن و سرودهاي ديني و تاكيد بر اهميت و تاثير جادويي آنها ميپردازد. به عبارت ديگر، نريوسنگ در اينجا به همراه سروشي ستوده شده كه با كلام قدسي پيوند دارد، و در بخشي از اوستا نامش آمده كه به توصيف سخن ورجاوند اختصاص يافته است[9].
به اين ترتيب، نمايانترين حضور نريوسنگ در اوستا، به جايي مربوط ميشود كه همان خويشكاري نخستين خود را به عنوان واسطهي ميان آدميان و خدايان، به نمايش ميگذارد. با اين تفاوت كه در متون ودايي، نريوسنگ پيكي است كه به دستياري آگني قرباني مادي و ملموسِ بر آتش نهاده شده را براي خدايان به آسمان ميبرد، اما در اوستا اين كار را در بستري زباني و معنايي انجام ميدهد. در اينجا مجال و فضايي كافي نيست تا در آن به ماهيت انقلابي كه انديشهي زرتشتي در جهانبيني آرياييهاي كهن ايجاد كرد، بپردازيم. پس در اين حد بگويم و بگذرم كه تفكر زرتشتي گذشته از معاني نوظهور و ساختارهاي تقدس نويني كه معرفي كرد، از اين نظر هم ويژه بود كه پيوندي خاص و نوظهور با زبان برقرار ميكرد. در نگرش زرتشتي، زبان و دعا و منثره، عناصري قدسي بودند كه با مينو پيوند داشتند و به عرصهاي ميماندند كه نبرد نهايي نيروهاي نيك و بد در آن به سرانجام ميرسيد.
يكي از نمودهاي اين انقلاب زرتشتي، بنابراين، آن بود كه نمادهاي تقدس از قلمروي مادي و طبيعي به عرصهي زبان و نشانگان انتزاعي هجرت كنند، و گيتيِ ملموس و مادي، از پيرايهي بدي و نيروهاي اهريمني پاك شود و همچون خلقتِ اهورايياي بازنموده شود، كه نيروهايي اهريمني در آن حضوري مينويي و فرعي دارند. اين زبانمداري نرگش زرتشتي، بدانجا انجاميد كه بسياري از ايزدان كهن تغيير ماهيت يابند و نقشهاي مادي و زميني خود را ترك كنند تا خويشكارياي انتزاعي در حوزهي مينو/ زبان به دست آورند.
نريوسنگ يكي از بهترين نمونههاي اين دگرديسي است. در نگرش زرتشتي او كارِ نخستين خود، يعني انتقال "نيكيهاي ديندارانهي" پرستندگان به پيشگاه خدايان را حفظ كرده است، اما اين كار را با بردن دود قرباني و بخور انجام نميدهد. نريوسنگ ايزدي است كه بانگ بلندِ نمازگزاران را به آسمان ميبرد و عنصري زباني - و نه مادي- را به اهورامزدا ميرساند. با مرور همكاران و همراهان نريوسنگ به روشني ميتوان به پيوندش با زبان پي برد. چرا كه سروش نيز با كنش سخن گفتن و بانگ برداشتن پيوند دارد و همچون نيروسنگ بريد و پيك خدايان و دارندهي لقب تَنومَنثرَه (تنديسِ سخن مقدس) است[10]. حتي اشي نيز كه ايزد فراواني و نعمت است، با راستگويي و سخن درست گفتن ارتباط دارد و از همراهان مهر است كه ايزد متولي پيمان و عهد است
حدس من آن است كه اين سه، صورتهاي گوناگونِ گفتار مقدس و سخن ورجاوند را نمايندگي ميكنند. احتمالا از اين ميان، سروش كه پيوندي نزديكتر با خدايان دارد، آن ايزدي است كه سخن مقدس را از خدايان دريافت ميكند و به آدميان ميرساند.
نريوسنگ، برعكس، "گفتار انساني" و شيوهايست كه مردان/ مردمان از راه سخن خويش جلوه ميكنند. به عبارت ديگر، نريوسنگ تجلي فعلِ نماز خواندن با بانگ بلند است كه با آدميان مربوط ميشود. نريوسنگ احتمالا ايزدي بوده كه سخن ايشان را دريافت ميكرده و آن را به خدايان ميرسانده است. شكل اوليهي اين ايزد، آتشي بوده كه قرباني را به خدايان ميرسانده، و از اين رو با آگني و آذر همسان پنداشته ميشده است. اما بعدها در زمينهي فرهنگ ايراني كه زبان را همچون امري مسئلهزا دريافته و كنش سرود خواندن و دعا كردن و نماز "خواندن" را راهي براي توليد اقتدار معنوي فرض كرده، كاركردش دگرگون شده و به انتقال پيامي نرمافزاريتر و زبانمدارانهتر اختصاص يافته است. از اين روست كه در مهريشت، نام او را همراه با سروش ميبينيم كه اين بار هردو همراه با مهر ستوده شدهاند[11]. در اينجا سروش همچنان پارسا ناميده ميشود، اما نريوسنگ با لقبِ چالاكِِ توانا مشخص شده است. از اين صفتها هم ميتوان به نقش دوگانهي سروش و نريوسنگ در رابطه با سخن مقدس پي برد. چون امانتداري براي سروش كه سخن ايزدان را به پيامبران و مغان ميرساند، اهميت دارد، و چالاكي و نيرومندي براي نريوسنگ كه بايد بارِ گرانِ سخن آدميان را با سرعت به آسمانها برساند. ناگفته نماند كه در ونديداد، نريوسنگ صريحا با لقبِ "اَشتَه (پيك) اهورامزدا مشخص شده است[12].
نتيجه آن كه سير تحول نريوسنگ را در زمينهي اديان اوستايي ميتوان به اين ترتيب دنبال كرد:
نريوسنگِ نگهبان نطفهي شاهي و ناقل قرباني براي خدايان ----تبديل شده به---- نريوسنگِ ناقل بانگ نمازگزاران به آسمان + نريوسنگِ ناقل پيامهاي اهورامزدا براي ساير خدايان + نريوسنگِ راهنماي روان مردگانِ نيكوكار
اين تحول، بخشي از بازآرايي معناهاي كليدي در جهانبيني ايرانيان كهن را باز مينماياند، كه به دست زرتشت انجام پذيرفت. اين بازآرايي، با قايل شدن به ايزدي يگانه و سراسر نيك، كه با هماوردي يكپارچه پليدي ميستيزد، صحنهي جهان را به هنگامهاي بزرگ تبديل كرد كه آدميان همچون جنگاوراني در آن حضور موثر داشتند. "منِ" بازتعريف شده به دست زرتشت، موجودي بود خودمختار و كنشگر و فعال كه ميتوانست همدست و هم پيمان اهورامزدا باشد و در نبرد با سپاه تاريكي نقشي كليدي ايفا كند. به همين دليل هم ميبينيم كه تركيب عمومي ايزدان كهن آريايي زير نفوذ آيين زرتشتي دچار دگرديسي مهمي ميشود، و همهي ايزدان از مرتبهي مستقل و طبيعتمحورانهي قديمي خود كنده شده و به موقعيتي انسانمحورانه و فرودستانهتر منتقل ميشوند. در حدي كه به تدريج همهشان به حالات رواني يا نيروهاي نهفته در انسان قابل تاويل ميگردند.
نريوسنگ يكي از ايزداني است كه اين دگرديسي را به روشني نشان ميدهد. در ابتداي كار، او ايزدي بود همپاي آتش، كه وظيفهي رساندن قرباني بندگان به تختگاه خدايان را بر عهده داشت. پس از ظهور زرتشت و در زمان تدوين اوستاي نو، اين ايزد به نيرويي انساني تبديل شده بود كه در قالب سخنان پرنفوذ و جادوييِ ديني، و بانگ نماز تبلور مييافت، و به "جلوهي مردانه"، "سخن مردمان" و " فرِ پادشاه" بيشتر نزديك بود تا ماهيتي مستقل مانند آتش مقدس.
3. نريوسنگ در اساطير جديدتري كه به ويژه در عصر اشكاني و ساساني پرداخته شدند، نقشهايي تازه را بر عهده گرفت و به ويژه در روايتهاي مربوط به رخدادهاي آخر زمان جايگاهي ارجمند يافت. نريوسنگ در اين داستانها نقشهايي را بر عهده دارد كه به طور عمده از شاخهزايي همان تصوير اوستايي كهن برآمده است. ارتباط او با راستي و سخنِ نيرومندِ مردم اشون، به آنجا كشيده كه او را همراه و نگهبان روان مردم پرهيزگار بدانند. چنان كه در ونديداد او را همچون هماورد و مخالفي براي ديوِ ويزَرشَه ميبينيم، در آنجا كه گفته شده روان مردم بدكار با راهنمايي ويزرشه به دوزخ فرو ميشوند[13]، در حالي كه روان نيكوكاران در بهشت با نريوسنگ همنشين ميگردد[14].
نقشِ پيامرساني او نيز الگوهايي متنوع را پديد آورده است. هنگام مرور رخدادهاي مربوط به نبرد جهاني نيروهاي نيك و بددر ونديداد، ميخوانيم كه اهريمن 99999 بيماري با پديد آورد. بيماريهايي كه با نيايش و پيشكش كردنِ قرباني براي خدايان، درمان توانند شد. شيوهي اين درمان آن است كه اهورامزدا ايزد نريوسنگ را فرا ميخواند و او را به نزد ايزدِ درمانگرِ نامدار، آريامن گسيل ميكند، و نريوسنگِ چالاك پيام را به او ميرساند و به اين ترتيب همهي اين مرضها درمان ميشوند[15].
نريوسنگ همين دو نقش، يعني نگهباني از روان پرهيزگاران و خبررساني از سوي خداوند را در داستانهاي مربوط به آخر زمان نيز حفظ كرده است. پيوند او با نخستين انسان گذشته از نقشي كه در حفظ فره تخمهي كيومرث بر عهده داشت، به ارتباطش با جمشيد هم مربوط ميشود. چرا كه يكي از برادران جمشيد نيز نرسه نام داشته است و كريستنسن او را تناسخي از ايزد نريوسنگِ ميداند[16]. همچنين به ظاهر شخصيت قهرماني سرياني به نام نرساي كه اساطير دوران ساساني برجستگي يافت و در افسانههاي مربوط به قيامت نقشي به سزا را بر عهده گرفت نيز از همين ايزد وامگيري شده باشد.
در اساطير آخر زماني زرتشتي نيز نريوسنگ نقشي مشابه را حفظ كرد. او همان پيكي است كه با فرا رسيدن عصر پايان هزاره، از سوي اهورامزدا به شهرهاي آسماني و مرموز ايرانيان خواهد رفت و پهلوانان مقيمِ آن را براي نبرد بر خواهد انگيخت. او به گنگ دژ به نزد پشوتنِ بامي و چهروميان پسر گشتاسپ رفته و او را به نبرد با ديوپرستان فرا ميخواند. و پشوتن با صد و پنجاه شاگردِ برگزيدهاش از شهر پنهاني خويش به سوي دشمنان ايران زمين فراز ميرود[17]. همچنين وقتي آژيدهاك از بند رها شود و از دماوند براي بلعيدن جانداران به جنبش آيد، اين نريوسنگ است كه از سوي هورمزد گسيل ميشود تا پهلوان خفته، گرشاسپ پسر سام را بيدار كند و او را به نبرد با اژدها برانگيزد. در روايت زند بهمن يسن، نريوسنگ هنگام انجام اين ماموريت با سروش همراه است و اين دو سه بار بانگ بر ميآورند و در چهارمين مرتبه گرشاسپ بيدار ميشود و گرز خود را بر ميگيرد و آژيدهاك را فرو ميكوبد[18].
هرچند اين روايتها در مورد نقش آخر زماني نريوسنگ شهرت بيشتري دارد، اما اين ايزد خلاقانهترين و پيچيدهترين روايت خويش را در آييني كمتر شناخته شده به دست آورد، و آن هم دين ماني بود. با مرور متون مانوي ميتوان به نوعي شاخهزايي در روايتها و جلوههاي نريوسنگ در دوران گذارِ اشكاني-ساساني پي برد. يكي از اين نشانهها، آن است كه نامهايي متنوع براي او در ميان اقوام گوناگون ايراني رواج يافت. پارتها كه ديرزماني طبقهي حاكم ايران زمين بودند، او را نَريسَف يَزد ميناميدند كه شكلي تغيير يافته از همان نريوسنگ بود. همين نام در فارسي ميانه به نريسَه يزد تبديل شد و اين همان است كه به صورت نرسي و نرسه كوتاه شد و هنوز نيز در فارسي باقي مانده است.
در اساطير مانوي، نريسه يزد پيوندي استوار با رخدادهاي عصر قيامت برقرار ساخت. ماني، با همان شيوهي خلاقانه و تصويرپردازي رنگارنگش، خاستگاهي پذيرفتني را نيز براي اين ايزد به دست داد. بر اساس روايتهاي مانوي، در آغاز جهان زروان يا پدر بزرگي وجود داشت كه در جريان زنجيرهاي از آفرينشها، كه از قضا با زبان و سخن نيز در ارتباط بود، ايزدان ديگر را آفريد. زروان، در واقع با فراخواندن (به سرياني: قَرَءَ) ايزدبانويي بزرگ به نام مادر زندگي را آفريد و او نيز هرمزد بغ را آفريد كه نخستين جنگاورِ سپاه نور در برابر هجوم لشكر تاريكي بود. هرمزد بغ اما، شكست خورد و اسير شد و به دست ايزد نامدار ديگري به نام مهرايزد نجات يافت. هرمزدبغ پس از اين خلاصي جهان را با لاشهي ديوهاي شكست خورده آفريد، و بعد از پدر بزرگي يا زروا خواست تا ايزدي را بيافريند تا به چرخهاي رهايي نور، يعني خورشيد و ماه حركت ببخشد. زروان نيز نريسه ايزد را آفريد، كه در قالب مردي بسيار زيبا ظاهر شد و به جواني پانزده ساله شبيه بود. نريسه يزد به عنوان يار و همكار ايزدبانويي بسيار زيبارو را فراخواند و نتيجهي اين آفرينش دوشيزهي روشني يا دوازده دوشيزه بود.
نريسه يزد و دوشيزهي روشني كه نماد زيبايي مردانه و زنانه بودند، در برابر ديوان برهنه شدند و ايشان را به شهواني دچار كردند. ديوان كوشيدند تا با اين دو درآميزند و آنان را به چنگ آورند. اما پدر بزرگي به ياريشان آمد و دوشيزهي روشني را مانند دريايي بر سر ديوان فراز كشيد و اجازه داد تا نريسه يزد مانند باران در اندامهايشان نفوذ كند. در نتيجه ديوان نر كه از آميزش باز مانده بودند، دچار انزال شدند و از ريختن منيشان بر زمين گياهان پديد آمدند. ديوان مادينه نيز در هيجان ناشي از ناكاميِ همبستري با نريسه يزد، جنينهايي را كه در شكم داشتند سقط كردند و از افتادن اين ديوبچهها بر زمين، جانوران پديدار شدند[19]. به اين ترتيب نرسه در اسطورهي آفرينش مانوي نقشي محوري و مهم بر عهده داشت و پيش برندهي روندي بود كه پيدايش جانداران بر جهانِ برساختهي هرمزد بغ را رقم ميزد. او در واقع همان ايزدي است كه آغاز آفرينش سوم به دستش ممكن ميشود. چرخش ماه و خورشيد با ظهور او آغاز ميشود و اين خود محوري است كه گذر فصلها و كشاورزي را براي مردم ممكن ميسازد.
نقش اغواگرانهي نرسه يزد در اساطير مانوي، البته پيشتازهايي در روايتهاي زرتشتي داشت. در بندهش به داستان مشهوري اشاره شده است كه در آن اهريمن پس از نخستين سه هزار سالِ نبرد با اهورمزدا با شنيدن دعايي جادويي شكست ميخورد و بيهوش بر زمين ميافتد و سه هزار سال در همان حال باقي ميماند. آنگاه دخترش جَهي كه مادينه ديوِ شهوت است، با برشمردن تباهكاريهايش به او آرامش داد و به اين ترتيب از خواب بيدارش كرد. اهريمن وقتي از حالت رخوت برخاست، پيشاني جهي را بوسيد و به اين شكل عادت ماهانه (دشتان) در زنان پديدار شد. آنگاه از جهي خواست تا هر آنچه را كه آرزو ميكند از او بخواهد. جهي از او پسر جوان و زيبارويي را خواست تا شهوتش را فرو نشاند. در اين هنگام اهورامزدا كه نگران بود اهريمن آدميان را به دامِ جهي اندازد، پيكر تيره و زشت و وزغگون گنامينو را در قالب مرد جوان پانزده سالهاي را با رخسار زيبا آفريد و او را در اختيار جهي گذاشت[20]. در ادبيات زرتشتي اين تدبير اهورامزدا براي دفاع از مردان در برابر ميلِ جهي، به همين اندازه خلاصه بازگو شده است. با اين وجود آشكار است كه داستاني مفصلتر در اين مورد وجود داشته كه بعدها به دست ماني پرورده شده و به اغواي ديوان به دست ايزدان دگرديسي يافته است. در داستان بندهش اشارهاي به نريوسنگ و نقش اغواگرانهي او وجود ندارد، و پسر زيباروي آفريده شده تنها سپري است در برابر مادينه ديوي كه پيشاپيش اسير شهوت هست. احتمالا همين داستان در زمان ماني به آنچه كه در مورد نريسه يزد و دوشيزهي روشني گفتيم، تبديل شده است.
نريسه يزد گذشته از نقش مركزي و مهمي كه در فرآيند آفرينش و پيدايش زمان ايفا ميكند، به همراه مخلوق خودش دوشيزهي روشني، نماد و الگوي نخستينِ خلقت انسان نيز هست. يعني اين دو به عنوان سرمشقي مورد استفاده قرار ميگيرند تا پيكر نخستين مرد (گهمرد) و زن (مرديانه) بر اساس آن ساخته شوند[21]. جالب آن كه كاركرد نريوسنگ زرتشتي در همان دوره، يعني بانگ برآوردن و بيدار كردن پهلوانان ورجاوند، در اساطير مانوي بر عهدهي نريسه يزد نيست و به دو موجود نوراني فرعي واگذار شده است كه به ترتيب خروش و پاسخ خوانده ميشوند. اين دو به ترتيب ششمين فرزندِ مهر ايزد و هرمزدبغ هستند. نخست مهرايزد به هنگام حمله به قلمرو تاريكي، هرمزد بغِ اسير را صدا ميزند، و به اين ترتيب خروش زاده ميگردد. آنگاه هرمزد بغ كه دريافته ايزدي براي رهايياش آمده، به او پاسخ ميدهد و به اين ترتيب ايزد پاسخ پديد ميآيد. اين دو واپسين آفريدههاي آسماني در آفرينش دوم هستند و بلافاصله پيش از زايش نريسه يزد قرار ميگيرند. با اين وجود، در اساطير مانوي نرسه يزد همچنان پيوند خويش را با سخن و دعا حفظ كرده است. چنان كه در گزارش فارسي ميانهي ماني دربارهي آفرينش جهان مادي، ميخوانيم كه "شهريار بهشت، به ورج (معجزه و جادو) و دعاي خير (كلام مقدس) سه ايزد را آفريد" كه اولينشان نريسه يزد بود[22].
از مرور اساطير مانوي دربارهي نريسه يزد آشكار ميشود كه نريوسنگ در عصر ماني، يعني در آغاز قرن سوم ميلادي دستخوش دگرديسي و شاخهزايي شد و خويشكاريهايي دقيقتر و ملموستر را به دست آورد. اين خويشكاري در آيين زرتشت به برانگيزاندن پهلوانان خفته و آشكار كردن جنگاورانِ پنهان از چشم ديگران مربوط ميشد. به اين شكل، نريوسنگ كه در ابتداي كار تبلور بانگِ آدميان هنگام خواندن نماز بود و كنشي جادوييِ سرودن منثره و جملههاي ديني را بازنمايي ميكرد، چندان تشخص يافت كه خود موجوديتي مستقل شد و بانگ برداشتن و بيدار كردن آدميان را خويش بر عهده گرفت. در اساطير مانوي، نرسه مسيري واژگونه را طي كرد و در حالي كه پيوندي سستتر با مفهوم خروش و بانگ برداشتن را حفظ كرده بود، به ابتداي تاريخ هستي منتقل شد و در داستان خلقت جهان نقشي مركزي را بر عهده گرفت.
مقايسهي تصوير نريوسنگ در دو روايت مانوي و زرتشتيِ ساساني تضاد آشكار اين دو برداشت از ايزدِ كهن آريايي را نشان ميدهد. روايت زرتشتي متاخر او را به پايان زمان، در هنگامهي واپسين نبرد نيكي و بدي منتقل كرد، و وظيفهي بيدار كردن پهلوانان را بر عهدهاش نهاد. روايت مانوي، برعكس، او را به آغاز زمان و معركهاي مشابه فرستاد، كه در آنجا وظيفهي به خواب بردن ديوها و فريفتنشان را بر عهده داشت. در برداشت زرتشتي نريوسنگ همچنان ايزدي نيرومند و توانا بود كه بر بخشِ دومِ نامش، يعني سنگهه (بانگ و جلوه) تاكيد شده بود. در روايت مانوي، نيمهي اول نام او بود كه مورد توجه بود. از اين رو مرد بودنش و زيبايياش به عنوان پيكري مردانه اهميت داشت.
دگرديسي نريوسنگ از ايزدي وابسته به زبان و گفتارِ انساني، به پيك اهورامزدا يا اغواگرِ همدستِ زروان، نشانگر دورهاي ديگر از تكامل اديان ايراني است. نريوسنگ در اين مرحله از موقعيت انسانمدارانهي سابق خود عزل شد و به فرشتهاي مستقل و تشخص يافته تبديل شد كه به شخصيتي در نمايشي آسماني شبيه بود. اگر در گامِ نخستِ تحول اين ايزد، ماهيتي طبيعي و جلوهاي از تقدس آتش بود كه به جلوهاي انساني و زباني دست مييافت، در اين گام دوم همين تصوير انسانواره و متصل به "منِ ديندار" بود كه از زمينهاش استقلال مييافت و به شخصيتي داستاني با ويژگيها و صفات و كردارهاي خاص تبديل ميشد. تحول نريوسنگ در دوران پارتي- ساساني، روندي پيوسته و تدريجي بود كه او را از موقعيت روانشناختي سابقش، و جلوهاي كه همچون يكي از نيروهاي روان انسان داشت، تهي ساخت و به او كالبدي مشخص و آشكار با زندگينامهاي مشخص بخشيد.
نريوسنگ در اين جلوهي نو، با عناصر مفهومي تازهاي پيوند برقرار ميكرد. او در كارنامهي خود شبكهي معنايي كهنِ "آتش- قرباني- پيك" را داشت، كه با تاثير زرتشت به "بانگ- انسان- پيك" تبديل شده بود. حالا اين نسخهي قديمي به دو شاخه تقسيم ميشد. در نسخهي مانوي، "مرد- اغوا- انسان" بود كه اهميت داشت، و در روايت زرتشتي متاخر "بانگ- بيدار كننده- پيك" مركزيت داشت. اين دوپاره شدن معاني متصل به نريوسنگ و پرتاب شدنش به آغاز يا پايانِ تاريخ، همان است كه ميتواند همچون نمودي از "پرتاب شدگي تاريخ به گذشته" فهميده شود. اين نمودي است از دگرديسي پيكربندي معنا در جامعهي ايراني، در قرنِ نخستِ ظهور ساسانيان،و پيدايش تاريخِ گذشتهمداري كه از آن هنگام تا به امروز بر هويت همگان سايه افكنده است[23].
4. نريوسنگ گذشته از اساطير ايراني در روايتهاي تمدنهاي همسايهي ايران نيز ديده ميشود و در اين بافتِ معنايي بيهيچ ترديدي از تمدن ايراني وامگيري شده است. چرا كه غنا و پيچيدگيِ نخستين خود در روايات ايراني را ندارد و در زمانهايي ديرتر در تمدنهاي ياد شده پديدار شده است.
آشناترين نمودِ اين وامگيري براي ايرانيان، فرشتهاي سامي است كه در متون كهنتر عبري گبراييل يا گابريل (גַּבְרִיאֵל) ناميده ميشود، اما در متون عربي/ فارسي به اسم جبرائيل يا جبرئيل مشهور است. جبرئيل وامگيري دقيقي از نريوسنگ است، چنان كه حتي نام او نيز ترجمهي عبري اين ايزد ايراني است. به احتمال زياد اين عنصر ديني از مجراي آيينهاي فنيقيهي باستان و زبان آرامي به دين يهود وارد شده است. چون در زبان آرامي گابر/ گَبر دقيقا به معناي مرد/ نرينه است و ترجمهي "نيريو"ي اوستايي محسوب ميشود. در عبري، همين واژه سرور/ آقا/ مرد معنا ميدهد كه شكلي محترمانهتر از همان نيمهي نخست نام نرسه است. بخش دوم (ايل) در عبري "خدا" معنا ميدهد و شكل ديگري از همان واژهايست كه در عربي به شكل اله وجود دارد. تمام فرشتگان مقرب عبري/ عربي (جبرئيل، ميكاييل، عزرائيل، و اسرافيل) با پسوندي اين چنين مشخص ميشوند. بنابراين ميتوان دريافت كه سنگههي اوستايي كه خروش مقدس و خواندن قدسي معنا ميدهد، اينجا به شكل "ايل" ساده و تصريح شده است.
جبرئيل در متون توراتي و عبري اوليه ساختاري شبيه به نريوسنگ اوستايي دارد. كهنترين متن يهودي كه در آن به اين فرشته اشاره شده، كتاب دانيال است. اين متن بخشي از عهد قديم (تاناخ) و انجيلِ رسمي مسيحيان را تشكيل ميدهد و از زبان پيامبري يهودي به نام دانيال روايت شده كه در زمان حكومت نبوكدنصر و تبعيد يهوديان در بابل ميزيسته است. نگرش سنتي مسيحيان و يهوديان آن است كه به راستي مردي به اين نام در دوران ياد شده وجود داشته و اين كتاب را نوشته است. اگر چنين باشد، كتاب ياد شده را ميتوان به نخستين دورانِ تاثيرپذيري و بازسازي دين يهود زير تاثير آيين زرتشت مربوط دانست كه در همان زمانِ ياد شده و در هنگام تبعيد يهوديان به بابل آغاز شد.
با اين وجود، تحليل زبانشناختي و تاريخي كتاب دانيال نشان ميدهد كه اين متن به احتمال زياد در قرن دوم پ.م در ميانرودان يا خوزستان نوشته شده است و بنابراين به دوراني متاخرتر از اين اندركنش مربوط است. اين حدس بيشتر از اين رو تقويت ميشود كه مقبرهي دانيال نيز در شهر شوش قرار دارد كه پايتخت باستاني ايلام در خوزستان بوده است. در دوران ياد شده، آيينهاي ايراني تاثيري همه جانبه و استوار بر اديان سوريه و ميانرودان گذاشتند. چندان كه دين مهمي مانند ماندايي كه بعدها مسيحيت و مانويت از دلِ آن زاده شدند، پيامبر بزرگ و بنيانگذار خود را يك شاهزادهي اشكاني ميداند.
كتاب دانيال از شش فصل تشكيل شده كه عناصر ايراني به ويژه آيينهاي مربوط به داوري الاهي (وَر) در آن برجستگي دارند. اين كتاب با چهار پينوشت ادامه مييابد كه كاملا متاثر از اساطير آخر زماني ايراني است و به شرح رخدادهاي دوران قيامت اختصاص يافته است. تاثير نمايان اساطير و عناصر فرهنگي ايراني در ارجاعهاي فراوان به شاهاني مانند داريوش مادي و كوروش بزرگ ديده ميشود، و هم چنين است ساختار مكاشفات آخرالزمانيِ دانيال.
در كتاب دانيال جبرئيل نقشي مهم اما يك بعدي دارد. او همان پيكي است كه از سوي يهوه به سوي دانيال گسيل ميشود تا معناي مكاشفات آخر زمانياش را شرح دهد و او را به فرا رسيدن قيامت آگاه سازد[24]. به اين شكل، جبرئيل شكلي ساده شده از نريوسنگِ اوستايي متاخر است كه در قالب فرشتهاي مستقل و تشخص يافته و شبيه به انسان ظاهر ميشود، و نمايندهي يكي از نيروهاي رواني آدميان نيست. كتاب دانيال كهنترين متني است كه به اين تصوير از نريوسنگ اشاره ميكند، و بر اساس ساختار آن ميتوان دريافت كه خروج او از چارچوب انسانمدارانهي زرتشتي و تبديل شدنش به يكي از خدا-فرشتههاي آشناتر در آيينهاي ميانرودان و سوريه، در حدود آغاز دوران پارتها در همين ناحيه آغاز شده بود. جبرئيل البته، از غناي تصويري و نمادپردازي پيچيدهي نريوسنگ بيبهره بود. او تنها از سوي يهوه پيام ميبرد، و كاركرد قديمي خود به عنوان نمايندهي سخن جادويي و به ويژه بانگ مقدس آدميان را كاملا از دست داده بود. در ضمن، در رخدادهاي آخر زماني نقشي فعال بر عهده نداشت و به خويشكارياش در مقام حافظ روان پرهيزگاران يا فره شاهان نيز اشارهاي نشده است.
دومين متن سامي كه به جبرئيل اشاره كرده است، تلمود است و به حدود سال 70 .م مربوط ميشود. در تلمود جبرئيل نقشي برجستهتر بر عهده دارد. او فرشتهايست كه با داسي بلند كه از آغاز خلقت براي اين كار آماده شده بود، با سناخريب - شاه خونخوار آشور- رويارو ميشود و او را ميزند[25]. او همان كسي است كه نميگذارد ملكه وَشتي در برابر شاه ماد و مهمانانش برهنه ظاهر شود. جبرئيل در تلمود هدايت يوسف و تدفين موسي را نيز بر عهده دارد. او همان صدايي است كه از درون درخت آتشين با موسي سخن ميگويد. نوح از زبان او ميشنود كه بايد جانوران را در كشتياش گرد آورد، و ابراهيم را او امر به قرباني اسحاق ميكند.
اين نقشهاي اخير همه در همان چارچوب پيك ميگنجند و به شخصيت پردازي كتاب دانيال شباهت دارند. با اين وجود، شكلگيري شخصيتِ جنگاورِ جبرئيل كه با نريوسنگِ چالاك و برزومند شباهت دارد، براي نخستين بار با اين كتاب به متون سامي راه مييابد.
در بندي جالب توجه از تلمود[26]، ميبينيم كه از سقوط جبرئيل سخن گفته ميشود. بر اساس اين بندها، معلوم ميشود كه جبرئيل به دليل درست انجام ندادن ماموريتي كه بر عهده داشته، از بارگاه خداوند طرد ميشود و به مدت بيست و يك روز همچون فرشتهاي نفرين شده و سقوط كرده روزگار ميگذراند. چنين داستاني را در اساطير ايراني نداريم و تنها عنصر مشابه با اين را ميتوان در قالب شاه-پهلوانان گناهكاري مانند جمشيد و كيكاووس يافت كه فره خود را به خاطر سركشي در برابر خدا از دست ميدهند. به احتمال زياد اين تصوير از اساطير فنيقي و بابلي در مورد ايزدِ گناهكار و سقوطِ ستارهي صبحگاهي برآمده است. داستاني كه نسخهي ديگرش را در ماجراي سقوط شيطان و دگرديسياش از يك فرشتهي برگزيده به موجودي اهريمني ميتوان باز يافت. به هر صورت چنين مينمايد كه داستان سقوط جبرئيل ارتباطي با روايتهاي ايراني هم داشته باشد. چون در زمان شرح اين داستان اشارهها به ايران زياد است و در زمان غيبت جبرئيل هم فرشتهي نگهبان پارس - دوبيِل- است كه وظايف او را بر عهده ميگيرد.
جبرئيلِ تلمودي، نسخهاي تشخص يافته و فرشتهآسا از نريوسنگ است كه آشكارا با روايتها و عناصر گوناگون ايراني و سوري درآميخته است. چنين مينمايد كه برخي از اين عناصر به واسطهي زمينهاي آرامي- كلداني به دين يهود منتقل شده باشند. گذشته از اسمِ جبرئيل كه ترجمهي آرامي نريوسنگ است، اين نكته از آنجا معلوم ميشود كه مثلا در تلمود جبرئيل تنها فرشتهاي دانسته شده كه ميتواند به زبان كلداني و سرياني حرف بزند.
متن عبري ديگري كه انباشته از اشارههاي فراوان به جبرئيل است، كتاب انوخ است. در اين كتاب، جبرئيل بر خلاف ميكائيل يكي از فرشتگان مقرب دانسته نشده، اما در ميان فرشتگاني است كه يهوه را در تمام سفرهايش همراهي ميكنند[27] و به همين دليل هم نقشهايي بسيار گوناگون را بر عهده دارد. او يكي از فرشتگاني است كه فريادزاري مردم را در نِفيتيم ميشنود و اين خبر را براي يهوه ميبرد و به اين ترتيب انوخ براي هدايت مردم برگزيده ميشود[28]. او همچنين كسي است كه از سوي خداوند فرستاده ميشود تا گروهي از ناظران را بر ضد يكديگر برانگيزد و ايشان را به كشتار يكديگر وا دارد[29]، به اين شكل، او يكي از نقشهاي ويژهي خود در آيين يهود را به دست ميآورد. اين كاركرد فتنهافكني در روايت ايراني وجود ندارد و همان است كه بعدها در مسيحيت او را به فرشتهي مرگ تبديل ميكند.
در متون مسيحي، كمابيش همين تصوير از جبرئيل حفظ شده است. مسيحيان اوليه او را يكي از چهار فرشتهي مقرب خداوند ميدانستند، و او اين نقش را در ميان سه فرشتهي بزرگ كاتوليكها و هفت ملائكهي مقرب ارتدوكسها حفظ كرده است. كهنترين متن مسيحي كه به او اشاره كرده، انجيل لوقاست، كه در آن جبرئيل همان فرشتهايست كه مژدهي زاده شدن يحياي تعميد دهنده را به فريسيان و زاخاريا و اليصابات ميدهد[30]، و بعد دختر عمويش مريم بشارت ميدهد كه عيسي مسيح را خواهد زاد[31]. صحنهي رويارويي جبرئيل و مريم صحنهاي مهم در اساطير مسيحي است و همان است كه با نام مراسم بشارت در روز بيست و پنجم ماه مارس جشن گرفته ميشود. در كتاب مكاشفات يوحنا به فرشتهاي اشاره شده كه در روز قيامت شيپوري را به صدا در ميآورد و به اين ترتيب رستاخيز مردگان را آغاز ميكند[32]. در تفاسير متاخرتر مسيحي اين فرشته جبرئيل دانسته شده است و به اين ترتيب ميبينيم كه خويشكاريِ كهن نريوسنگ كه برانگيختن خفتگان در روز قيامت بود، به شكلي تعميم يافته در اساطير مسيحي احيا ميشود.
نقش ناخوشايند جبرئيل در زدن و كشتن دشمنان خداوند، باعث شد كه در مسيحيت او را همچون فرشتهي مرگ در نظر بگيرند و موقعيتي هراسانگيز را به او نسبت دهند. اين تصوير منفي از جبرئيل در روايتهاي جديدي هم كه از او ساخته شده، به روشني ديده ميشود. در فرهنگ عاميانه و نقاشيهاي عادي، جبرئيل را به صورت مرد بلندقامت و لاغري با اندام استخواني و چهرهي اسكلت گونه نشان ميدهند كه رداي سياه پاره پارهاي در بر دارد و داس بلندي را براي درو كردن زندگي آدميان در دست ميفشارد. در فيلمهاي هاليوودي، جبرئيل آشكارا چهرهاي منفي است. چنان كه در فيلم مشهور "كنستانتين" (Constantine) به نيروهاي شيطاني ميپيوندد، و در سهگانهي كمتر مشهورِ "پيشگويي" (Prophecy) فرشتهاي ياغي است كه به دليل حسد به آدميان، ساير فرشتگان را برميانگيزد تا آدميان را از بين ببرند.
در اسلام جبرئيل چنين تصوير ترسناكي ندارد.خويشكاري او در اسلام به رساندن پيام خداوند به بندگان برگزيدهاش محدود ميشود. او همان فرشتهايست كه بشارت زاده شدن مسيح را به مريم داد[33]. چنان كه در روايتها و احاديث آمده، شكل ظاهري او با آنچه كه در ايران كهن تصوير ميشده همخواني دارد و همواره همچون مردي جوان و بسيار زيبا نموده ميشده است. در اسلام جبرئيل ارتباطي با مرگ ندارد و فرشتهي مرگ عزرائيل است. از اين رو چنين مينمايد كه پيوند يافتن اين فرشته با مرگ ابداعي باشد كه در زمينهاي يهودي- مسيحي انجام پذيرفته و شايد از تشديد و اغراق در نقش آخر زماني او ناشي شده باشد.
چنان كه از مرور تمام اين سخنان بر ميآيد، نريوسنگ در استانهاي غربي ايران زمين توسط اقوام سامي وامگيري شد و تصويري خاص و ويژه را به دست آورد. نخستين اقوامي كه او را همچون فرشته- ايزدي پذيرفتند، به گمان من آراميان و كلدانيان بابلي بودند كه رد پاي خود را در واژهبندي و شخصيتپردازي او به جا گذاشتند. اين وامگيري احتمالا در قرون پنجم و چهارم پ.م و در زمان حاكميت استوار هخامنشيان انجام پذيرفته است. آنگاه در آشوبي كه به دنبال هجوم مقدونيان برخاست، زمينه براي واگرا شدنِ روايتهاي مربوط به اين ايزد در اقوامِ تجزيه شدهي منطقه فراهم آمد. روايت كتاب دانيال را ميتوان نخستين بقاياي باز مانده از نسخهي عبرانيِ نريوسنگ دانست كه به اصلِ ايرانياش بسيار نزديك است. اين روايت، قطعا در داد و ستد با اديان كلداني و فنيقي تاثيرگذاري كه امروز به دليل منقرض شدن شهرت كمتري دارند، داستانهاي پرداختهترِ تلمود و كتاب انوخ را پديد آورد و جبرئيل را به صورت يكي از فرشتگان بزرگ دين يهود تثبيت كرد. اين تثبيت و شاخهزايي مجدد آن بايد در دوراني نزديك به عصر مسيح تكميل شده باشد و راه را براي وامگيري اين شخصيت در اساطير مسيحي گشوده باشد.
به عنوان يك جمعبندي ميتوان گفت كه جبرئيل، انعكاسي بود از نريوسنگ در ميان اقوام سامي ساكن جنوب غربي ايران زمين، يعني عبريان، فنيقيان، سوريان، كلدانيان، و در نهايت مسيحيان. جبرئيل عناصر اصلي نريوسنگ را در خود حفظ كرد. او فرشتهاي تشخص يافته و مستقل از آدميان بود، كه وظيفهي خبررساني براي خداي بزرگ را بر عهده داشت، در وقايع آخر زمان نقش ايفا ميكرد، و با بانگش مردگان بر ميخاستند. عناصري جنگاورانه و مرتبط با مرگ كه پيش از اين در بندهايي كهن از يشتها سابقه داشت، در اين زمينه به تصويري خونين از فرشتهاي انتقامجو و مرگبار تبديل شد و تصويري به نسبت هراسناك از جبرئيل را در برخي از روايتهاي مسيحي پديد آورد.
5. هرچند آشناترين و مشهورترين نسخه از نريوسنگ را در اساطير سامي ميتوان بازيافت، اما دامنهي دگرديسي اين شخصيت به اين زمينهي فرهنگي محدود نميشود. در تقابل با مسيري كه در ايرانِ جنوب غربي پيموده شد، راهِ ديگري براي وامگيري از نرسه در ايران شمال غربي گشوده شد كه در نهايت او را به شخصيتي در سرزمينهاي همسايه تبديل كرد. اين مسير، نريوسنگ را در ميان اقوام ساكن آناتولي و بالكان محبوب ساخت و داستانهايي را دربارهاش پديد آورد كه از بيخ و بن با آنچه در متون عبري ميبينيم، تفاوت داشت.
در اساطير يوناني و رومي شخصيتي وجود دارد كه به دليل نامِ عجيبش شايستهي توجه است. او را در يوناني ناركيسوس (Νάρκισσος) و در متون رومي ناركيس يا ناركيسوس (Narcissus وNarcis) مينامند. نامش در زبانهاي يوناني و لاتين ريشهي مشخصي ندارد و به نظرم روشن است كه اين اسم از نريوسنگ ايراني وامگيري شده و به شكلي موازي با نرسهي ايراني، خلاصه شده است. اين نام همان است كه در جريان وامگيري معكوسي به زبان فارسي بازگشته و امروز در زبان ما نرگس ناميده ميشود.
از اين شخصيت اساطيري دو روايت نزديك به همِ يوناني و رومي در دست. كهنترين نسخه، كه مربوط به فرهنگ رومي است را در آثار لاتينيِ اوويد (درگذشتهي 8.م) ميتوان ديد. او در كتاب مشهورش "دگرديسيها" (متامورفوسيس) داستان مرد جوان و زيبايي به نام نرگس را روايت كرده[34] كه فرزند پري آبياي به نام لِيروپه[35] بود و در منطقهي تِسپيا[36] زندگي ميكرد. اين ليروپه يك بار توسط ايزدِ شهوتزدهي رودي به نام كِسيفوس[37] به دام افتاده و مورد تجاوز قرار گرفته بود. نرگس فرزندي بود كه از اين آميزش پديد آمد. ليروپه با زاده شدن فرزندش با پيشگويي به نام تِيرِسياس[38] رايزني كرد و از او خواست تا سرنوشت پسرش را بگويد. تيرسياس هم گفت كه او تا سني بسيار بالا خواهد زيست، چندان زياد كه حتي خودش هم از آن خبردار نخواهد شد!
در هر حال، نرگس باليد و بزرگ شد و به مرد جوان زيبارويي تبديل شد. تا اين كه پري ديگري به نام اِكو[39] دلباختهي او شد و چون ديد نميتواند مهر او را به خود جلب كند، از همگان بريد و به انزوا و اندوهي دايمي روي آورد و چندان در اين حالت باقي ماند كه تنها پژواكي از گريههايش به خاطر اين ناكامي باقي ماند، و نامش هم از همين جا آمده كه در يوناني "پژواك" معنا ميدهد.
سرنوشت غمانگيز اين پري به قدري خدايان را خشمگين كرد كه نرگس را نفرين كردند. به اين ترتيب روزي كه مرد جوان ميخواست از آبگيري آب بنوشد، تصوير خود را در آب ديد و دلباختهي آن شد. اما نفهميد كه اين بازتابي از چهرهي خودش است. هربار كه نرگس براي بوسيدن تصويرش در آب پيش ميرفت و لب خود را بر آب مينهاد، اين تصوير ميگريخت. از اين رو نرگس كه نگران بود مبادا بخت ديدن اين عكس را از دست دهد، از نوشيدن آب خودداري كرد و آنقدر به اين كار ادامه داد تا از تشنگي در كنار آبگير مرد. در محلي كه او مرده بود، گلي روييد كه آن را نرگس ناميدند.
روايت يوناني از اين داستان، به زماني متاخرتر باز ميگردد. كهنترين نسخه از آن را به تازگي در سال 2004.م در پاپيروس اوكسورونخوس[40] يافتند، كه به دههي شصت ميلادي مربوط ميشود. آنگاه حدود يك قرن بعد، نويسندهاي به نام پاوسانياس (143-176 .م) در كتاب "توصيف يونان" روايتي مشابه را ذكر كرد[41]. امروز اين دو منبع را براي بازسازي روايت يونانيِ نرگس به كار گرفتهاند. روايت يوناني، چنان كه دور از انتظار هم نيست، مضموني همجنسبازانه دارد. نرگس مردي زيبا و جوان بوده، كه دلباختهاي به نام آمِينياس[42] داشته. اين آمينياس خود مردي جوان بود كه اصرار را از حد گذراند. تا جايي كه نرگس او را از خود راند و شمشيري را به او داد و به تمسخر گفت اگر راهي براي فراموش كردن او نيافت، خود را بكشد. آمينياس هم جلوي در خانهي دلدارش خودكشي كرد. آنگاه در واپسين دقايق زندگي نرگس را نفرين كرد و از خدايان خواست تا او نيز مزهي ناكامي در عشق را بچشد. نرگس به اين ترتيب تصوير خود را در آب بركه ديد و عاشق خود شد و چون نميتوانست به آن تصوير دست يابد، با شمشير خودكشي كرد و به اين ترتيب به سرنوشت آمينياس دچار آمد. ناگفته نماند كه پاوسانياس به نسخهاي فرعي و ناشناخته از اين داستان اشاره كرده و ميگويد كه نامعقول است كسي نتواند تصويرش را در آب از انساني واقعي تميز دهد. پس آورده كه نرگس در ابتداي كار خواهر دوقلو داشته كه مانند خودش بسيار زيبا بوده و هردو لباسي شبيه به هم ميپوشيدهاند. گويا كششي از نوع زناي با محارم ميان اين دو برقرار بوده است، تا اين كه نرگس پس از درگذشت او ديوانه شد و فكر كرد تصويرش در آب همان خواهر مردهاش است.
چنان كه از دو روايتِ يوناني و روميِ نرگس بر ميآيد، افسانهي اين ايزد كهنسال در سرزمينهاي باختري دستخوش دگرديسي عميقي شده است. چنان كه از قدمت كهنترين روايتها برميآيد، داستان نريوسنگ در حدود قرن نخست پ.م در قلمرو باختري وامگيري شده و تا دو قرن بعد به شكلي پرداخته و جا افتاده در آمده است. اين تقريبا همان زماني است كه در مرزهاي شرقي يونان و روم، وامگيري مشابهي در اديان يهودي انجام ميگرفت و تلمودي كه جبرئيل در آن موقعيتي مركزي داشت، نگاشته ميشد. حدس من آن است كه اين داستان نخست در استانهايي مانند يهوديه و سوريه كه تازه در همان عصر به دست روميان فتح شده بودند، شكل گرفته و بعد به دست تواناي اوويد به ادبيات رسمي لاتيني راه يافته است. نسخهي يوناني از اين داستان، احتمالا ديرتر و از مجراي وامگيري از متون رومي پديد آمده است و از معدود مواردي است كه مسير انتقال منشها ميان دو تمدن رومي و يوناني واژگونه است و روميان در آن مرجع واقع شدهاند.
داستان غربيِ نريوسنگ تقريبا تمام عناصر معنايي اصلي خود را از دست داده است. با اين وجود پوستهاي از آن باقي است كه ميتوان خداي خبررسان ايراني را از وراي آن تشخيص داد. در اينجا با موجودي روبرو هستيم كه همان اسم كهن خود را حفظ كرده است، و چنان كه در روايت ساساني- مانوي ديديم، شكل ظاهري خويش به مثابه مرد جوان زيبارو را نيز داراست. او همچنين خصلت اغواگرانهاي را كه در ادبيات زرتشتي وجود داشت و در عصر ماني به نرسه نسبت داده شد، داراست. از آنجا كه روايت اوويد پيش از زايش ماني نوشته شده، ميتوان فرض كرد كه دو سه نسلب پيش از ظهور ماني داستاني دربارهي نرسهي زيبارو و خصلت اغواگرانهاش در آناتولي و استانهاي غربي ايران زمين بر سر زبانها بوده است كه توسط روميان وامگيري شده است. اين داستان احتمالا از تركيب داستان زرتشتيِ جهي و پسرِ زيباروي اغواگر با نريوسنگي كه نامش "جلوهي مردانه" معنا ميدهد ساخته شده است. به عبارت ديگر، به گمانم آشكار است كه اين تركيب در ايران و در زمينهاي رخ داده كه اسم نريوسنگ معناي "جلوهي مردانه" را حمل ميكرده است.
به هر حال، نسخهي اوليهي ايراني اين داستان به قدري فرعي و حاشيهاي بود كه امروز نشاني از آن در دست نيست. تنها روايت محكم و پيچيدهي ماني را داريم كه نرسهي اغواگر را به عنوان تجلي زيبايي و نيروي مردانه در برابر ديوان قرار ميدهد تا مقطعي از رخدادهاي عصر آفرينش را در ارتباط با آن تفسير كند. شباهتهاي اين داستان مانوي و نسخهي عاميانهترِ اوويد نشانگر آن است كه سرمشقي كهنتر و سادهتر از اين هردو وجود داشته كه هم اوويد و هم ماني داستان خود را از آن برگرفتهاند.
به هر حال، بر خلاف روايت مانوي كه اغواگري و زيبايي نرسه يزد را به اهري هدفمند و جهاني تبديل ميكند و آن را به مثابه گامي مهم در آفرينش هستي مورد استفاده قرار ميدهد، در داستان اوويد با جرياني به نسبت عاميانه روبرو هستيم. نرگس با وجود نام و چهره و كارويژهي مشابهش با داستان ايراني، پيوند خويش را با آسمان و روندهاي حاكم بر كليت هستي بريده است. او انساني است با تبار افسانهاي، كه از تجاوز ايزد نگهبان يك رود به يك پري دريايي زاده شده است و اين تنها نشانهايست كه خاستگاه آسماني او را در تمدنهاي شرقي نشان ميدهد. او در سراسر داستانش همچون انساني عادي تصوير ميشود، كه به گناهِ خودبيني و غرور دچار ميگردد و به همين دليل هم جان خود را از دست ميدهد.
6. داستان رومي نرگس، هرچند از نظر زماني بر روايت يوناني تقدم دارد، اما بر محور مفهومي اخلاقي شكل گرفته است كه براي نخستين بار در يونان ابداع شد و در زمينهي لاتينيِ اوويد منشي وام گرفته از اين تمدن بود. مفهوم مورد نظر، در يوناني ubris (هوبريس) ناميده ميشد كه ميتوان آن را غرور يا خودبيني ترجمه كرد. با اين وجود هوبريس با غرور و خودستايي عادي تفاوت دارد، و به گستاخي بندگان و زيادهطلبيشان اشاره ميكند. هوبريس صفت بردهايست كه جايگاه خودش را نشناسد و در برابر اربابش گستاخي نمايد، يا كودكي كه سلسله مراتب اجتماعي را رعايت نكند و به بزرگترها بيتوجهي نمايد. در اين تعبير، هوبريس عبارت است از اين كه فرد پا را از گليم خود درازتر كند و حقوق اربابان و سروران خود را خدشهدار نمايد.
مفهوم هوبريس در اصل يوناني است و مشابهش در تمدن ايراني ديده نميشود. از برخي جهات، آن را ميتوان با گناهِ نافرماني در فرهنگ يهود شبيه دانست. اين گناه در متون كهنِ تورات به ويژه دربارهي كساني به كار ميرود كه خداياني بيگانه و ايزداني فنيقي را ميپرستند. گناه قوم يهود كه پس از خروج از مصر نسبت به يهوه ناسپاسي كرد و به بادافره تا چهل سال در صحراي سينا سرگردان شد نيز تا حدودي به هوبريس شباهت دارد. با اين وجود، اين مفهوم در ادبيات اسلامي است كه روشنترين بيان خود را پيدا ميكند. چون سجده نكردنِ شيطان در برابر آدم و رانده شدنش از درگاه خداوند نمونهاي دقيق از هوبريسِ يوناني است.
مفهوم هوبريس سراپا با تصوير ايراني از انسان در تعارض است. در ادبيات زرتشتي و در تمام نسخههاي پديد آمده در دل آن - از جمله مانويت- انسان موجودي والا و نيرومند است كه همدست خداوند و تعيين كنندهي سرنوشت هستي است. نبرد ميان نيروهاي نيك و شر با دستياري او به سرانجام ميرسد و بنابراين رابطهاش با خداوند "پريستاري" است. در اوستا و تمام متون كهن ايراني، انسان پريستار و پرستندهي خداوند دانسته شده، و اين واژه كه priest انگليسي هم از آن مشتق شده، به معناي "پرستاري كردن، مراقبت كردن، رسيدگي كردن" است، نه بندگي و عبوديت. در واقع مفهوم عبوديت، از مجراي اديان سامي و به ويژه يهوديت به ساير اديان راه يافته است، و به گمان من خاستگاهي مصري دارد. چرا كه در متون و ديوارنگارههاي شهرِ متروكِ العمرنه، پايتخت نخستين شاه يكتاپرستِ تاريخ، فرعون آخناتون، براي نخستين بار رعيتي را ميبينيم كه در برابر فرعون و خدايان همچون بردگان تصوير شدهاند. و ميدانيم كه دين يهود در ابتدا سخت زيرتاثير آيين يكتاپرستانهي آتون و نوآوريهاي ديني اين فرعون بوده است، اگر اصولا شاخهاي ياغيگرانه از آن دين نبوده باشد.
چنين مينمايد كه دو نوع از رابطهي انسان و خداوند در اديان كهن وجود داشته باشد. در يكي، كه با انقلاب زرتشتي براي نخستين بار پديدار شد، همان برداشتِ كهن و طبيعتگرايانهاي كه انسان را نيرويي در ميان نيروهاي متكثر و مقدس طبيعي ميديد، پيرايش شد و صيقل خورد و به بينشي در مورد جهان منتهي شد كه در آن يك مركز مقدس و نيك با يك مركز پليد و بدكار در نبرد بود و بنابراين انسان نه تنها دوست، تحت حمايت، پيرو و دوستدار، يا متحدِ مقطعيِ يك ايزد، كه ياور و متحد هميشگي او محسوب ميشد و در تاريخ هستي نقشي برجسته را ايفا ميكرد. اين همان روندي بود كه به مفهوم پريستاري انجاميد و انسان را پرستنده، نگهدارنده، و نگهبانِ ايزدان دانست.
رويكرد ديگر، احتمالا يكي دو قرن زودتر از زرتشت در مصر باستان پديدار شد، و از مجراي قوم يهود به سوريه راه يافت و از آنجا در كل جهان كهن پراكنده شد. اين برداشت انسان را بنده و خدمتگزار خدايان ميدانست. اين برداشت نيز در رويكرد تمدنهاي كهنسال كشاورزي ريشه داشت كه انسان را پيكري گلي ميدانستند كه خدايان آن را براي خدمت كردن و همچون برده آفريدهاند. اين برداشت نيز در زمينهي مصري با تلقي يكتاپرستانهي آخناتون پرداخته شد و به تصويري از انسان انجاميد كه در جهاني به همان اندازه قطبي شده و مركزدار ميزيست. اما اين بار در نبرد نيروهاي غولآساي اهريمني و اهورايي نقش زيادي بر عهده نداشت و بيشتر بندهاي ناچيز و خرد بود تا متحدي نيرومند و دلاور. اين دو روايت متفاوت از انسان، به گمان من در دو پيكربندي متمايز تمدنهاي كوچگرد در ايران شرقي، و كشاورزِ بردهدار در مصر ريشه داشته است. به اين شكل بود كه دو انقلاب ديني بزرگ در مرزهاي شرقي و غربي ايران زمين، دو تصويرِ واژگونه از انسان را به دست داد. دو انقلابِ ياد شده از بسياري جهات شبيه به هم بودند. هردو توسط يك شخصيت تاريخي تاثيرگذار (زرتشت و آخناتون/موسي) تاسيس شدند، هردويكتاپرستي افراطي را تبليغ ميكردند، هردو در دوران خودشان انقلابي اجتماعي را پديد آوردند، و هردو نظامي فراگير از اخلاق فردي را پي ريختند كه در نهايت بر محور مناسك تطهير سازماندهي شد.
با اين وجود، اين دو جنبشِ ديني از برخي سويهها با هم متفاوت بودند. يكي زادهي تمدني كوچگرد و نو پا بود و پيامبري يكه و تنها بي پشتوانهي سياسي بنايش نهاد. زرتشت تازه سالها پس از آغاز تبليغش بود كه توانست پشتيباني شاهي كوچك از دولتشهرهاي ايران شرقي را به خود جلب كند. اين دين خصلتي جهاني داشت، در غياب قواي فعال سياسي توسعه يافت، و براي مدتي بسيار طولاني -از قرن دوازدهم پ.م تا قرن ده ميلادي به شكل ديني جهاني دوام آورد. پس از آن نيز تا به امروز ادامه يافته است و به تعبيري كهنترين دين زندهي جهان است.
ديگري، در جامعهاي كهنسال و پيچيده با تمدن كشاورزي جا افتاده پديدار شده بود، پشتيبان و پيامبرش فرعوني بود با قدرت خداگونه، و از همان ابتدا همچون جرياني سياسي جلوه كرد. اين دين تنها به قدر عمر فرعونِ مبلغش دوام آورد و پس از مرگ او با انقلابي اجتماعي منقرض شد. با اين وجود شاخهاي از آن قبايل يهودي شورشي را به خود جالب كرد و يكي و دو قرن بعد از مرگ فرعونِ يكتاپرست، در قالب پيامبري تازه به نام موسي رستاخيزي را تجربه كرد و ديني را برساخت كه تا امروز دوام آورده است.
دين يهود، از هنگامي كه به بابل تبعيد شد تا دوران معاصر همواره در همزيستي و آميختگي و حتي يگانگي با فرهنگ و تمدن ايراني به بقاي خود ادامه داده است. عناصر و منشهاي مهم و بنياديني مانند بقاي روح، شيطان، رستاخيز، سنجش كردارها پس از مرگ، دوزخ و بهشت، ناجيِ آخر زمان، محوريت آيينهاي تطهير و قيامت در دين يهود از زرتشتيگري واميگري شدهاند. با اين وجود، هستهي مركزي دين يهود و موقعيت انسان در آن همچنان دست نخورده باقي ماند و حالتِ كهنسالترِ مصرياش را حفظ كرد. به اين ترتيب، دو مسير متمايز از پيكربندي مفهوم انسان در برابر خدايي يگانه پيموده شد. در يكي رابطهي سرباز- فرمانده، و ياوري و دوستي و اتحاد محوريت داشت، و در ديگري رابطهي برده-ارباب، عبوديت، و بندگي. ستون فقرات تفسير زرتشتي از اين ارتباط را ميتوان در مفهوم پيمان ديد كه در اصل از آيين جنگاورانهي مهر وامگيري شده است، اما در دين زرتشت جايگاهي درخور و مركزي يافته است. بر مبناي اين تفسير، انسان را با اهورامزدا پيماني است، تا هردو در برابر نيروهاي اهريمني با هم متحد شوند و همچون دو جنگاورِ همسنگر با دشمن بجنگند. پيمان در دين زرتشت تا جايي به انسان اصالت ميدهد كه با خواندن برخي از بندهاي گاتها و اوستا درمييابيم كه روانِ آدميان (فروشيها) از ازل وجود داشتهاند و ورودشان به عرصهي گيتي و پيوند خوردشان با مادهي استومند نه ناشي از جبر و تقديري الاهي، كه برآمده از انتخابي شخصي است. چرا كه اهورامزدا صحنهي نبرد ميان دو نيرو را به روان آدميان نمود و آدميان پيوستن به نيروهاي نيك را برگزيدند و به اين ترتيب در جهان زاده شدند. پيمان در واقع همين قبول ورود به عرصهي هستي و ايفاي نقش در ميداني چنين گسترده است.
هرچند در دين يهود نيز مفهوم پيمان وامگيري شد، اما هرگز كاربرد انسانگرايانهي زرتشتياش را نيافت و همچنان به صورت هبه كردنِ چيزي (مثلا گوشت ناشي از ختنه) براي خدايي قدرقدرت و جبار باقي ماند.
در اين زمينه از تفسيرهاي واژگونه دربارهي انسان، ميتوان دركي دقيقتر از مفهوم هوبريسِ يوناني به دست آورد. يونانيان در واقع تا زمان رخنهي مسيحيت در اين قلمرو به يكتاپرستي روي نياوردند و بنابراين مفهوم هوبريس رادر زمينهاي چندخدايي ميفهميدند. براي ايشان، جهان انباشته از خداياني بود كه پيكر و ظاهري همچون انسان داشتند، و هيجانها و خواص روانيشان هم به انسان شبيه بود. دينِ ايشان در واقع بازماندهاي از اديان باستاني تمدنهاي كشاورز اوليه بود كه نمودهاي طبيعي را در قالبي انساني ميپرستيدند[43]. با اين وجود جامعهي يوناني نظامي بردهدار با سلسله مراتب سست و ناپايدار بود كه با خشونت (مثلا در آتن) و جنگهاي دايمي (مثلا در اسپارت) تثبيت ميشد. در اين زمينه، مفهوم گناه به شكلِ يهودي يا زرتشتي نميتوانست پيكربندي شود. پس تنها به صورت تخطي از حد و مرز مجازِ فرد تبلور يافت و به هوبريس تبديل شد.
مفهوم هوبريس در ادبيات عصر زرين تمدن يوناني گرانيگاهي است كه تقريبا تمام آثار ادبي و فلسفي مهم را در مدار خود نگه ميدارد. محور معنايي تمام تراژديهاي يوناني هوبريس است، و چنين است بخش مهمي از بحثها و جدلهاي علماي اخلاق و فيلسوفان يوناني در مورد كردارِ درست و فضيلت. ناگفته پيداست كه مفهوم هوبريس به دليل استوار شدن بر نظامي بردهدار، با دستگاه نظري يهودي-مصري همخواني بيشتري دارد تا چارچوب زرتشتي. به همين دليل هم وامگيري اين مفهوم در دين زرتشت جاي بحث و ترديد زياد دارد. اما ردپاي آن را به روشني در ادبيات يهودي، مسيحي و اسلامي ميتوان بازيافت.
در اين چارچوب از مفاهيم و جبههبندي سنتهاي ديني است كه پويايي ايزدي مانند نريوسنگ اهميت مييابد. نريوسنگ از آن رو ايزدي جالب توجه است كه ميتوان با توجه به خوانشهاي متفاوتش در اين فرهنگها، به ماهيت "من" در آنها پي برد. در ايران زمين، نريوسنگ راه دراز و پر پيچ و خمي را طي كرد تا از ايزدِِ آتشينِ برندهي قرباني به برندهي بانگ نمازگزاران و بعدها ايزدي بيدار كننده و زيبارو تبديل شود. شاخهزايي در دو قرن پيش و پس از ظهور مسيحيت، خوشههايي از اساطير و افسانهها را در سنتهاي ديني باختري پديد آورد كه هريك بر گوشهاي از ويژگيهاي وي تاكيد ميكردند. در بستر يهودي-مسيحي، نريوسنگ به فرشتهاي تبديل شد كه بسياري از خواص قديمي خود را همچنان حفظ كرده بود، اما پيوندش با انسان كاملا گسست. در دين مانوي اما، اين ايزد پيوند خود را با بدنِ مرد و اغواگريِ ديرينهاي كه در اصل به ديگران مربوط ميشد، حفظ كرد.
در رومي كه هنوز در زمان اين وامگيري مشرك و چندخداباور بود، اين وامگيري شكلي غيرعادي به خود گرفت. در اينجا نريوسنگ پيوند خود را با آسمان گسست و به انساني عادي تبديل شد كه به گناه خودپرستي و هوبريس دچار آمده و به همين دليل عقوبت ميشود. جالب آن كه همين بار اخلاقيِ اندكي هم كه در دگرديسيهاي اوويد وجود داشت نيز در برداشت يوناني از بين رفت. در آنجا، هوبريس همچنان باقي ماند، اما نرگس به مردي زيبا تبديل شد كه چون عشق مردي ديگر را رد كرده بود، عقوبت ميشد. چنان كه نويسندگان بسياري گوشزد كردهاند، داستان نرگس در ادبيات يوناني در واقع براي گوشزد كردنِ خطرهاي غرورِ زيبارويان رواج يافته بود[44]، و اندرزِ اخلاقياش به اين معنا فروكاسته شده بود كه مردان زيبارو نبايد عشق مردان ديگر را خودستايانه رد كنند!
داستان نرسه كمي ديرتر، در دوران اسلامي در ادبيات فارسي نيز وامگيري شد و نام نرگس به قلمرو شعر و ادب پارسي راه يافت. جالب آن كه در اين وامگيري، بخشهاي مربوط به همجنسگرايي يوناني حذف شده بود، و به ويژه رابطهي نرگسِ خودبين و گل نرگس بود كه مورد تاكيد بود. اين رابطه به احتمال زياد از ديرباز در ادبيات ايراني وجود داشته است. چرا كه تشبيه مفاهيم و شخصيتهاي اساطيري به گياهان و گلها و پرندگان در ادبيات فارسي پيشينهاي بسيار طولاني دارد و به پشتوانهي اين تاريخ دراز است كه شاهكارهايي مانند منطق الطير را پديد آورده است.
__________________
[1] ريگ ودا،60، 2 ( ص 147).
[2] ريگ ودا، 76، 10 (ص 179).
[3] يسنا، هات 17، بند 11.
[4] خرده اوستا، آتش بهرام نيايش، بند 6.
[5] بندهش هندي، بخش 29.
[6] بندهش هندي، بخش 14.
[7] دينكرد، كتاب نهم، فرگرد 21، بند 5-12.
[8] يسنا، هات 57، كردهي نخست، بند 3، و سروش يشت هادخت، كردهي نخست، بند 8،و ويسپرد، كردهي 7، بند 1.
[9] يسنا، هات 57، به ويژه كردهي اول تا هفتم.
[10] فروردين يشت، كردهي 24، بند 86.
[11] مهريشت، كردهي دوازدهم، بند 52.
[12] ونديداد، فرگرد 19، بند 34.
[13] ونديداد، فرگرد 19، بند 29.
[14] ونديداد، فرگرد 19، بند 34.
[15] ونديداد، فرگرد 22.
[16] كريستنسن، 1336: 88.
[17] زند بهمن يسن، بخش 6، بند 19-22.
[18] زند بهمن يسن، بخش 9، بند 20-23.
[19] اسماعيل پور، 1375: 16-20.
[20] بندهش هندي، فصل سوم، بند 9.
[21] اسماعيل پور، 1375: 99.
[22] اسماعيل پور، 1375: 92 و 93.
[23] براي دقيقتر دانستنِ محتواي اين بند، بنگريد به: وكيلي، 1378.
[24] كتاب دانيال، بخش 8، بندهاي 15-17.
[25] سناخريب، 95-ب.
[26] تلمود، يوما، 77- آ.
[27] كتاب انوخ، 71، 13.
[28] كتاب انوخ، بخش 9، بندهاي 1و 2.
[29] كتاب انوخ، بخش 10، بند 13.
[30] لوقا، 1، 5-20.
[31] لوقا، 1، 26-38.
[32] مكاشفات يوحنا، 11، 15.
[33] قرآن مجيد، 19، 17.
[34]Ovide, III.340 - 350, 415 – 510.
[35] Leirope
[36] Thespia
[37] Cephisus
[38] Teiresias
[39] Echo
[40] Oxyrhynchus
[41]Pausanias, 9.31.7
[42]Ameinias
[43]Gantz,1993.
[44]Vinge, 1967.
اولین گروه آریاییهایی که وارد فلات ایران شدند کاسپیها بودند که در منابع سومری به آنها خورشیدپرست گفته میشد. پس از آن هیتیها و میتانیها دو قوم بعدی آریایی منطقه بودند. که باهم همسایه بودند. و در پیمان نامههای میان خود به میترا سوگند میخوردند. (در حدود ۳۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح)]. شاید سرچشمه آیین مهر از قوم مغان که یکی از قبایل مادها بوده اند، باشد.
هخامنشی
در زمان هخامنشی مهر همپایه اهورامزدا و آناهیتا بودهاست. هرودوت میگوید مهر از ایزدان به نام ایرانی بودهاست و به نام او سوگند یاد میکردندو شاه ایران تنها در جشن مهرگان مست میشدهاست. دین مهر ۸ هزار سال قدمت دارد.
اشکانی
شاهان اشکانی به آیین مهر اعتقاد داشتند و در زمان آنها بود که این آیین جهانی شد. آنان نیز به مهر سوگند یاد میکردند.
ساسانی
شاپور دوم ساسانی به مهر سوگند خورد که آسیبی به پادشاه ارمنستان نمیرساند. در نقش رستم هم میترا دیده میشود همچنین بر بالای دو طاق کوچک وبزرگ در کرمانشاه موسوم به طاق بستان دو فرشته میتراوجود دارند.[نیاز به ذکر منبع]
تاریخچه مهر پرستی در آسیای صغیر
فریگیها و پنتیها مهر پرست بودند . مهرداد کبیر هم مهر پرست بود .
تاریخچه مهر پرستی در اروپا
این آیین از سده نخست میلادی در شاهنشاهی روم همه گیر شد کرد و بنا به روایتی دیگر مدتی پیش از آن به اروپا راه یافت. این دین در سدههای سوم و چهارم میلادی به اوج خود رسید و بویژه در میان سربازان رومی باورمندان بسیاری داشت. پس از فرمان تئودوس یکم در ۳۹۱ میلادی که طی آن همه کیشها و آیینهای غیرمسیحی ممنوع اعلام شد آیینهای مهرپرستی نیز در مغربزمین رفته رفته از رواج افتاد. گرچه نمادها و پرستشگاههای آن در سراسر اروپا و مفاهیم آیین مسیحی و رفتارهای مسیحیان باقی ماندهاست.
تولد مهر
شب یلدا شب تولد مهر بودهاست در این شب میترا از دل سنگی درون غاری به دنیا میآید. در هنگام تولد تنها یک کلاه بر سر دارد و شمشیر و تیروکمان در دست. برخی زاده شدن مهر از درون سنگ را استعاره از فروغ ناشی از برخورد دو سنگ به هم میدانند. میترا به هنگام تولد کرهای در دست دارد و دست دیگرش را بر دایره بروج گرفتهاست.
مبارزه با گاو
میترا گاو مقدس را در حال چرا دستگیر میکند و بر شانه میاندازد و به غار خود میبرد. در برخی جاها او پیروزمندانه سوار بر گاو میشود و به سمت غار حرکت میکند. این گاو آبی رنگ بودهاست.
قربانی کردن گاو
پس از رسیدن به غار، میترا گاو را بر زمین میزند و بر پشت آن مینشیند و چاقوی خود را بر کتف گاو فرو میکند. در این هنگام سگ و مار برای لیسیدن خون گاو میایند و عقرب برای این که بیضهٔ گاو را نیش بزند. سگ نشان پاسداری، مار نشان زندگی و عقرب نماینده اهریمن است که میخواهد منی گاو را آلوده کند. از محل زخم گاو سه خوشه گندم و نهال تاک در میآیند.
معجزه آب
میترا با زدن تیری به صخره از آن چشمهای جاوید به وجود آورد. این همان چشمه آب زندگانی میباشد.
معجزه شکار
میترا سوار بر اسب تاخته و حیوانات را شکار میکند تمام تیرهای او به هدف میزنند و با هر تیر موجودی را شکار میکند. بعد از شکار میترا به سراغ دشمنان خود میرود و آنها را از پای در میآورد. لقب «مهر نبرز» یا «مهر شکست ناپذیر» از همین جا پدید میآید. دومعجزه میترا بعد از تولد از سنگ که در کتابها نماد اسماناست یکی تیر اندازی به طرف سنگ وخروج آب مقدس از ان و دیگری شکار است که در سنگ نبشته ها به شکار گراز نیز اشاره شده است.
شام آخر
در آخرین روز زندگی زمینی میترا، او در ضیافتی شرکت میکند و خون گاو، گوشت او، نان و شراب میخورد. این ضیافت درون غاری انجام میشود.
عروج میترا
بعد از ضیافت میترا سوار ارابه خورشید شده و به آسمان عروج میکند.
رستاخیز
در آخر کار جهان آتشی عظیم در تمام جهان درمیگیرد و تنها پیروان میترا از آن آسوده خواهند بود.
مناسک مهری
آیین مهری آیین سربازی است. راستگویی و درست پیمانی از مهمترین مشخصههای این آیین است. آیین مهری بیش از هر آیینی به زنان اهمیت میدهد.
مهری شدن چگونه بود؟
نوچه که میخواست به سلک مهریان در آید باید از آزمایشهای بسیار دشواری سربلند بیرون میآمد. نوچه را ابتدا به مهیار میسپاردند و او مطالب کلی را به نوآموز آموزش میداد. اما ابتدا باید سوگند میخورد که اسرار را بر هیچ کس فاش نکند. بعد او را خالکوبی میکردند (دست و پیشانی) تا به عنوان برادر و یار دیگر مهریان شناخته شود. قبل از خالکوبی آزمایشهای زیادی انجام میشد.
آزمایشهای مهریان
چشمان نوآموز را میبستند مهیار نوآموز را به جلو میراند سپس ناگهان او را هل میداد و شخص دیگری قبل از زمین خوردن او را در آغوش میگرفت که به این شخص ناجی گفته میشد.
در منابعی گفته شده که مچ دو دست نوچه را با روده مرغ میبستند سپس آنها را درون برکه آبی میانداختند شخصی با شمشیر روده را پاره میکرد که همان ناجی بود. ترساندن نوچه ،خوابیدن در قبر، شنای طولانی، مبارزه با گاو، گرسنگی طولانی، ماندن در آب یخ زده، روزهداری از دیگر آزمایشها بودهاست. به قولی نوچه باید چهل آزمایش را پشت سر میگذاشت تا به سلک مهریان درآید. بعد از انجام این آزمایشها، نوچه درون آب میرفت و هنگام بیرون آمدن میگفتند که حیاتِ دوباره پیدا کردهاست. سپس قسم میخورد و خالکوبی میکرد. هنگام قسم خوردن، نوچه دست راست را بلند میکرد.
پلههای تشرف در آیین مهر
بعد از این که نوچه وارد جمع مهریان میشد مقامهای مختلفی وجود داشت که باید پله پله طی میشدند.
درجات هفتگانه مهرپرستی
۱- کلاغ
اولین مرحله از مراتب مهرپرستی است. پیام آور از جهان بالا میباشد. در هنگام مراسم نقاب کلاغ بر چهره میزده یا تقلید کلاغ میکردهاست. علامت مخصوص او چوبی است که دو مار به دور آن چنبره زدهاند. عنصر هوا عنصر مخصوص کلاغ بودهاست.
۲- نامزد یا پوشیده
با انجام یک سری کارهای دشوار کلاغ میتوانست به مقام نامزدی برسد. یکی از کارهای سختی که باید انجام میشد تا شخص به درجه نامزدی برسد خاموش ماندن بود. علامت مخصوص او مشعل و چراغ میباشد. عنصر آب عنصر مخصوص نامزد بودهاست.
۳-جنگی
از این مرحله عضویت در جمع مهرپرستان رسمی میشود . گویا اکثر مهر پرستان تا این درجه بالا میآمدند. در انتهای مراسم به شخصی که میخواست جنگی شود تاجی که در انتهای شمشیری آویخته شده بود پیشکش میکردند. او این تاج را نمیپذیرفت و میگفت که مهر تاج سر من است. گویا داغ مهر را در همین مرحله بر چهره مهر پرست میزدهاند. علامت مخصوص او توبره و نیزه و کلاهخود است. عنصر خاک عنصر مخصوص جنگی بودهاست.
۴-شیر
بالا رفتن از پله شیر بسیار دشوار بودهاست. شیر باید نیرومندترین همردیفانش میبود. در این مرحله قدرت شخص را آزمایش میکردند. بر دست و زبان شخص عسل میریختند. که به معنی پاکیزگی دست و زبان بودهاست. علامت مخصوص او بیلچهاست که برای به هم زدن آتش به کار میرفتهاست. عنصر آتش عنصر مخصوص شیر بودهاست. بر روی قبر شیرمردان یک شیر سنگی گذاشته میشد.
۵-پارسی
شیر مردی که به سنین بالا میرسد به درجه پارسی دست میابد. درجههای قبلی زمینی و مادی هستند ولی درجه پارسی یک درجه بیشتر روحانی است. و معنی آن وارستگی است. واژه پارسا به همین معنی میباشد. علامت مخصوص او داس است. پارسی نماد ماه است.
۶-مهر پویا
علامت مخصوص او تازیانه و هاله و مشعل است. مهر پویا نماد خورشید است.
۷-پدر یا پیر
پیر نماد خود مهراست.
آیینهای مهرپرستان
مهرپرستان در هنگامی که در مهرابه جمع میشدند گاوی را قربانی میکردند .گوشت این حیوان را کباب میکردند و خون آن را در جامی در زیر مهراب میریختند. این خون را با شیره هوم و شراب مخلوط میکردند و به آن آب حیات میگفتند. این آب مقدس را در جامهای مخصوص به نام دوستکامی میریختند و حاضران آن را به همراه کباب و نان میخوردند. سپس سرودهایی در سپاس از مهر میخواندهاند. در مهرابهها شمع و آتش روشن میکردند که نماد مهر بود.
مهرابهها
به پرستشگاههای مهرپرستان مهرابه گفته میشود. که از دو واژه «مهر» و «آبه» ساخته شدهاست. آبه به معنی جای گود است.
ساختمان مهرابهها از یک ورودی سپس دهلیز درونی که به سه راهرو منتهی میشد تشکیل شدهاست. تالار روبرویی بزرگ بوده و تالار اصلی معبد بودهاست. دو راهرویی که در سمت چپ و راست قرار داشتند تنگتر بوده و سقف آن هم کوتاهتر است. مهراب بالای تالار اصلی قرار میگرفت و عبارت بود از گودی اندکی در دیوار که نقش مهر (و گاهی مجسمه او) در حال کشتن گاو در آن دیده میشد دو مهربان نیز در دو سوی او دیده میشدند. در دو طرف تالار اصلی نیمکتهایی سنگی قرار میدادند.
روشنی مهرابه از روزنههای کوچک سقف و یا پنجرههای باریک تامین میشد، به طوری که فضای مهرابه تقریباً تاریک بود و این برای آن بود که حالت اصلی غار حفظ شود.
مهر و مسیحیت
آیین مهر با مسیحیت همانندیهای بسیار دارد. بهطور مثال، شام آخر و یکی بودن روز تولد میترا و عیسی مسیح.
همچنین طبق برخی تحقیقات، شالوده دین مسیحیت از ایران و مهر پرستی ایران می باشد. برای مثال، اساس و پایه و سرانجام هر مذهب بر اساس دنیای دیگر یا دنیای جاودانه نیکی ها بیان شدهاست. در مسیحیت این دنیا را (Paradise) می نامند که همان پردیس ایرانیان است. البته تمام مذاهب شعاعهای موازی هستند به سوی مرکز دایره هستی که همان آگاهی جاودانه یا خداوند می باشد که با عشق بیپایانش همه موجودات و آفریده ها را به سوی خود می کشاند. در باور اصیل ایرانیان، هر انسان هر قدر آگاه تر باشد خدایی تر خواهد بود. در مسیحیت همه جا مهر برابر است با مسیح و ناهید برابر با مریم میباشد. وجود مجسمههایی که نماد مسیح ومریم اند، تماما برگرفته از آیین میترایسم است.
هنر
نقاشیها و مجسمههای بسیاری از مهر وجود دارد. تا قبل از ورود آریاییها به ایران گمان می رود که کیش غالب در این منطقه مهر پرستی بوده باشد. نمونه های سنت مهر پرستی را میتوان در اسطورههای ایرانی مشاهده کرد. از آن جمله پیروزی رستم بر اسفندیار که به دین بهی (آیین
زرتشت) معتقد است. در گورهای متعلق به این دوره رسم دفن مردگان در کوزههایی که درب آن به سمت خورشید است معمول بوده است. میتوان تداوم اندیشه های مهری را در دوره پارتی و تاثیرات آنرا در کیش دوره ساسانی پیگیری کرد
نمادهای مهری
علامت صلیب (چلیپا) از علائم مهر پرستان است. مهریان به صلیب شکسته نیز به نام چرخ خورشید احترام میگذاشتند.
א
این نماد: «א»، نشانه چرخ خورشید است.
مهر در ادبیات ایران
اشارههای زیادی به مهر در ادبیات فارسی وجود دارد. بسیاری عقیده دارند که حافظ (شاعر ایرانی)، خود مهر پرست بوده و از واژهها و عقاید مهری بسیار سخن گفتهاست.
شب یلدا شب تولد مهر بودهاست در این شب میترا از دل سنگی درون غاری به دنیا میآید. در هنگام تولد تنها یک کلاه بر سر دارد و شمشیر و تیروکمان در دست. برخی زاده شدن مهر از درون سنگ را استعاره از فروغ ناشی از برخورد دو سنگ به هم میدانند. میترا به هنگام تولد کرهای در دست دارد و دست دیگرش را بر دایره بروج گرفتهاست.
مبارزه با گاو
میترا گاو مقدس را در حال چرا دستگیر میکند و بر شانه میاندازد و به غار خود میبرد. در برخی جاها او پیروزمندانه سوار بر گاو میشود و به سمت غار حرکت میکند. این گاو آبی رنگ بودهاست.
قربانی کردن گاو
پس از رسیدن به غار، میترا گاو را بر زمین میزند و بر پشت آن مینشیند و چاقوی خود را بر کتف گاو فرو میکند. در این هنگام سگ و مار برای لیسیدن خون گاو میایند و عقرب برای این که بیضهٔ گاو را نیش بزند. سگ نشان پاسداری، مار نشان زندگی و عقرب نماینده اهریمن است که میخواهد منی گاو را آلوده کند. از محل زخم گاو سه خوشه گندم و نهال تاک در میآیند.
معجزه آب
میترا با زدن تیری به صخره از آن چشمهای جاوید به وجود آورد. این همان چشمه آب زندگانی میباشد.
معجزه شکار
میترا سوار بر اسب تاخته و حیوانات را شکار میکند تمام تیرهای او به هدف میزنند و با هر تیر موجودی را شکار میکند. بعد از شکار میترا به سراغ دشمنان خود میرود و آنها را از پای در میآورد. لقب «مهر نبرز» یا «مهر شکست ناپذیر» از همین جا پدید میآید. دومعجزه میترا بعد از تولد از سنگ که در کتابها نماد اسماناست یکی تیر اندازی به طرف سنگ وخروج آب مقدس از ان و دیگری شکار است که در سنگ نبشته ها به شکار گراز نیز اشاره شده است.
شام آخر
در آخرین روز زندگی زمینی میترا، او در ضیافتی شرکت میکند و خون گاو، گوشت او، نان و شراب میخورد. این ضیافت درون غاری انجام میشود.
عروج میترا
بعد از ضیافت میترا سوار ارابه خورشید شده و به آسمان عروج میکند.
رستاخیز
در آخر کار جهان آتشی عظیم در تمام جهان درمیگیرد و تنها پیروان میترا از آن آسوده خواهند بود.
ادامه مطلب
قبل از ظهور زردشت ، يعنى پيش از پادشاهى مادها، بوميان غير آريايى ايران دينى داشتند كه آيين مغان ناميده مى شود. كلمه مغ (مگوش ) در زبان قديم ايران به معناى خادم بوده است . به نظر مى رسد مغان سكنه بومى ايران بوده اند و مانند دراويديان هندوستان ، پس از ورود آرياييان سرزمين خود را تسليم آنان كرده اند. واژه المجوس كه در زبان عربى به زردشتيان اطلاق مى شود، از همين كلمه مگوش مى آيد.
برخى از پژوهشگران معتقدند كه دوگانه پرستى يعنى ايمان به خداى خير و خداى شر در دين زردشتى از مغان قديم ايران آمده است . زيرا در كتاب گاتها كه قديمترين بخش اوستا و داراى صبغه ايرانى است ، چيزى در مورد دو گانگى يافت نمى شود، ولى از كتابهاى تاريخى بر مى آيد كه مغان قديم دو گانه پرست بوده اند. مغان به رستاخيز نيز ايمان داشتند.
آئين ميترايي مربوط به دوره هاي نخستين مهاجرين آريايي تبار به فلات ايران وسرزمين هند است که موجب اشتراکات اعتقادي زيادي در مدت زمان طولاني مابين اقوام ايران وهند شده بود. اين پيشينه تاريخي به دوهزار چهارصد سال قبل از ميلاد مسيح ميرسد.
با گذشت زمان اين اشتراکات اعتقادي دچار اختلاف شد. در آثار ودا به وجه مشترک بين دو قوم مهاجر برخورد ميکنيم . اشورا در ودا همان اهوراي ايرانيان است.
اين آئين در سرزمين هند بنام ميترا ودر ايران به نام مهر شناخته ميشد.
'مهرپرستي يا ميترائيسم از دينهاي باستاني ايرانيان بود که بر پايه ايزد ايراني مهر و ديگر ايزدان ايراني بنياد شده بود. مهرپرستي پيرامون سدههاي نخستين يا دومين پيش از زايش مسيح در سرزمينهاي ايراني پديد آمد و از سده نخست ميلادي به شاهنشاهي روم رخنه کرد. اين دين در سدههاي سوم و چهارم ميلادي (ميلادي) به اوج خود رسيد و بويژه در ميان سربازان رومي باورمندان بسياري داشت. پس از فرمان تئودوس در ??? ميلادي که طي آن همه کيشها و آيينهاي غيرمسيحي ممنوع اعلام شد آيينهاي مهرپرستي نيز در مغربزمين رفته رفته از رواج افتاد.
اساس آئين مهر پرستي اعتقاد به خداي بزرگ بنام مهر است که ساير خدايان کوچکتر در خدمت او هستند.
افسانه پيدايش ميترا بدينگونه روايت شده است که وي نخستين بار از سنگي بوجود آمد ودر همان آغاز مورد پرستش شبانان کوهپايه قرار گرفت. ميترا با خورشيد هماهنگ شد و يک گاو نر وحشي را به دام انداخت و انرا به درون غار کشيد. گاو از دست وي گريخت . خورشيد به کلاغ فرمان داد تا گاو را بکشد. از درون گاو خوشه گندم و درخت انگور روئيد. عقرب وافعي ومورچه مشغول به خوردن اعضاء تناسلي او شدند. ميترا به آسمان عروج کرد وبار ديگر به زمين برگشت و به مردگان قدرت رستاخيزي داد. خوبان را از بدان جدا کرد و آنگاه گاوي را قرباني کرد و با شيره مقدس مخلوط نمود و اين معجون را به دست عادلان قوم سپرد . هر کس از اين مشروب بخورد جاودانه خواهد شد.
از اينرو بيشتر معابد ميترايي در درون کوهها ودر دهانه غارها بنا گذاشته ميشد. ضمن اينکه اينان در اول مهر گاوي را با عزت واحترام در حاليکه آذين بسته بودند بعد از عزاداري قرباني نموده واز آن مي خوردند تا از وجود معبود چيزي در ميان وجود آنان باشد.
آئين ميترايي تجلي يک دين دامداري بود به اقتضاي شغل اين اقوام مهاجر. از نظر ميترائيان چيزي از نظر او مخفي نبود .او مالک دشتهاي سرسبز و رمه هاي زياد بود. ميترا چشم روز بود و خورشيد افول ناپذير. او نسبت به افراد پليد و بد انديش بسيار بيرحم وقهار و لي نسبت به افراد نيکوکار مهربان ودلسوز مي نمود.در مقابل اين خداي روشنايي وملکوت ديو قرار داشت که خداي تاريکي بود.
ميترا پرستان معتقد به پاداش وکيفر اخروي بودند وبه حيات جاودان اعتقاد داشتند.از اين رو در انجام کارهاي نيک رغبت زيادي از خود نشان ميدادند.
از نظر ميترا پرستان دو فرشته بنامهاي راشنو و سرائوشا زير نظر ميترا مجازات گنهکاران را به عهده دارند.
آئين ميترا مبتني بر قداست آتش وساير قواي طبيعت بود و روحانيان اين آئين ، مسلط بر زندگي مردم و حاکم بر مصالح آنان بودند.
آئين مهرپرستي توام با عقايد عجيب به جادوگري بود وروحانيون اين آئين معتقد بودند که با اين اعمال پيچيده عبادي ميتوانند راه نجات پيروان خود را نشان دهند.
عدد هفت در آئين مهر پرستي مقدس است . درجات هفتگانه مهرپرستي به قرار زير بود:
1- کلاغ منسوب به عطارد
2- همسر منسوب به زهره
3- سرباز منسوب به مريخ
4- شير منسوب به مشتري
5- پارسا منسوب به قمر
6- پيک خورشيد منسوب به مهرپيما
7- پير مرشد منسوب به زحل
جوانان تازه وارد به پيشگاه ميترا معرفي شده و به درجه نخست از اين هفت مرتبه دست مي يافتند و تحت تعاليم روحانيون سعي در رسيدن به ساير درجات داشتند.
مهرپرستي يا ميترائيسم در ايران
مهر يکي از بزرگترين ايزدان يا فرشتگان آيين مزديسناست و آريا و آريايي همواره با مهر ياد شده است.
مهر در باورهاي باستاني ايرانيان، خدايي بسيار کهن و احتمالاً پيش زردشتي است، اما در سنت ديني زردشتي در رده پايين تر از اورمزد قرار مي گيرد و آفريده او به شمار مي آيد تا از آفرينش او پاسداري کند.
او خداي پيمان است و پيمان ها و نظم و راستي را نگاهباني مي کند. وظيفه مهم او نظارت بر پيمان ها است.
او با هرکه پيمان را بشکند دشمني مي کند و در اين صورت است که به خداي جنگ مبدل مي شود، از اين رو سپاهيان در ايران باستان پيش از رفتن به جنگ با کشورهاي ضدمهر بر بالاي اسب هايشان نيايش هايي به درگاه مهر انجام مي دادند و ريشه ميترائيسم در غرب از همين جا است، زيرا از طريق همين سربازان ايراني مهرپرستي به ميان روميان برده شد.
و در قرن اول و دوم ميلادي به يکي از بزرگترين آيين هاي ديني روم تبديل شد و پرستشگاه هايي نيز براي اين ايزد در مناطقي که زير سلطه روميان بود برپا شد. روميان نيز همانند ايرانيان، ميترا را خدايگونه اي بزرگ، نيرومند و پيروزي بخش مي دانستند و به او لقب خورشيد شکست ناپذير داده بودند. از ميترائيسم در روم و کشورهاي همجوار آن نقش برجسته هايي باقي مانده است که از اين طريق مي توان به باورهاي آنان درباره مهر پي برد.
در اين نقش برجسته ها، مهر به صورت کودک از صخره زاده مي شود، با دشنه اي که روزي با آن گاو نر را مي کشد و با مشعل آتشي که نماد نوري است که با او به جهان مي آيد.
در اين نقش برجسته ها، نبرد مهر با گاو نر نيز به تصوير کشيده شده است که نمادي از آفرينش است.
در بيشتر آثار تاريخي و ديني به جا مانده از دوره مادها ردپايي از مهر ديده مي شود که نشان دهنده آن است که مهر در آن دوره نيز مورد توجه بوده است.
با شکل گيري دولت هخامنشي، پرستش مهر و ناهيد در ايران متداول نشد و در زمان فرمانروايي کوروش دوم، کمبوجيه دوم، داريوش يکم، اردشير يکم و داريوش دوم نيز سخني از مهرپرستي و ناهيدستايي در ميان ايرانيان نيست و احتمالاً زمينه هاي پرستش اين دو خدا، به تدريج فراهم شده است و در زمان اردشير دوم رسميت پيدا کرده اند.
زيرا نخستين بار در زمان اردشير دوم است که دو اثر مهم درباره مهرپرستي و ناهيدستايي به چشم مي خورد.
امروز نيز با وجود گذشت هزاران سال از پرستش مهر، اين ايزد همچنان مورد احترام زردشتيان است و زردشتيان مراسم ديني خود را در زيارتگاه هاي مهر برگزار مي کنند و طي نيايش هاي خود نثارهاي کوچکي به اين ايزد بزرگ که نگاهبان راستي و نظم و دشمن دروغ و نابودکننده ناراستي است، تقديم مي دارند.
و جشن مهرگان را نيز به افتخار اين ايزد بزرگ هر ساله در شانزدهم مهرماه برگزار مي کنند.در سنت ها نيز آيين هاي شب يلدا را با آيين هاي مربوط به مهر ارتباط مي دهند.زيرا به اعتقاد مهرپرستان، مهر در روز اول دي ماه يعني در سحرگاه شب يلدا به دنيا مي آيد و با تولد او فروغ بر تاريکي و نور بر ظلمت چيره مي شود.
در ادبيات مذيسنا (كتاب آيين ميترايي) ميترا يا همان خورشيد نشاني پادشاهي و چيرگي ايران بود كه براساس اعتقادات آرياييهاي نخستين، در هيئت شيري گاوي را كه مانع سعادت آدمي بود به قتل رساند و نقشي كه هماكنون در زيرپلههاي كاخ آپادانا در تختجمشيد ميبينيم كه در آن شيري، گاوي را ميكشد، نمادي از همان ميتراست.
پس از حمله اعراب به ايران، نشان ملي ايران كه شامل تنديس ميترا و شيري كه خورشيدي در پشت آن سوار شده است با حذف تنديس ميترا كه از الهههاي آريايي محسوب ميشد، حفظ گرديد و تا زمان صفويه نقش شير و خورشيد در تمام پرچمهاي ايران وجود داشت و در دوره صفويه نيز به استثناي شاهاسماعيل و شاهطهماسب ساير پادشاهان صفوي نشان شير و خورشيد را روي پرچم خود حفظ كردند و در زمان شاهعباس اول روحانيون شيعه براي اين نشان ملي توجيح مذهبي نهادند.
شير را كه در زبان عربي اسد ناميده ميشود به واسطه يكي از لقبهاي امامعلي(ع) كه اسدالله است، محترم شمردند و خورشيد را نيز بهعنوان مظهر روشنايي و پاكي به رسميت شناختند.
در زمان نادرشاه افشار بار ديگر شير و خورشيد در پرچم ايران احيا شد، ولي هنوز شير شمشيري در دست ندارد تا زمان قاجاريه در هيچ يك از سكهها، سنگنوشتهها، نگارهها و قاليچههاي ايراني نقش شمشير ديده نميشود. البته در دوره صفويه بعضي از پرچمها از نقش شمشير دو لبه كه نشان شمشير امامعلي(ع) است، استفاده كردند.
آقامحمدخان قاجار نخستين كسي بود كه شير و خورشيد را بههم آميخت و در پرچم شير و خورشيد ايران، شمشير به دست شير داد.
در زمان فتحعليشاه سهنوع پرچم وجود داشت؛ يكي پرچم سرخ كه در هنگام جنگها به كار برده ميشد با نقش شير نشسته بدون شمشير و يكي پرچم سبز با شيري نشسته با شمشير و خورشيد بر پشت و دستي كه از غيب ميآمد (نمايي از يك دست كه دست امامعلي(ع) است) كه از اين پرچم در زمان صلح استفاده ميشد.
فتحعليشاه در هنگام ورود به شهر پتروگراد، پرچمي را به كار گرفت با نگار زيبايي از شير و خورشيد در رنگي كاملا سفيد كه پرچم سفيدنشان دوستي بود.اما اميركبير نخستين كسي بود كه اين سه رنگ را با همآميخت و پرچم سهگانه را يگانه كرد و نقش شير و خورشيد و شمشير را در اين پرچم به كار گرفت.
در زمان انقلاب مشروطه، اين سه رنگ و نشانهها، شير و خورشيد به رسميت شناخته شد و به موجب اصل پنج متمم قانون اساسي نقش ملي ايرانيان شد.
در مذاكرات مجلس اول روحانيون مشروطهطلب در مورد ارتباط اين نشان ملي با مذهب چنين استدلال كردند كه چون انقلاب مشروطه در ماه مرداد يا برج اسد به پيروزي رسيد و نيز اسد يكي از لقبهاي امامعلي(ع) است، پس نقش شير كه نشان دليري و مردانگي است و شمشير نيز كه مراد از آن شمشير علي(ع) است، مخالفتي با شرع اسلام ندارد و چون ماه مرداد هوا بسيار گرم است خورشيد كه در پشت شير قرار گرفته نشان گرما، نور و روشنايي بخشي بايد در پرچم و نشان ملي ايران قرار داشته باشد.
به اين ترتيب، شير و شمشير و خورشيد رسما بهعنوان نشان ملي ايران به رسميت شناخته شد تا اينكه در سال 57 امامخميني(ره) در يك سخنراني كه در كتاب صحيفه نور هم چاپ شده اين نشان را حكومت و رژيمهاي ستمشاهي دوهزار و 500 ساله شاهنشاهي دانست و بعد هم اين نشان حذف شد.
منابع و مآخذ؛
1- شناخت اساطير ايران، جان هينلز، 2- ميراث باستاني ايران، ريچارد فراي، 3- ايران از آغاز تا اسلام، گيرشمن، 4- تاريخ ماد، دياکونوف، 5- آيين مهر ميترائيسم، هاشم رضي، 6- تاريخ ساسانيان، اردشير خداداديان، 7- تاريخ هخامنشيان، اردشير خداداديان، 8- کليات تاريخ و تمدن ايران پيش از اسلام، عزيزالله بيات
| Design By : Mihantheme |
